دیگه حرفم نمیاد ، فک نکنم دیگه کسی ام تمایلی به روزمرگی های من داشته باشه (حالا از قبل هم نمینوشتم که کسی بخونتم ولی خوشحال بودم این وبلاگ ادمهای زیادی بهم داده ، بودنتون برکت وبلاگمه 💖 واقعاً) 

مثلا دوست مکاتبه ای که این وبلاگ بهم داده گلیست از اون گلها ! خودش نمیدونه شایدم خودمم نخواستم بگم ولی قلبم قلباً دوسش داره …

 

امروز هم رفتم باشگاه امروز هم بلند شدم و حرکت کردم ، پسرک زنگ زده بود گوشیم خاموش بود مامانم رو بیدار کرده بود که منو بیدار کنه !!! دیشب نمیدونم کی خوابم برد ولی نه توانایی گریه داشتم نه حال فکر کردن توی همین حول و ولا بودم به گمانم که خوابم برد و شارژ گوشیم صفر شده بود!

 

خوشحالم برای خودم ، برای بدنم که صاحبش حواسش هست بهش …

 

 

 

پ ن : باشگاه که میرم به تازگی دوتا از اون دوست هایی که درموردشون نوشتم رو میبینم توی باشگاه ، فقط ی سلام کوتاه ! کنار هم خیلی ساده رد میشیم ، قانون دنیا داره عوض میشه …