میگفت گرمای انبار اصلا قابل قیاس با گرمای بیرون نیست گفتم میدونم گفت بخدا نمیدونی ، اره واقعاً نمیدونستم فقط چون نمیتونستم جور دیگه ای همدردی کنم !

 

پ ن : همیشه میگفت تو چرا اینقدر قاطی میشی با ادما بذار بقیه دنبالت باشن تو چیزی کم نداری گفتم اخه من دنبال این نیستم کسی دنبالم باشه ! می گفت ولی اون ادمایی که تو باهاشون قاطی شدی وقتی دیدن تو کاری از دستت براشون برنمیاد ادم بده رو تو میکنن گفتم بکنن ! گفت اذیت نمیشی گفتم نه چرا بشم خب من دیگه اونجایی رسیدم که برا رفتار ادما بلد نیستم گریه کنم حتی ، خندید و گفت یعنی اینقدر بزرگ شدی گفتم اره ی شب طی حادثه ای خودمم نفهمیدم چجوری بزرگ شدم ولی شدم !

پ ن : هذیون گویی های منِ او