امروز در جریان بود…
· · خواندن 1 دقیقه اینقدر خستم که چشام دو بین شده 😑
این فصل که میرسه با ذخیره فصلی رطب ، خرما، ماهی و میگو مواجهه هستیم !
۲۲ کیلو میگو پوست کندم امروز ، ۶ کیلو شایدم بیشر مرغ تمیز کردم و همه ی اینا رو بسته بندی و فریز کردم ! یسری ها برای ماهانه و یسری ها برای همین ماه !
پسرک هم کمکم کرد وگرنه که من خاکشیر بودم 🫤
این وسط امشب براش پیتزا پختم ! خواستم ی صفایی به شکمش بدم 😄!
باز این وسط مسطا ورزش هوازی ام انجام دادم ! رسماً هلاکم هلاک و امروز پشت رول نشستم 😎بعد از مدتها و رانندگی کردم باز!
امروز رسما هر دومون نوکر خونه بودیم ! بعد از خونه نوکر شکم نامحبوب که هرچی خرید میکنی کمه کم 😢!
دلم میخواد غش کنم فردا ولی خب هم دوست دارم اشپزی کنم و کیف کنم از غذا پختن هم اینقدر خستم که دوست دارم به مامان پسرک بگم میشه شما غذای مارو بپزی ، ولی خی امروزم غذامون رو پخت ! خیلی خوشم نمیاد کسی رو اذیت کنم …
ولی فردا برای پسرک پلو میگو و برای خودم ، اره درسته برای خودم و مامان پسرک هم قلیه میگو میخوام بپزم ! خستم ولی نمیتونم برای این قلیه غش و ضعف نکنم 😄
و چشمام در حال رفتنه ، با ی چشم باز دارم مینویسم 🥲انگاری واجب بود بنویسم 🤦♀️😄