یعنی این چه حالیه ؟!
· · خواندن 1 دقیقه دیروز عصر خونه رو جمع کردم لباسا رو به هر سختی بود اتو کشیدم ، وسایل هامونم جمع کرده بودم تقریباً ! غروب رفتیم نمایشگاه بعدشم اومدیم خونه مامانم ، توی مسیر دمغ بود عصبانی بود ، هرچقدر ازش میپرسیدم چته میگفت هیچی ولی بچه ها من میدونم داره نشانه های افسردگی درونش بروز میکنه ، وقتی پا میشم از جامون میرم تو اتاق تا بیدار میشه فوری میاد دنبالم میگه چرا نیستی وقتی ام بیرونه فوری میاد خونه و از در صدا میکنه !
خودم حس میکنم اون حس از دست دادنه اومده سراغش ترسیده بدم ترسیده ولی اون خودشیفتگیش اجازه نمیده حرف بزنه …
من ی دیوار بین خودم و پسرک و خانوادم ساخته شده انگاری دست خودم نیست ولی حس محبت بهش ندارم نمیتونم از ته دل محبت کنم قشنگ حرف میزنم ولی متاسفانه قلبم حالش از حرفام بهم میخوره …
امروز صبح ازش پرسیدم از دیروز دمغی چته ، میگفت دلم نمیخواد ازت دور بشم ناراحتم دماغت داغون شده و من هزینه عمل ندارم ناراحتم بابت همه اتفاقات حالم بده و مغزم بد پریود شده …
واقعا نیازه کوپن این ماهمون رو مصرف کنم ! رجوع به تراپیست …