آرشیو مرداد 1405

پست‌های منتشر شده در مرداد 1405

خیلی دوست دارم با لباس هایی که کلی نقص دارن ولی خودم دوسشون دارم و با عشق و ترس دلهره برش میزنم تمومشون کنم و بپوشم برم بیرون و عشقشون رو بکنم 🤩!

اصلا برام مهم نیست روی ی خط صاف دوخت نزدم میفهمین اینو ؟!😁

مهم خودمم که دارم دست از تلاش برنمیدارم 🙂‍↔️

دخترک قوی درونم سمج شده که همه چی رو جلو ببر حتی شده حرکت کوچیک و کوتاه ولی در حرکت باشم ! 

 

 

تاریخ رند ۵/۵/۵

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

بهترم خداروشکر …

شروع کردم کتاب خوندن ( قدرت نامحدود)! کتاب خوبیه خواستید بخونید ارزشش رو داره تایم زیادی ام ازتون نمیگیره …

امروز تاریخ رند بود،مثلا اتفاق خاصی ام نیوفتاده !

امیدکه بهترینها در انتظار همتون باشه ان شاءالله 🥰

 

اپاندیس کذایی…

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

من از صبح درد وحشتناکی رو دارم تحمل میکنم دقیقا همون ناحیه ای که اپاندیس عمل کردم دقیقا همون درد مشابه ، یکم اپاندیسم ناجور بود و مثل باقی انسانها توی شکمم نبود …

و باز پاهامو مختل کرده 🥲! 

خرده نوشته های آنی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

من باز اومدم با مامانم ازمایشگاه برای ازمایش مجدد  

ی پیرزن (نه سن بالای پنجاه) حداقل کم کم ۷۰ رو داشت موهای سفید قشنگ ، با ناخونای لاک زده ی صندل فوق العاده ، اصلا به به 😁 تازه کلی ام اکسسوری شیک و پیک به خودش اویزون کرده 🙂‍↔️! اقا لذت بردم لذت ، روحم جلا پیدا کرد خب …

وبلاگ ما سه نفر

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اختلاف سنی منو امیر فک کنم یکسال بود امیر از من بزرگتر بود ! زمانی که توی بلاگ اسکای شروع کرد به نوشتن من ساعتها به پهنای صورت اشک میریختم برای امیر …

منو امیر مثل همه ی شماها دوستای وبلاگی بودیم اون موقع ها بهامین و همراز بودن که هردو ساکن اصفهان بودن ، گیلی پیشی و مگهان بودن که گیلی به گمانم کُرد بود ولی مگهان یا همون مگی رشتی بود ی رشتی اصیل که منو عاشق شمال کرد ، زندگی امیر پر از پیچ و خم بود با باباش زندگی میکرد ی پسر قانونمدار بود ولی خیلی اسیب دیده بود ما خیلی داشتیم باهم رقابت میکردیم توی دنیای واقعی برای درس خوندن من که کم میاوردم ولی امیر نه ، بهش خیلی حسودیم میشد …

اتفاقی ی روز پدرش وبلاگ رو از روی سیستم پیدا میکنه و امیر بلاجبار صفحه رو بست ولی گه گداری ی پست هایی میذاشت که ما اگه ادرسش رو توی وبلاگهای بروز میذاشتیم میتونستیم بخونیم و اونجا خبر داد که دیگه نمینویسه ! 

امروز اتفاقی برگشتم به وبلاگم توی بلاگ اسکای دیدم ی پست از امیر منتشر شده به تاریخ خرداد امسال ولی صفحه اش بسته اس ، امیر ی لینک گذاشته بود از طاقچه و تمام پست های امیر شده بود کتاب ، اسم کتاب بود وبلاگ ما سه نفر …

خیلی دلم میخواد بدونم امیر چیکاره شده و عرفان داداش کوچیکش کلاس چندمه ، باباش ازدواج کرد یا ن ؟!

ادرس کتاب رو میذارم هرکی طاقچه رو داشته باشه خالی از لطف نیست که قلم زیبای امیر رو بخونید …

پ ن : با گیلی و مگی ، همراز و بهامین در دنیای واقعی در ارتباطم …از وبلاگ داشتن همین بس که ادمهای خوبی رو دارم و مشتاقم از نزدیک هم ببینمشون 🙂‍↔️😍

کتاب وبلاگ ما سه نفر

کارهای رندوم !

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

صبح بیدار که شدم با سرعت نور کارهامو هندل کردم تا ظهر که فقط باید لباس ها رو مینداختم رخت اویز و سری دوم میریختم توی لباسشویی ، رفتم حمام و ناهارمونو خوردیم باقی کارهای موندم رو انجام دادم …

الانم باید لباسمو اتو کنم و بعدش راهی بشیم بریم،نخود نخود هرکی بره خونه ی خود …

مثل همیشه دلم خواب قیلوله میخواد 🙂‍↕️!

 

خواب

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دیشب خواب دیدم جنگ شده و تمام خیابان ها و جاده ها هدف قرار دادن و ما پناه اوردیم به بیابان های اطراف توی اون جمعت فقط مامانم و دوستم رو میشناسم ، نیروگاه برق و تمام لوله های اب رو زدن …

توی خواب قشنگ میدیدم چه ساختمان هایی داره میاد پایین و طلا هامو سفت گرفته بودم و با خودم میگفتم دختر امید داشته باش اگه زنده موندی با این طلاها خونه میسازیم ، کار میکنی و بهترینها باز مال توهه کم نیار ، شاید خنده دار باشه ولی توی همون حین که این حرفا رو میزدم مثل فیلم هندی ها ی ابی راه افتاد که کوه رو با خودش جا به جا کرد ،من و یسری ادمها پشت اون کوه پناه گرفتیم نگاه کردم دیدم دوستم نیستش ولی مامانم جز اون ادمها بود …

توی خواب ی ترسی داشتم فک میکردم کاملا واقعیه حتی خواستم توی تایمی که میزدن بیام و اینجا بنویسم اگه من دیگه پستی اینجا ننوشتم این اخرین پست من در زندگی هست 😁! 

ببین حتی توی خوابم فکر دوستای اینجام هستم 😄!

 

پ ن : تعبیرش رو خودم میدونم …

حق الناس

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی هیچ وقت دوست ندارم با ناراحتی بقیه خوشحالی کنم ولی میدونی خدا از حق الناس هیچ وقت گذشت نمیکنه …

شاید این تعداد ادمهایی که منو میشناسن بگن تو خیلی ادم صبوری هستی ولی واقعیت اینه همه اون اتفاقات تا قبل از این اتفاقات اخیر برای من تبدیل شد به خشونت به نفرت به حال بد به عصبانیت ، اتفاقات اخیر از من ی ادم دیگه ساخت ادمی که هنوز هم داره تلاش میکنه خودشو محکم تر از چیزی که هست بکنه ، تلاش میکنم برای حال خوب خودم فهمیدم اگه خودم رو دوست نداشته باشم هیچ وقت هیچ کسی منو دوست نخواهد داشت …

 میدونید اصلا دلم نمیخواد برگردم و به گذشته فکر کنم ، چون دلم نمیخواد ادم قبلی بشم …

ولی خب چیزی که از خودم میسازم شکننده نیست دیگه! 

میدونم که میدونید هرکسی توی این دنیاست رسالتی داره و رسالت منم شایدخوبی باشه که در وجودم نهادینه شده و خوب بودن من وسیله امتحان بقیه باشه! 

لپ کلام اینکه مسیری که دارم میرم درست میرم …

 

دستور پخت رنگینک

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

 

بسته به ظرفت رطب یا خرما این سلیقه ای هست

اگه تعداد رطب ها کم و ی ظرف کوچیکه حدوداً۲۰ تا ۲۵ عدد خرما یا رطب ! بازم میگم طبق سلیقه میتونید وسطش رو گردو بذارید …

ی لیوان فرانسوی ارد نخودچی

ی لیوان فرانسوی ارد سه صفر

ی لیوان فرانسوی روغن (اگه دیدین نیازه بیشتر بریزید)

_____________________________

اول دو لیوان ارد رو قاطی میکنید میریزید توی تابه یا قابلمه مناسب و خوب هم میزنید شعله ملایم باشه نه بلند که اردتون بسوزه ، هم میزنید تا زمانی که اردتون بوش بلند بشه حداقل ده دقیقه باید هم بزنید با شعله ملایم …

بعدش اردتون رو الک میکنید و روغن هاتون رو میریزید توی ظرف مورد نظر و ارد رو باهاش قاطی میکنید اگه دیدین خمیری شکل شد بازم روغن اضافه کنید !

بعدش میریزید روی رطب های به صف ایستاده 😁! بعد صافش میکنید و روش رو پودر شکر یا خوده شکر رو الک میکنید و بعد دارچین …

خلال بادام و پسته و گردو و نارگیل برای تزئین دلخواه میتونید اضافه کنید …

امیدوارم متوجه شده باشید …🤩

#پست_مخصوص_برای خانم_فوریه🙂‍↔️

رنگینک جنوبی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی این روزا تنها دلیل زندگیمون دلبری کردن برای چیزای مورد علاقمونه ، هیچی دیگه امروز جهت دلبری کردن رنگینک درست کردم برای پسرک 🤩

دیشب با صدای انفجار بلند شدیم از سر جامون،طرفای ساعت ۱/۳۰ شب بود داشتم اینجا مینوشتم …

دیروز رفتیم خرید هرکی هرچیزی نیازش بود رو خرید (البته تا جایی که بوجه اجازه میداد ) خلاصه اینکه بین تمام چیزایی که لازم تر میدیدم عطر کلاب دو نایت مردونه بود از زمان دانشجویی همیشه عاشق این عطر بودم خیلی وقتا ازش میگرفتم ولی نمیدونم چی شد این اخیر ازش راحت گذشتم ولی با اون قیمت بازم من عاشقشم 🙂‍↔️!

بوی با کلاسی و تمیزی رو میشه از روی کلاب فهمید …

هیچی دیگه دیشب پسرک میگفت اینقدر بوی باکلاسی میدی حس میکنم خیلی فقیرم در برابرت 😆!

خلاصه اینکه بوی خوب چیزی نیست که بشه کنارش راحت گذشت …

_________________________
نمیدونم چی شد ولی دیشب بحث رسید به اونجایی که پسرک میگفت اینو میخواستم بهت بگم با این وجود که ی زن خونه سازی هستی همیشه شیک و باکلاسی ، گفتم بهش خب من معتقدم ادم همیشه خرید نره ولی وقتی میره برند خرید کنه و تا مدامی که وسیله اش کار میده درست ازش استفاده کنه ، بعد خیلی اتفاقی از دهنش پرید و گفت روز مراسم عمه ام به تمامی فامیل نگاه میکردم تو ی چیز دیگه هستی اینو میشد فهمید قشنگ،گفتم عزیزم چون من همسرتم که این مدلی میبینی زیادی داری زیرشو بلند میکنی میسوزما خندید گفت نه بخدا من دیدم دیگه خیلی از ادما پول دار تر و اوضاع خوب دارن ولی تو انتخاب هات یجوریه که همه چیز قشنگ باهم هم خونی داره …

نمیدونم واقعا چون پسرک خیلی ادم خشکیه توی نظر دادن به سلیقه خوب ادما و حتی قشنگی هاشون ، این نشون میده اون مسیری که دارم میرم درسته …

____________
ما در لرزش هستیم ولی خب من واقعا تا زمانی که نفس میکشم تلاش میکنم برای زندگی اگه قراره این چرخه از کار بیوفته حداقل تلاش امروز من به کار فردای یکی دیگه میاد که …