خرده جنایت های زن و شوهری
· · خواندن 1 دقیقه میتونم بگم بهترم ، وسط کار کردناش یهو رفتم گفتم پس تو کی منو میبری خونه ی مامانم گفت یعنی میخوای بذاری بری ، گفتم اره ! میگفت ببین تمام ریشام دارن سفید میشن گفتم خب منم کله ام رنگ دندونامه گفت تو موی سفید داشتی :/ گفتم خب تو از اونی که بود بدترش کردی …
یکم دلم پر شد ولی خودمو گرفتم پاشدم رفتم خونه ی مامانش ، نشستم بعد ترش اومد صدام زد گفت دوستت رو گوشیم زنگ میزنه نمیخوای خودت بهش زنگ بزنی من خیلی خوش ندارم زنگ بزنه من ، حرفش درست بود این قضیه یکمی بو میده اینکه طرف راحت زنگ بزنه به شوهر من درست نیست اونم توی شرایط معمولی …
خلاصه اینکه بعدش رفتم سرکارش یکم براش نور گرفتم یهو جلوش وایسادم بغلم کرد و و و 😅! بعدم اومد تو گفت میخوای بذاری بری کجا اخه گفتم هستم میرم بیشتر تو قلبت هیچ جا نمیرم خندید گفت اگه حنابندون تمومه امشب چمدونات رو جمع کن رو تخت مون بخوابیم 😂!
بخدا بهونه الکی اعصاب ادمو بهم میریزه :) شوهر من واقعا حس میکنم سنن بزرگ نشده و من همه جوره باید هوای همه چیز رو داشته باشم اخرشم اقا اعتراض میکنه :/
یعنی مغزم هنوز گیرپاژه …
همه چی قرو قاطیه اون تو ( مغزمو میگما😅)