یوقتایی حالم واقعا متحول میشه و ویار میگیرم از ادما ، الان مثلا یکی از بلاگیکسی ها از چشم بد افتاد یهو بدون هیچ چون و چرایی😐!

هوووف واقعاً خستم ، از عصر ی ریز سرپام ، پاهام دیگه یاری نمیده شستم و شستم ، یکم رفتم رانندگی بعدشم رفتم پارچه گرفتم …

برگشتم ی ریز باز لباس شستم تا همی الان 🫠! 

اینقدر خسته بودم که پسرک میگفت امشب من برات سیخ و سنگ میارم تو بشین 😅! یاد حرف ی عزیزی افتادم که میگفت گل بندازی تو چاییت همه وقتی برات چای میریزن برات گل میذارن به ادای احترام حالا شده دیگه یکی ام به روتین من احترام گذاشت دیگه 😍!

سیخ و سنگ😅