جوانه بزن …
· · خواندن 1 دقیقه امروز تماماً عصبی و پر تنش بودم ، منشی ام مدام فامیل مامان رو اشتباه مینوشت و مدام اشتباه میخوند حتی اونی که مینوشت رو نمیتونست بخونه 😐! خودکار رو ازش گرفتم و تشکیل پرونده دادم ، تهشم بهش گفتم میخوای بیام پشت سیستم و خودم ردتون کنم یکم جلو بیوفتین خندید گفت شما تشکیل پرونده برا مامانتون بدید کمکه انجامش دادم ، اصلا این روزا تمرکز حواس که ندارم واقعاً توی مرز جنونم هر ان ممکنه تصادف کنم هر ان ممکنه یهو خودمو جایی ببینم که نباید میبودم اصلا خیلی مغزم داغونه ، حس میکنم باید برم مغز و اعصاب …
این وسط تماما چشمم به کافه روبروی مطب بود که خودمو با ی قهوه سرحال بیارم ، رفتم خوردم ولی تاثیری نداشت فقط ی قسمت سرم وحشتناک درد میکنه …
أميدوارم رَنجت بِه پایان رِسد جان مَن ، كه زندگی باتو چه ها كه نکرد وتوهَر بار جوانه زَدى..🌱
