دلم اینقدری گرفته که فقط پست موجا رو خوندم زدم زیر گریه انگاری دلیل غمم رو پیدا کرده باشم! 

اون روزا اینقدر خوشحال بودم که خودمو رسما نمیشناختم! امتحانات مستمر بود من تا دیر وقت درگیر خونه ی داداشم بودم، به معلم ها گفته بودم اگه میشه من ی هفته بعدتر امتحانات رو بدم همه ام اوکی دادن چون درس خون بودم! وقتی بعد از دو هفته برگشتم مدرسه یکی از معلم ها همون روزایی که نبودم نبود وقتی منو دید دارم گریه میکنم گفت ای دختر خوشرو بعد از دوهفته گریه زاری میکنی، عروسی تموم شد بهونه جدید میخوای بیاری حرفش هنوز تموم نشده بود من از عمق وجودم گریه کردم و گفتم خانم بابام تموم شد بابام رفت... 

ی کلاس باهام گریه کردن ی کلاس برام دعا کردن! مدیرمون میگفت توکا تا وقتی بهتر نشدی نیا مدرسه هیچکی سرکلاستون حالش خوب نیست بچه ها یسال دیگه کنکوری ان خانواده ها شاکی ان یکم!

 پاک خومو باخته بودم اعلامیه بابامو که میدیدم باز مینشستم گریه میکردم میگفتم این بابای منه این چرا عکس شده چرا نیست... 

همه چی کابوس بود! روزی که رفتم تراپی لباسام مشکی بود دختر افتاب و مهتاب ندیده ی اقای فلانی با ترس و لرز اومده بود مرکز استان به بهانه درس وکتاب مشاوره، دستام میلرزید اصلا نفهمیدم از کجا شروع کردم اصلا نفهمیدم چی شد فقط میدونم خیلی روزا رفتم مرکز مشاوره خیلی روزا دنبال بابام توی مردها میگشتم دلم ی شونه ی امن میخواست دلم ی بغل یکی که هروقت ببینتم بغلم کنه! بابام توی مدرسه جلوی بقیه بغلم میکرد میگفتم بابا منو جلوبقیه بغل نکن من یکم خجالت میکشم میگفت خب دوستت دارم بابا! میدونم بابا من خیلی احمق بودم من هیچ وقت قدرت رو ندونستم من فک میکردم جای ادما پر میشه نشد نشد نشد... 

موجا واقعاً زندگی منو تو خیلی شبیه همه، پدر من هشت سال جنگ بود و ترکش توی نخاش داشت!

 

 شاید باور نکنید، ولی بقران بابای من ی ذره جانبازی رو نگرفت که اینده ما باهاش ساخته بشه همه ی چهارنفرمون دانشجوی دانشگاه آزاد بودیم! 

ولی همیشه با خودم میگم اگه من رفته بودم این خانواده اونقدرها بهم نمیخورد... نمیدونم ولی میدونم دلم خیلی برای اون بغلا تنگه این روزا بیشتر دلم میخواد شکابت ادم ها رو به بابام کنم...