دیشب خواب دیدم جنگ شده و تمام خیابان ها و جاده ها هدف قرار دادن و ما پناه اوردیم به بیابان های اطراف توی اون جمعت فقط مامانم و دوستم رو میشناسم ، نیروگاه برق و تمام لوله های اب رو زدن …

توی خواب قشنگ میدیدم چه ساختمان هایی داره میاد پایین و طلا هامو سفت گرفته بودم و با خودم میگفتم دختر امید داشته باش اگه زنده موندی با این طلاها خونه میسازیم ، کار میکنی و بهترینها باز مال توهه کم نیار ، شاید خنده دار باشه ولی توی همون حین که این حرفا رو میزدم مثل فیلم هندی ها ی ابی راه افتاد که کوه رو با خودش جا به جا کرد ،من و یسری ادمها پشت اون کوه پناه گرفتیم نگاه کردم دیدم دوستم نیستش ولی مامانم جز اون ادمها بود …

توی خواب ی ترسی داشتم فک میکردم کاملا واقعیه حتی خواستم توی تایمی که میزدن بیام و اینجا بنویسم اگه من دیگه پستی اینجا ننوشتم این اخرین پست من در زندگی هست 😁! 

ببین حتی توی خوابم فکر دوستای اینجام هستم 😄!

 

پ ن : تعبیرش رو خودم میدونم …