خواب بی کیفیت
· · خواندن 1 دقیقه دیشب رفتیم چندتا مرکز خرید پسرک ی تیشرت گرفت خانومه بهم نگاه کرد از بیرون مغازه اوردم داخل بهم صندلی داد و پسرک گفت تخفیف هم داره گفت نه متاسفانه یهو به چهره ام نگاه کرد گفت صرفاً بخاطر توراهی که داری میخوام ی تخفیف بدم بهتون ، من و پسرک همو نگاه کردیم من دروغ چرا یکم دلم شکست …
(دلیل دلشکستن ، نمیتونم دعوتش کنم به این دنیا اینقدر که خودمو پسرک توی مشکلات مالی و معنوی فروع رفتیم من باید همه چیز رو سروسامون بدم اون که همیشه میگه مشکلی نیست مشکلی نیست ولی من که میدونم اونیکه کم میاره منم بعدشم زبون اقایون همیشه درازه ، خلاصه ناراحتم برای اینکه هنوز نمیتونم میوه زندگیمونو دعوت کنم به خونمون ، من باردار نیستم عزیزان :دی )
پسرک اومدیم بیرون خندید گفت خوبه هنوز نیومده تخفیفم گرفت گفتم اره دیگه بچه ی من باشه برکت با خودش نیاره 😁!
مثل همیشه تمام دیشب هم مث مرغ پرکنده بودم و قلبم بشدت درد میکرد و سرم داشت منفجر میشد ، به زور خوابیدم ولی خیلی تو تلاطم بودم !
دیروز ظهر به پسرک میگفتم اصلا خواب درست ندارم اصلا خوابم نمیبره انگاری یکی بیدارم میکنه ، اونم میگفت بخدا منم اصلا خواب ندارم حالم خوب نیست کم خوابی مریضم کرده …
خدایا این فشار ها این حال بد رو از ما دور کن 🥲