امروز مثل روزای یومل شکِ !موندم پنجشنبه اس یا جمعه…

رسماً دلم نمیخواد هیچ کاری بکنم ، حوصله ندارم ! ناهار امروزمونم با مامان پسرکِ …

خسته ام ! ولی در عین حال پلن میریزم ، بی حوصله ام ولی امید دارم به بهتر شدن …

دلم میخواست میتونستم ی بلیط یک طرفه به شمال بگیرم و حالا حالاها برنگردم ، واقعاً دلم ارامش میخواد !

 

دیروز خانم همکار پسرک اومد خونمون ، درمورد یکی از دوستای شیرازی ساکن بوشهر حرف میزدم ، گفتم که از اتفاق با یکی ازدواج کرده که پدرش برای سمت ما و مادرش برا سمت پسرک اینا بود ، این مادر شوهره یکم شیشه خورده داشت ! مامان پسرک هم بود فک میکنید چی گفته باشه خوبه 🤦‍♀️ گفت مثل من مگه ن ؟!

اقا من اونجا ی خجالت انداختم گردنش گفتم نه مادر چرا مثل شما اخه،خندید گفت تو گلی وگرنه من که خوب نیستم عروس مثل تو کمه …

یکم بعد تر منو خانم همکار تنها بودیم گفت زن تو فهمیدی این چ سوتی داد گفتم اره گفت دیدی اینا دارن اگاهانه اذیت میکنند گفتم اره میدونم ولی دونستن من فایده نداره!

 

پ ن : خانم همکار از نزدیکان پسرک هست خب …