میدونی ذهن من پر از حرفایی هست که با منطق هیچ کس جور درنمیاد …

 

فردا صبح ساعت ۸ وقت عمل دارم !

دنبال اینم امروز برم ناخن هامو ریمو کنم …

دلم میخواست امروز قورمه سبزی درست کنم ولی دیدم حتی نمیتونم پاشم ، به زور ی قهوه خوردم که بتونم یکم خودمو از فاز خنثی بودن دربیارم …

دیشب هر لحظه تکون میخوردم میگفت چیزی لازم نداری گفتم نه بخواب ، صبح چشام باز کردم دیدم داره نگام میکنه! 

بچه ها قضاوت نکنید باشه میدونم منو به عنوان کسی که تا جایی شناختین دوسم دارین ، ما قبلا هم به جنون رسیدیم که همو زدیم هربار منم مقابلش میزدم ولی اون روز من مشتی که دماغم خوردم افتادم کلا ! منم بی تقصیر نیستم ولی تقصیرات من سرکارای خانواده اش متاسفانه که من هیچ وقت گذشت نمیکنم از این خانواده … 

من هنوز یسال نشده رفتم اتاق عمل هیچ وقت یادمه نمیره شبا دزدکی خم میشد رد میشد میومد پیش من ، یادم نمیره کار و زندگیش رو رها کرد اومد که من اب تو دلم نکون نخوره ، ی روزایی منو حموم میداد ، برام ظرف میشست خونه و زندگیمونو تمیز میکرد ، غذا دهنم میذاشت !

عملا این کارها رو خیلی مردا واگذار میکنن به اینو اون ولی پسرک نکرد ، من بی چشم و رو نیستم ! 

الانم بذارید من کمتر بنویسم از این روزهایی که گذشت…

 

پ ن : شماها چیکار میکنید ؟! خوبین ؟؟