میدونی گاهی بخاطر تربیت اشتباهش مادرش رو لعن میکنم ، که چقدر تلاش میکنم ولی تهش هیچی ! 

دلم میخواد بعد از مدتها امروز با چرخ خیاطی نازنینم اشتی کنم ، بشینم و بدوزم برای خودم یسری لباسای قشنگ قشنگ ! یادمه اخرین بار وقتی لباسایی که خودم دوخته بودم رو پوشیده بودم پسرک میگفت بخدا خیلی قشنگن چرا نمیدوزی خودت گفتم چرخ حال خوب میخواد حوصله میخواد من تا اومدم به خودم بیام تصادف کردیم تا اومدم بلند شم راهی بیمارستان شدم تا نقاهتم تموم شد جنگ شد حالام که من خونه ی خودمم و درگیر زندگی …

ولی امروز دلم میخواد بشینم ! 

فردا عصر بچه های گروه میرن اقامتگاه ولی پسرک اجازه نداد میگفت خودم نیستم نمیتونم قبول کنم شب یجایی کنار ساحل بری میترسم اتفاقی بیوفته و نتونم هیچ وقت خودمو بابت اجازم ببخشم ! راستم میگه خودم اصرار نکردم چون یکم ترس دارم از تاریکی …

یادمه ماه رمضون بود پنجره اتاقمون باز بود جنگنده بالا سرمون بود هوا ابری بود و داشت رعدوبرق میزد من فک کردم همین نزدیکی ها رو زدن با لحاف خودمو انداختم روش که نخواد چیزیش بشه و خودمم حداقل نترسم ! بیدار شد یکم خندید گفت ترسیدی گفتم هنوزم میترسم گفت تو منو شهید کردی میترسی خودت 😅🤦‍♀️