حکایت این روزها
· · خواندن 1 دقیقه بیخیالم چون ن ادم تهدیدم و ن دیگه ادم حرفهای اتیش روشن کن،فقط زمان میدم چون هرچیزی زمان خودش رو داره...
میدونی اینم درس های اخلاق و رفتار منه شاید یا شاید تاوان دلهایی که هنوز پیش من گیره ولی من بی خبرم! ولی شاید...
کتابم رو اوردم به نیمه تموم بودنش نگاه کردم! و هی تو دلم به خود فحش دادم برای تمام وقت هایی که میتونستم بجای اون فکرهای بیهوده بشینم و کتاب بخونم من حتی و حتی آدم معاشرت با ادمای چیپ هم نیستم دیگه...
پ ن : امروز فقط از اون روزهایی بود که میتونم بگم خداییش خوشحال شدم دیدم مامانم خونه ها رو مثل دسته گل کرده! کلی ذوقی شدمو به مامانم گفتم واقعا شرمنده اصلا خوب نبودم گفت متوجه شدم میدونم همیشه خودت این کارها رو میکنی