برادر زاده بزرگم اومد خونمون مامانم حمام بود،امد یکم سر به سرش گذاشتم بهش گفتم میدونی من ی چیز خیلی خوشگل تو چشمای تو میبینم اگه بدونی چیه گفت واقعا گفتم اره یکم فک کرد گفت عمه بخدا من نمیبینمش بگو چیه ، گفتم بهش تو چشمای من چیز قشنگی نمیبینی تو ؟!خندید گفت چرا خودمو میبینم گفتم خب اونیکه تو چشای تو بود هم من بودم دیگه 😅 !

امده با داداشش در حمام وایساده مامانم بیاد بیرون باهاش حرف بزنه اصرارش میکنم بگو من بهش میگم، صاف وایساده تو چشام نگاه میکنه میگه عمه جان ی چیزی بین خودمو مامان جونه اصرار نکن ، خدای من این کی بزرگ شد (لیلا بیا و ببین پسر محبوبت بزرگ شده😁) اخرشم مامانم بیرون نیومد اومد بهم گفت عمه جان به مامان جون بگو چرا کفش ورزشی های منو نیاورده تو جاکفشی بذاره من ناراحت شدم (😂) من همیشه همراهیشون میکنم ! گفتم من معذرت میخوام از طرف مامان جون چشم ببخشید ما یادمون نبود ولی خب ما لباس فوتبالی هات رو شستیم گفت مرسی عمه جان پس دیگه به مامان جون درمورد کفشا نگو گفتم چشم ولی بعدش به مامانم گفتم اینقدر که خندیدم غم و غصه هام یادم رفت 😂

چند شب پیشم میگفت من ی ده سال دیگه زن میگرم ، گفتم عمه جان زشته گفت هیچم زشت نیست چرا عموم تو ۱۹ سالگی زن گرفت (من فقط سکوت🫤)!

 میگفت تو بچه بیاری دیگه مارو دوست نداری گفتم غمت نباشه تو تا ابد بابای منی تو قلب منی تو حسابت از همه جداس یکمی دلش قرص شد 😁🤦‍♀️

پ ن: لیلا با ما زندگی کرده اون روزا رو …

لیلی بلاگیکس خودمون😉