محتوای پست جناب واتوره و معصومه منو ترغیب کرد جدا از چالش نقاشی برم رنگ های محبوبم رو بیارم و دفتر نقاشی که روزها و ساعتها با خودم بردم و اوردمش و هیچ وقت اونقدر ارامش نداشتم بشینم نقاشی بکشم 🥲هیچ وقت هم نقاش معروفی نبودم خیلی تلاش کردم ولی هر بار پشتکار نداشتم …

ولی امشب بی هوا هرچی که به ذهنم رسید رو کشیدم 

این ی تصویر از درون ذهن منه ، اینجوری تصورش کنید باشه؟!

 

 

پ ن : هندزفری در گوش و مدیتیشن میکنم اهنگ بی کلام و صدای ابشار و اب جاری و گنجشک ها در جنگلی وسیع …

پ ن : شمع معروف در حال سوختن و من در حال نوشتن

پ ن : یعنی ی روزی که خیلی دیرم نیست شاید دیگه از تب و تاب وبلاگ نویسی افتاده باشم و وقتی برگردم اینجا رو ببینم شاید از خیلی ها بی خبر باشم ! اه از این فکر من که سفر زمان رو تجربه میکنه 🥲

پ ن : اهنگ شهره صولتی در مغزم پلی میشه به یاد گذشته هایی که اصلا تمایلی بهش ندارم ولی میشه چیکارش کنم😐