تو خونه ی بزرگ تنها خوابیدن واقعاً ترسناکه ، مامانم رو راهی کردم برن شیراز برای بار دوم ( برای عمل چشم) ، اینقدر گوشام دقیق میشن که اخر ی صدای ناجوری تولید میکنن 😓

فک کن من باید به این مسئله عادت کنم ولی فکرشم یکم ترسناکه ، البته نمیدونم شایدم نیاز به عادت نباشه …

 

وقتی بهش فکر میکنم حسِ عروسی رو دارم که میخواد ازدواج کنه بره مستقل شه ولی نمیتونه این دوری رو بپذیره😭!

 

پ ن : دختر بخواب حالا که عروسی کردیو خبری ام از چیزی نیست اینقدر نباف 😐 والا بخدا …

پ ن : دل دل میزنم هوا روشن شه وسایلمو جمع کنم ، بعدشم ی دوش بگیرم برم باشگاه ! البته اگه خوابم نبره…

پ ن : یعنی این روزا بالا چهار بارم پیش اومده برم حموم ، فک کنید عرق میکنم ولی بو نمیده ولی چون بوی بقیه رو متوجه میشم از بیرون که میام یک راست میرم تو حموم و دوش مجدد 😞 مامانم دیروز میگفت تو چته بخدا خوش بویی تو بوی عطرت ما رو داغون کرده بعد خودت باز میری حموم ، پوستم خشک شده 🥲 تابستون عزیز این ریخت بی مهرت رو جمع کن برو فقط بروووو🥵