داستان من و خاله
· · خواندن 1 دقیقه دلم میخواد کلی تنقلات و فست فود بخورم و بعد برای همیشه کنارشون بذارم ( حداقل یسال ) ! خاله جونم پایه اس پیشنهاد دادم نه نگفت 😄
امروز از دستم رفت نمک بیش از حد معمول ریخته بودم توی غذا ، خاله گفت خاله من نمیتونم خورش ها رو بخورم فقط مرغ میخورم با برنج خالی (😂) گفتم خاله ببخشید دستم یکم امروز پر نمک شده گفت نه مشکلی نیست !
بماند که خاله بدبخ ندیده بود من ی نصف نوشابه کوچیک رو ریختم توی خورش ولی فرجی نشد که نشد (بجای پپسی میراندا ریخته بودم خب 🤦♀️😂)
به پسرک گفتم ، گفت زن کار دستمون ندیا هم فشارش هم قندش بره بالا اوردوز کنه من خستم هفته سختی رو داریم خدایی حال ندارم ببریمش شیراز 🤣
هر یساعت زنگ میزد و میگفت فشار خاله رو بگیر 😂
امروز دست شیطونی های این پسر اینقدر خندیدم که روده کوچیکه بزرگ رو خورد 😁
عصری هم بهش گفتم میای برات موهات رو گیس کنم نه نگف نشست گفت گیس کن 😄ی گیس ناناسی کردم موهای خاله رو …
پ ن : خودمو وصل میزنم به این لحظات و اینستا نمیرم و حال ندارم بخونم و ببینم غم رو !💔