گذران زندگی …
· · خواندن 1 دقیقه این دو روز پسرک به مامانش گفت غذا بپزه ، منم هربار تشکر کردم از مامانش (به خودم قول دادم این بار من از صفر شروع کنم و دیگه ادم سابق نشم ، دل رحمی های الکی کنار گذاشتم ) مامانش هم از بودن کنار من بودن احساس خوب نشون داد که من خوشحالم شما باهام سر سفره نشستین !
بحث رسید به اونجایی که پسرک گفت چرا اینقدر مامان زن پسرت جنس خرابی میکنه ، گفت اون به هیچکی احترام نمیذاره قطعا هیچ احترامی هم دریافت نمیکنه نه از شوهرش نه بقیه ، من تماما سکوت کردم و هیچی نگفتم یعنی قبلا هم هیچی نمیگفتم ولی حالا دیگه سکوتم از اینه دلم یجایی گرمه به وجود خدا😉 !
ته دل من اینه این احترامی که من گذاشتم خواهرت رو کشوندم تو خونت ، برادرت رو بعد ده سال اوردم خونت ولی تو چیکار کردی تمام تلاشت این بود منو از چشم پسرت بندازی و تا اینجا موفقم شدی ولی بعید میدونم دل من راه بیاد دیگه با شما متاسفانه ، ولی مسیرم تغییر کرده …
منظورش زن داداشش بود *
_______________________
قشنگی های زندگی زیاده ولی من درد دارم !
______________________________