برچسب (درهم برهم)

پست‌های مرتبط با برچسب (درهم برهم)

کارهای خرکی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

از دیشب که برگشتم سکوتم حوصله حرف زدن نداشتم هعی میگفت چته میگفتم هیچی ولی همینکه پامو میذارم خونه مرور کارهاشون جلومه اینکه نمیتونم عادی حرف بزنم اینکه شرحه شرحه ام کردن …

تازه فهمیدم داداش ساده ی من زنگ داداش پسرک زده برای شراکت توی ی کاری منو کارد میزدن خون نمیچکید دلم میخواست زنگ بزنم فحش بکشم به داداشم  بگم نونت کمه ابت کمه دنبال دردسری برا خودت اینا گندی که تو زندگی من زدن میخوای وسط زندگی توهم بیارن ولی باید موقعیتش پیش بیاد تا حالیش کنم 🤦‍♀️!

پسرک دیشب کوکی خریده بود که من خوشحال تر باشم (یعنی لعنت به شکم و چشم ادم شکمو که تا خوراکی میبینه  از خود بیخود میشه ) منم ی تشکر کردم خوابیدم ! صبح پاشدم دیدم فقط دوتا برا من مونده 🫠

پ ن : عکس اضافه میشود:/

 

درهم برهم

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی گاهی بخاطر تربیت اشتباهش مادرش رو لعن میکنم ، که چقدر تلاش میکنم ولی تهش هیچی ! 

دلم میخواد بعد از مدتها امروز با چرخ خیاطی نازنینم اشتی کنم ، بشینم و بدوزم برای خودم یسری لباسای قشنگ قشنگ ! یادمه اخرین بار وقتی لباسایی که خودم دوخته بودم رو پوشیده بودم پسرک میگفت بخدا خیلی قشنگن چرا نمیدوزی خودت گفتم چرخ حال خوب میخواد حوصله میخواد من تا اومدم به خودم بیام تصادف کردیم تا اومدم بلند شم راهی بیمارستان شدم تا نقاهتم تموم شد جنگ شد حالام که من خونه ی خودمم و درگیر زندگی …

ولی امروز دلم میخواد بشینم ! 

فردا عصر بچه های گروه میرن اقامتگاه ولی پسرک اجازه نداد میگفت خودم نیستم نمیتونم قبول کنم شب یجایی کنار ساحل بری میترسم اتفاقی بیوفته و نتونم هیچ وقت خودمو بابت اجازم ببخشم ! راستم میگه خودم اصرار نکردم چون یکم ترس دارم از تاریکی …

یادمه ماه رمضون بود پنجره اتاقمون باز بود جنگنده بالا سرمون بود هوا ابری بود و داشت رعدوبرق میزد من فک کردم همین نزدیکی ها رو زدن با لحاف خودمو انداختم روش که نخواد چیزیش بشه و خودمم حداقل نترسم ! بیدار شد یکم خندید گفت ترسیدی گفتم هنوزم میترسم گفت تو منو شهید کردی میترسی خودت 😅🤦‍♀️

روایت دیروز و امروز

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

حالم اصلا نرمال نیست ، حس خفگی دارم و نمیتونم هیچکی رو تحمل کنم !

دلم میخواست دیشب ی کتک مفصل میخوابوندم تو گوش دختر جاری دخترک بی ادب واقعاً با اینا بیرون رفتن مساوی با خط کشیدن رو اعصاب و روح و روان خودمه :|
الهی دهنت سرویس شه همینطور که دهن ما رو سرویس میکنی …

از دیشب قاطی ام و سردرد دارم هنوز هم با تمام بی میلی بلند میشم کارهامو میکنم !

خیلی خسته ام خب …

دلم برای کتاب خوندن و فیلم دیدن و بافتنی و کلاس های ثبت شده تنگ شده خدایش ولی نمیرسم اینقدر که من خسته و کم خوابی دارم حس مفید بودن نمیکنم ! درستش میکنم ولی خب باز باید یکم برای خودم زمان بذارم …

من باید دست خودمو بگیرم و محکم بایستم …

خواب بی کیفیت

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دیشب رفتیم چندتا مرکز خرید پسرک ی تیشرت گرفت خانومه بهم نگاه کرد از بیرون مغازه اوردم داخل بهم صندلی داد و پسرک گفت تخفیف هم داره گفت نه متاسفانه یهو به چهره ام نگاه کرد گفت صرفاً بخاطر توراهی که داری میخوام ی تخفیف بدم بهتون ، من و پسرک همو نگاه کردیم من دروغ چرا یکم دلم شکست …

(دلیل دلشکستن ، نمیتونم دعوتش کنم به این دنیا اینقدر که خودمو پسرک توی مشکلات مالی و معنوی فروع رفتیم من باید همه چیز رو سروسامون بدم اون که همیشه میگه مشکلی نیست مشکلی نیست ولی من که میدونم اونیکه کم میاره منم بعدشم زبون اقایون همیشه درازه ، خلاصه ناراحتم برای اینکه هنوز نمیتونم میوه زندگیمونو دعوت کنم به خونمون ، من باردار نیستم عزیزان :دی )

پسرک اومدیم بیرون خندید گفت خوبه هنوز نیومده تخفیفم گرفت گفتم اره دیگه بچه ی من باشه برکت با خودش نیاره 😁!

مثل همیشه تمام دیشب هم مث مرغ پرکنده بودم و قلبم بشدت درد میکرد و سرم داشت منفجر میشد ، به زور خوابیدم ولی خیلی تو تلاطم بودم !

دیروز ظهر به پسرک میگفتم اصلا خواب درست ندارم اصلا خوابم نمیبره انگاری یکی بیدارم میکنه ، اونم میگفت بخدا منم اصلا خواب ندارم حالم خوب نیست کم خوابی مریضم کرده …

خدایا این فشار ها این حال بد رو از ما دور کن 🥲

از این روزها…

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

نمیتونم بگم من خوبم چون سراسر استرس هستم ولی نمیتونم بگم که بدم چون خیلی جاها مدیریت میکنم و حال خودمو خوب میکنم هرچند خیلی خسته ام از درک نشدن و هی درک کردن بقیه ، دروغ چرا گاهی وقتا هم خودخواه میشم و میگم چرا باید همه این شرایط رو من باید درک کنم چرا پسر نمیخواد درک کنه …

اینا رو بیخیال فک کنم این روزها همه دارن از وضعیت بد بودنش مینویسند پس یکم حس خوب بدیم بهم :)

امروز پاشدم ی ده دقیقه بیست دقیقه ای گریه کردم 😅بعدشم پاشدم تخت مو مرتب کردم یه قهوه و کلوچه خوردم بعدتر ماسک گذاشتم صورتم (ماسک قهوه و روغن زیتون ) یکم پوستم شاداب شد موهامو مرتب کردم یکم به خودم رسیدم به سینکمم رسیدم خونه رو توی حالت مرتب گذاشتم و همه چیز سر جای خودش …

گاهی ام پیش میاد زندگی اونجوری که تو میخوای پیش نره خب ببینم کی زورش بیشتر باشه ولی از من میشنوید بجنگید تا ی زندگی رو به بهترین حالت خودش دربیارید 🌱