مامانم رو اوردن ، جیگرم کبابه براش ولی خب دلمو سفت گرفتم گریه نکنم براش ، من حاضرم مامانم باشه ولی من نباشم روی زمین …

چقدر خودمو مقصر میدونم !

اومدم پیشش خوابیدم که هر یساعت قطره بندازم چشماش ، خالم میگه جبران روزایی که به پات نشست تا صبح برای تمام خواب و بیداری هایی که کشید ، ولی هیچکی نمیدونه این زن برای درد بچه اش به این روز افتاد …

هی خدا این روزا تموم بشه سنگینی قلبم نمیذاره یادم بره چه روزایی رو گذروندیم …