میدونید دوستی های وبلاگی من هم مثل واقعیت ی چیز پر دوام نیست یعنی خوبی هام (نکه خوبی هام چیز خیلی تاپی باشه همین خودم بودن و راحت بودنم با آدمهاست البته توی این محیط) زیر دل ادما رو میزنه ولی این بار اون شاید خوبتر از من بود نمیدونم واقعاً!! 

 

یکی ازهمون روزهای کذایی ی صبح داغون از خواب پاشدم، مغزم نمیکشید با کی حرف بزنم تنها مخاطبی که میتونستم در اون حال زار بزنم و گریه کنم پشت تلفن اون بود! با گریه حرفامو زدم، اونم وقتی صدای گریه ها رو شنید تن صداش اومد پایین، ولی از تمام حرفاش ی کمک بزرگ اومد برای من بیرون و بهم ی حرفی رو زد که اون لحظه انگاری ی گلی روکاشت تو مغز من و من هربار که به مشکلی بر میخورم برمیگردم و به اون گل آب میدم! 

شاید باور نکنید ولی اون گل بی گل الان ی گل داره شبیه گل شازده کوچولو همونقدر قرمز همونقدر خوب... 

ولی اونی که اینو کاشت دیگه هیچ لایه ای از این دوستی پیدا نیست و من واقعاً خوشحالم حداقل یبارفقط یبار از یکی ی چیز خوب یاد گرفتم! آخر بین هزارتا حرف هزار و یکمی جوابه... 

رسالتش رو به پایان رسوند اون دوست، بقول خودش رفیق! ولی همیشه کاش پایان دوستی ها پای رسیدن آدمها به رسالتشون باشه...