در باب دوستـــــــی هام
· · خواندن 5 دقیقه دیشب یکی از پست های برگ رو خوندم ، درمورد دوستش !با خودم گفتم چی شد که هیچ وقت به خودم اجازه ندادم درموردشون اینجا بنویسم که شاید ی روزی خواستم باز این مسیر رو برم حواسم باشه …
ولی خب من متوجه شدم به کسی زیادی نباید نزدیک شد! از روابط عاطفی گرفته تا دوستی های واقعی …
میدونی این پیام هایی که ما از هم دریافت میکنیم همشون روح دارن همشون حس و حال ادم رو انتقال میدن ، بعضی وقتا ادما بهتر از واقعیت تشخیص میدن طرف مقابل چی رو پشت نقابش قایم کرده بوده …
ادامه مطالب یکم طولانیه 😁 تخمه بیارید بخونید
میدونی من همیشه خواستم هم جنس های خودمو نجات بدم انگاری مدل سختی هایی که خودم کشیدم دلم نمیخواست کسی تجربه کنه ! دوران دبیرستان بودیم گوشی رو از دوستم گرفتن متوجه دوستی های مکررش با پسرهای مختلفی شدن خانواده اش …
کلی کتک خورد ، گوشی رو ازش گرفتن و بشدت محدود شد !از روی اعتبار و شخصیتی که داشتم پیش خانواده اش گاهی وقتا باهم درس میخوندیم ، یوقتایی هم برای قوای روحیه اش از پدرش اجازه میگرفتم و باهم میرفتیم بیرون و مرکز خرید تا حالش بهتر بشه حتی باهاش اینقدر حرف زدم که با پدرش حرف بزنه و زدم از اتفاق و ارتباطش با پدرش بهتر شد و خیلی بیشتر از قبل بهش احترام میذاشتن ولی خب هنوز کسی بهش اعتماد نداشت …
شاید تا پارسال گوشی نداشت ، فک کن من دانشگاه رفتم درسم تموم بود ، ازدواجم کردم گواهینامه ام گرفتم و خیلی کارهایی که نیاز بود رو پشت سر گذاشتم ولی اون که موقعیتش بهتر بود محدود بود ! برای فرار از اونجا مکررپشت کنکور موند ، ی روز اومد پیشم گفت میدونی اینقدر عزت نفسم پیش خانواده مادر و پدرم پایینه که هنوز من مثل بچه های کوچیک زیر ۷ سال گوشی ندارم !
بهش گفتم اگه بهت مسیر درست رو بگم میری گفت اره چرا نرم فقط من نجات پیدا کنم ، گفتم همین فردا برای گواهینامه ثبت نام کن برو رانندگی یاد بگیر ، توی ثبت نام بهمن ماه برو دانشگاه ازاد ثبت نام کن بابای تو که نگران پول نیست ! گفت نه گفتم بهت میگم چجوری همه اینا رو بدست بیاری فقط باید حرفم رو گوش کنی و بلند شی !
رانندگی یاد گرفت ماشین انداختن زیر پاش ! رفت دانشگاه ثبت نام کرد الان ترم ۳ یا ۴ باید باشه ، با ورودش به دانشگاه هم گوشی خریده شد و این دختر زندگیش از این رو به اون رو شد عزت و احترام جلوی همه و یک اعتماد بنفسی داره که *ون خر رو پاره میکنه ، فک میکنید چی شد دیگه سر بیرون رفتن باهم طفره میرفت حتی به کلاسش برمیخورد باهم بریم بیرون اینو قشنگ تو رفتارهاش میدیدما! پرونده اش مختومه اس پیش من و واقعاً ناراحتش نیستم با خودم میگم این ادم ی روز برمیگرده ولی من دیگه ادم سابق نیستم ! کارهای خوبم زیاد کرده مثلا یکی همین پارسال که توی بدترین شرایط بودم بعد از عملم اومد منو برد بیرون و کیک و کادو سورپرایزم کرد که از اون حال و هوا فاصله بگیرم ولی بعد از اون دنیاش فرق کرد !
یکی دیگه اش هم نامزد بود با پسر خالش ، خانواده اش به شدت تعصبی بودن اینا فاصله مکانی بشدت زیادی داشتن و برای پسره مقدور نبود اینو ببینه حتی توی جمع اینا اجازه نداشتن حرف بزنن ، ی روز که دیدم این دوستم اینقدر داغونه بهش گفتم ببین من خارج از شهر میرم کلاس و تایم کلاسم یساعت و نیمه میتونی با من بیای و بری نامزدت رو ببینی ، من مطمئنم پدرت من درخواست کنم نه نمیگه ، لپش گل افتاد گفت اگه همچین کاری رو برام بکنی بخدا کلی دعات میکنم گفتم همین که تو خوب باشی کافیه ، رفتیم این دو نفر همدیگه رو دیدن ، بعد از وقت گذروندنشون بردمش براش کلی خرید کردم تا یکم از این حال و هوا دربیاد اینقدر خوشحال بود که تماماً میگفت من چجور جبران کنم برات ! گفتم نیازی نیست عزیزم
فک میکنید چی شد یکی دو هفته بعدش دیگه باهام سرد شد بدون هیچ اتفاقی ، بعدشم ما مدرسمون تموم شد اینقدر فاصله گرفت و پیام نداد و بعد ها از بچه ها شنیدم که انگاری نامزدش گفته دیگه با این دوستت نگرد ! حتی برای عروسیش هم دعوتم نکرد در این حد …
یکی دیگه اش هم محدود بود حق انتخاب نداشت حتی اینقدر سوسول بارش اورده بودن طرف حق نداشت بدون خواهرش بره بیرون (ی نسبت فامیلی داشتیم باهم) خلاصه ی روز باهاش حرف زدم و با خانواده اش هم هماهنگ کردم باهم بریم ثبت نام دانشگاه ، قبلشم رفتیم گواهینامه رو گرفتیم و چون اون بعد تر از من قبول شد ی حسایی درونش دیده میشد ، رفتیم دانشگاه وقتی دیگه بلد شد مسیر رو چطور بره و چم و خم همه چی دستش اومد از من فاصله میگرفت حتی برخورد های نابجا زیاد میکرد ! یکی از همکلاسی های مدرسمون که از اتفاق اونم فامیل درجه یک بود و کسی توی مدرسه تمایلی با دوستی با ایشون نداشت و همیشه با سن پایینی ها میگشت ، من ی روز بهش پیام دادم گفتم بیا منو فلانی بریم بیرون ( همون روزا نامزد هم شده بود) قبول کرد و اومد تا مدتها جو رو سمت خودش برده بود تا اینکه من ازدواج کردم اون دوستم رو علیه من کرد و شد سوگلی گروه ما ! و همه از من فاصله گرفتن من بودم تنهایی هام من بودم و چالش های ازدواجم ! هیچکی عملاً هیچکی دست منو نگرفت …
مهم نیست ولی اونیکه باید دست منو میگرفت گرفت ، گله ای نیست …
ولی من یادم گرفتم هرچقدر از ادما بیشتر فاصله بگیری طرف بیشتر تقلا میکنه به نزدیکی بهت ، مگه خودم چشه که باید حتماً یکی بلندم کنه ! تنهایی رفتم کافه تنهایی رفتم خرید تنهایی رفتم باشگاه ، تنهایی خیلی کارها کردم که از اتفاق بزرگ شدم بزرگ و بزرگتر …
حواستون باشه خلاصه به کی دست میدی!