همین حوالی
· · خواندن 1 دقیقه یکی تو خونه ی ما تا دیر موقع شبا بیداره و تلویزیون میبینه ، من میدونم چی تو فکرش میگذره ولی خب کاری ازم برنمیاد میدونم عذاب وجدان بریدتش ولی حفظ ظاهر میکنه …
دیشب باهم پفیلا درست کردیم و بسته بندی کردیم و بردیم برای حسینیه محله ، بهم گفت نظرت چیه حلیم نذری امسال رو نپخته بدیم موکعب بچه ها بپزن گفتم مشکلی ندارم امسال مامانم نمیتونه و حال خودمم خوب نیست ببریم ، ساعت ده شب رفتیم گندم حلیم و مرغ گرفتیم تحویل دادیم و اومدیم خونه …
ی اتفاق قشنگی داره میوفته و من براش خوشحالم چون منو به هدفم نزدیکتر میکنه ، وقتی اتفاق افتاد براتون ازش مینویسم بیشتر و میگم اره اخر خدا جوابم رو داد …
پ ن ۱:امروز از اتفاق داشت به مامانش میگفت همه این وسایلی که تو خونه ی تو عوض شد زن من شب و روز مخ منو خورد ، مامانش گفت منم میدونم دخترم همه ی اینا رو برای من فراهم کرد ، توی دل خودم چقدر غصه خوردم برا تمام وقتایی که خیلی چیزا زورت به بقیه نرسید سر من خالیش کردی …
چقدر بد که من تبدیل شدم به ی ادم بی حس و فقط خنثی شدم یعنی هیچی تکونم نمیده ، جز ی چیزی ناراحتم بابت مامانم 😔
پ ن ۲:عکس گلی که من دو هفته اس منتظرم باز شه دقیقا همین امروز پوسته دورش باز شد ، مصداق سبز ماندن میان ویرانیست …
