کارهای خرکی
· · از دیشب که برگشتم سکوتم حوصله حرف زدن نداشتم هعی میگفت چته میگفتم هیچی ولی همینکه پامو میذارم خونه مرور کارهاشون جلومه اینکه نمیتونم عادی حرف بزنم اینکه شرحه شرحه ام کردن …
تازه فهمیدم داداش ساده ی من زنگ داداش پسرک زده برای شراکت توی ی کاری منو کارد میزدن خون نمیچکید دلم میخواست زنگ بزنم فحش بکشم به داداشم بگم نونت کمه ابت کمه دنبال دردسری برا خودت اینا گندی که تو زندگی من زدن میخوای وسط زندگی توهم بیارن ولی باید موقعیتش پیش بیاد تا حالیش کنم 🤦♀️!
پسرک دیشب کوکی خریده بود که من خوشحال تر باشم (یعنی لعنت به شکم و چشم ادم شکمو که تا خوراکی میبینه از خود بیخود میشه ) منم ی تشکر کردم خوابیدم ! صبح پاشدم دیدم فقط دوتا برا من مونده 🫠
پ ن : عکس اضافه میشود:/
