میدونید همیشه با خودم میگم خدایا توی هر جایگاهی قرارم دادی هیچ وقت اجازه بهم نده مغرور بشم ، اعتماد بنفسم اینقدری باشه بتونم به بقیه حس خوبی بدم که طرف از جاش برای تلاش به خودش بلند بشه ولی مغرور نه !

امشب ی جایی اومدم که طرف داروسازه خونه ی ان تومنی و و و بماند از دارایی هاش خب بعد سه تا دختر داره که هر سه ازدواج کردن و این پدر خونه ی هر سه نفر رو تامین میکنه ولی مادرش تا همین دم که فوت شد حتی ی خونه درست نداشت و اگه خونه ی مادره رو میدیدی مینشستی و ساعتها اشک میریختی …

ایشون عمه پسرک بود ، به پسرک میگم چرا پسرش اجازه به خودش نداد یکی از خونه هاش رو بده مامانش میگفت خانمش اجازه بهش نمیداد …

زمانی که ۸۰۰ میلیون نوشتنش برای مردم سخت بود یکی از دوماد ها میاد توی داروخونه پدر زن اختلاس میکنه !

ولی دخترای عمه پسرک اینقدر اروم نشسته بودن که میشد قشنگ دید حسرت های مادری که برای رسیدن پسرش به اینجا کلی تلاش کرده بود و توی زمانی که مردم به سختی به جایی رسیده بودن اون مرغ و تخم مرغ میفروخت که تونستن پسرش رو به اینجا برسونه ، فک کن جز اولین داروخانه های شهر ماست …

بعد فک کن این سه تا دخترا یجوری برخورد میکردن انگار سقف اسمون باز شده و اینا رو گذاشته پایین 🫠