میدونی امروز صبح پسرک از خواب عمیق بیدارم کرد به زور چشام باز شد که بتونم حرف بزنم ، گفت داداشت استوری غمگین گذاشته چه اتفاقی افتاده گفتم نمیدونم ، ترسیده بودم نگاه کردم ازش پرسیدم ، گرفتم خوابیدم 

داداش بزرگم ی ادم بشدت احساسی و مهربونه ولی بدلیل شرایط سختی که داشتیم منو اون بعد از بابام خیلی داغون شدیم …

بعد از ساعتها پیام داد گفت ما ی دوقلو توراهی داشتیم و متاسفانه …

ساعتها غم توی دلم نشسته بود ولی میدونم داداشم داغونه الان ، من شناخت دارم ازش ولی هیچ وقت حرف نمیزنه !

امروز دست خودمو گرفتم گفتم پاشو برو خودتو نجات بده بقیه رو با انرژی مثبت میتونی درستش کنی …

رفتم و خوب خوب خوب تر شدم …