مرور تلخ مثلا کاکائو ۹۸٪
· · خواندن 1 دقیقه بهش میگم ی سوال بپرسم ؟ پیش پیش بهش میگم مسخره بازی درنیاریا راستش بگو …
میگم اون شب تنها بودی به این فک نکردی یهو دیگه برنگردم ! گفت مگه بازی بود که همینجوری ولت کنم من هنوز ناراحتم و دوست دارم زندگی رو دو ایکس ببرم جلو بتونم ی کاری کنم جبران شه !بعدشم من میومدم دنبالت اون موقع عصبی بودم …
واقعا ما ادما هیچ وقت اون بچه درونمون بزرگ نمیشه 🥲!
اون روزا ی اقایی که الان دیگه وبلاگ نداره ، یجایی برام نوشته بود ببخش و بزرگی کن و برگرد ما سر همین چیزای الکی جدا شدیم هردو پشیمون شدیم ولی دیگه نمیشد کاری کنیم ….
واقعاً با تمام چالش ها هیچ وقت دوست نداشتم زندگیمون خراب شه ، همیشه لحظه هایی یادم میاد که منو پسرک هیچکی جز همین خودمون دوتا نداشتیم 🥲!
گذشت،میگذرد و برنمیگردد زمان به ان روزها …