این روز ها عجیب دلتنگ بابام و مادربزرگمم ! هردو منو توی پرسه ی بدی رها کردن ! خونه ی ما بعد از مادربزرگم دیگه خونه نشد حتی به لحاظ ظاهری ام خراب شد …

 

آخرین لبخندهای مادربزرگم توی بیمارستان زیر اون دستگاه های مزخرف و تلاشش برای کشیدن اون لوله ها از دهانش همیشه ستودنی بود( بهتره بگم موند برای من) ! حتی وقتی بهم گفتن بعد از رفتنت یبار امتحان کردن که ببینم میتونه نفس بکشه یا نه ولی با شوک برگشت … 

 

وقتی بهش گفتم ننه ! من آخرش بخاطر تو،خودم نه ها بخاطر تو دارم ازدواج میکنم ، گفت کار درست رو تو میکنی ننه ! ای قربونت برم من که حتی اون دم دما که فهمیدی پا دادم به ازدواج ، بهم گفت برو طلا فروشی و برای خودت طلا بخر دخترم ! خاله ی با سیاستم همیشه زورش میشد از اینکه من سوگلی ننه ام ، خاله میگفت ی انگشتر بگیر ولی وقتی برگشتم ننه گفت چرا سرویس طلا نگرفتی ! 

دمش گرم که همیشه هوام رو داشت ، ترم یک دانشگاه من کله سحر میرفتم و تا خرتلاق شب :/

شبا میومد زیر بالشتم پول میذاشت و میگفت دخترکم اینم پول تو جیبی این ماهت ببخشید که بیشتر نداشتم این ماه پول داروهام خیلی بود ! گفتم فدا سرت ننه من اینم برای برکت کیفم میذارم وگرنه که دوست ندارم هزاری از پولای تو کم بشه ! 

خوردنی هاشو باهام نصف میکرد …

عاشق این زن بودم ، روزی که آوردنش تو خونه اش برای خدافظی من حجره دریده بودم ! همه میگفتن چرا اینقدر تو گریه میکنی ننه ات سنش کم نبود گفتم کم نبود ولی من توی این سالها همدمم فقط این زن بود از تمام دنیا هم دلم بریده میشد پناهم همون اتاق ۳*۴ ننه ام بود و هربار هم نصیحتم میکرد ننه گریه نکن چشای قشنگت خراب میشه ، ببین من الان بینایی ندارم چقدر اذیتم ! 

 

هی روزگار هنوزم بعد از سه سال و اندی این مرگ برای من تازگی داره ، هنوز تازه اس …

من حقم این نبود ! بابام که رفت داستان زندگی ما از نقطه سر خط رفت به سمت سه نقطه ! همیشه داستانها توی خونمون بود همیشه کوچکتر ها حرمت ها رو جابه جا میکردن …

پ ن: پولایی که ننه بهم میداد رو توی قلکم ریخته بودم ! با مقداری که پسرک همون روزا داد بهم رفتم اویز ساعت طلا خریدم ! روحت شاد پنجشنبه ات بخیر ننه چشم رنگی من ❤️‍🩹