خونه ی خودمم ، قورمه ام در حال پخته ، فقط سعی میکنم به هیچی فک نکنم وقتی فک میکنم هر لحظه نفس هام سنگین و سنگین تر میشن !

دیروز جریان رو به پسرک گفتم ! داشتم خفه میشدم گفت این ادما سالم نیستن تو نیاز نیست زیاد دم خور شی اطاعات دروغ بده بزن زیرش دیدیش خودتو بزن اون راه به مامانتم بگو حواسش باشه (از فامیل های منفورترین منفور مامانمه) ! قبلا اینا ی بار زندگی ما رو تیغ زدن !

 

ولی حال این روزامم انگاری منو اماده میکنه برای ی روزای دیگه ی دنیای دیگه …

کاش داروها تغییر کنه کاش سردرد های من خوب بشه کاش و کاش …

خدایا! تا اخرش رو بخون من نگم دیگه …