من ی خوابالوی خوابالو زاده ام! از بس که خوابم میاد و توی خواب هم مرور میکنم کارهامو...
بچه های فامیل کتاب هاشون رو آوردن جلد بگیرم:))
میگم خوابم میاد، میگه هنوز مونده که خسته شی خاله وقتی بخوای بچه هات رو بفرستی مدرسه خستگی داره، بخدا منو میبردن خونهی خاله ی مامانم من جرات نداشتم بگم نمیرم! حتی اونجا جرات نداشتم بگم گشنمه تشنمه! یبار شوهر خاله مامان به مامان میگفت اینقدر دخترت حرف نمیزنه میترسم سکته کنه 😁! بجاش الان حرف میزنم دیگه:)))