کابوس
· · ظهر با کلی کلنجار رفتن با خودم آخرش کلا چاله چوله های پتو رو پر کردم که گرم بشم و خوابم ببره ، خوابیدم ولی نمیدونم چی شد ی کابوس بدی دیدم با وحشت بیدار شدم دیدم پسرک داره اب میخوره بهش گفتم بطری رو بده بهم نتونستم منتظر لیوان بمونم سر کشیدم ی نصف یک و نیم رو خوردم که به صرفه افتادم ، حال بدی بهم گذشت تا ی ربع بعدش تپش قلب داشتم وحشتناک 🤦♀️!
اولین بار بود پنیک این مدلی توی خواب میزدم ، واقعاً وحشتناک بود …
پ ن : هنوز ی جاهایی سادگی میکنم ، ولی دستم میاد منم بار اولمه که این مدلی دارم رفتار میکنم …
پ ن : یادم نمیره دلسوزی بی مورد دیگه نکنم برای هیچکی :) خودم برای خودم …