صبح ی سر گریه کردم بی دلیل نبود ولی تا چش باز کردم زار و زار گریه کردم! بازم اون روی خوبم دستمو گرفت بلندم کرد و بردم برا صبحانه و باقی کارها... 

الان باشگاهم ولی خسته ولی خورد و خاکشیرم! 

 

خودت نمیدونی ولی من برای هزار دفعه وبلاگت و نوشته هات رو خوندم... 

و بازم باهات قاطی شدم مگ...