خاطرات جنگ …
· · خواندن 1 دقیقه گروه خانوادگی رو توی واتساپ باز کردم دیدم داداشم فیلم روزی که شرکت ها رو زدن گذاشته ی دور گریه کردم باهاش ! روز وحشتناکی بود پسرک توی شرکت بود یکی از داداش هام باز توی شرکت بود اون یکی داداشمم بود ولی من خبر نداشتم شب کار بوده داشتم با پسرک حرف میزدم داشت میگفت من توی حراست نشستم و میخوام برم خوابگاه ، یهو همینجوری که حرف میزدیم ی صداییی اومد بهم گفت زدنمون و تند تند از من سوال میپرسید میدونی داداشت کجاست گفتم نه من دیگه نمیتونستم حتی اب دهانم قورت بدم یکی یکی زنگ زدم کسی جواب نمیداد من تو اتاق گریه میکردم که مامانم صدامو نشنوه زنگ میزدم به همه اطرافیانشون، اخرش داداشم جواب داد و گفت ما تو پناهگاه هستیم ولی زنگ نزنید دو طرف شرکت رو زدن 😭!من هی به پسرک زنگ میزدم و میگفت زنگ نزن دیگه بذار من بدونم کی اینجاس با خودم بیارم…
وقتی برگشتن همشون تقریبا معلق بودن و حال خوبی نداشتن و من به چشم خودم دیدم داداشم ، پسرک و داماد عموم که توی ی محیط کار میکردن چجوری موهاشون سفید شد …
پسرک هیچ وقت این اندازه ناامید نبود …