به هرکی میرسم هیچکی حالش خوب نیست فقط ی جایی هست که حال من خوبه اونم کارگاه …
مربی همه رو به قهقه وا میداره …
روزها ساعتها به در و دیوار خیره میشم و فکر میکنم بین فکرهام مداوم به این فکر میکنم که چی شد و حسرت های گذشته میاد سراغم که من مسیرم مسیر اشتباهی نبود حتی با بی تجربگی که داشتم تک و تنها بودن هام ولی بازم عاقلانه برخورد کردم …
ولی با خودم میگم خدا هیچ وقت بد بنده هاشو نمیخواد و هیچی اتفاقی نیست و همه ی دنیا حساب کتاب شده اس !خیلی وقتها خستم ولی بلند میشم و با خودم میگم سختیش فقط همون اولشه و واقعاً سختیش همون اولش بود وقتی توی دل ماجرا قرار میگیری حتی اگه برخلاف میلت هم باشه بازم تلاش میکنی خودتو برسونی به جایی که باید باشی …