حکایت اتفاقات عجیب و غریب 😶
· · خواندن 1 دقیقه اگه قضیه امروز رو براتون تعریف کنم بهم نمیخندید ؟!🙄
ببین این جدید بود تو کل عمرم 😁! امیدوارم هیچ وقت سرتون نیاد ، من ظهر رفتم ی دوش گرفتم نمازمو خوندم پسرک اومد تا خودشو زخم و زیلی کرده …
رفت دوش گرفت هوا رو به خنکیه رفته بود بعد از حمام خودم براش ابگرمکن رو روشن کردم اومد فوری رفت حمام و ماهم توی دلمون تصور ی مرغ عروسی خوشمزه رو داشتیم که اقا چشمتون روز بد نبینه ، رفتیم پسرک داشت خراب کاری های مامانش رو جمع میکرد و نق میزد !
من رفتم تو دیدم مامانش داره نماز میخونه بهش گفتم وسایل و دیگ ناهار کجاست بیارم سفره رو پهن کنم گفت مگه تو غذا نپختی گفتم ن گفت منم نپختم 🙄اقا من میتونستم جلو شکمم رو با نون و پنیرم سر کنم ولی پسرک میدونستم نمیتونه تحمل کنه ، بدو رفتم بهش گفتم تورو خدا دعوا نکن الان خودم غذا درست میکنم سه سوته ، هیچی ی دعوایی هم کرد هرچقدر قسمش دادم نتونست زبون به دهن بگیره !
دیگه دست به کار شدم ی ربعه بلغور گندم پختم و با ترکیب ماست محلی ی چیز فوق العاده ای بود 😍!
ولی من دلم مرغ عروسی میخواست 🥺!
الانم پاشم ی پنکیکی چیزی درست کنم …