1مهر
· · خواندن 1 دقیقه امروز ساعت5/30پاشدم مامان رو بردم برا ازمایش، بین دوتا ازمایش ها رفته بودم براش صبحانه بخرم بخوره! کلی بچه مدرسه ای تو رده های مختلف دیدم و هی کیفشون رو کردم و به عشق خونمون به جناب بادوم فکر کردم!
جناب بادوم اولین نوه بود و چون اسم بابا رو گذاشتیم روش دیگه برای ما ی چیزدیگه اس خب اینو قبلا هم گفتم!
من عشق میکنم ببرمش کلاس عشق میکنم تماشاگر فوتبال بازی کردن هاش باشم، این پسر قند روزای تلخ ما بود ولی حالا شده پر توقع مثل عمه اش دل نازک مثل عمه اش! فیس صورتشم مثل خودمه 😅!
فقط من دنیاش نیاوردم😁