قهرم تا طرفای ۱۰ صبح هم قصد نداشتم براش ناهار بپزم ولی خب وجدانم قبول نکرد تهش هم فهمیدم ورمیداره الکی اینا رو میکنه بهونه ، ولی خب دیشب شب بدی گذروندم حتی دلم نمیخواست برگردم خونه صرفاً چون ابرو ریزی نشه پاشدم اومدم …

اذیت های بیخودی تهش ادم توی اون اتیشی که روشن کرده خودش میسوزه …

احتمالش هست برم خونه مامانم و دیگه تا زمانی که احترام های بیشتری رو یاد نگرفته برنگردم واقعا خسته ام از بی احترامی از نق زدنای الکی …

مادر نمیتونه بچه اش رو تحمل کنه ، بچه نمیتونه مادرش رو تحمل کنه اونوقت من همه اینا رو تحمل میکنم با ی چیز اضافه مسخره بازی های جاری ام روش …

خداوکیلی صبر کردم روزای سخت کنارش گذروندم از ذره ذره پول خودم و خودش گذشتم رسیدیم اینجایی که هستیم الانم اقا یهو بابمبول دراورده من دراوردی …