محتوا فاقد اعتبار می باشد …

میدونی گاهی تورو تصور میکنم که اگه تو بودی شاید زندگی یجوره دیگه میشد ، ولی با خودم میگم خیالش خیلی قشنگ تر از بودنش بود ، بودنی که همراهش ترس از دست دادن باشه اون دیگه بودن نیست …

چقدر بزرگ شدم ؟! خیلی ، من صدای شکستن استخون هام رو روزهایی شنیدم که برای نجات خودم دلمو دادم به ی کالبد خالی از احساس …

و کی ارزش خودمو فهمیدم ؟! وقتی اون کالبد بی احساس رو رها کردم …

دیگه برات مهمه ؟! نه واقعاً نه شاید خاطرات خوب حالمو دگرگون کنه ولی واقعاً نه دیگه …

________________________________________

من میدونم تو دلت برای من تنگ میشه ولی با عرض تاسف من واقعا دلم تنگ نمیشه ، تو شاید با خودت هزار بار بگی کاش ببینمش ولی من دیگه دلم نمیخواد ببینمت ، هرچند که میدونم روزگار آخرش یجوری میچینه که من تورو ببینم و تو منو ولی خب واقعاً کسیو که توی عابر رد بشه خیلی برات مهم نیست کیه توهم همونی …

امشب از اون شبایی بود که تنهایی شب منو برد به تابستون ۹۸ شایدم ۹۹ …

خدایا من بخشیدم امیدوارم که تو هم ببخشی …