به در و دیوار نگاه میکنم ! انگاری با هر اتفاقی باید یسری اتفاقات مرور بشه و سختی روزهایی که رفته به چشم بیاد !

 یسری از ادمها از چشمم افتادن ! نه با اون تعصب ولی دیگه حس قبل رو نسبت بهشون ندارم واقعیتش ، چیکارا با ادم که نمیکنید …

بخدا ی زبون چه ها که سر زندگی آدمها و دلهاشون نمیاره ! کاش آدمی یاد میگرفت حرف بزنه درست و درمون که طرف مقابل هم همونجا سوتفاهم ها رو توضیح بده ! اینقدر ی کلاغ چهل کلاغ هم نشه …

عقل بعضی از آدمها واقعاً برای ازدواج و بچه آوردن خیلی کوچیکه ! 

خودم توی این مسئله موندم واقعاً ! 

کاش کاش آدمی شمرده و با فکر بیشتری حرف میزد !

 

 

پ ن : ربطی به خانواده پسرک نداره این حرفام ! من واقعاً موضع م با خانواده پسرک دیگه به نقطه رسیده …

کاریشون ندارم ! به عنوان ی عروس احترام میذارم و خودم قاطی نمیکنم چون وقتی ادمها کم بیارن میرن سراغ همونی که خوبی کرد ! همه چی سر اون خالی میکنن …