برچسب (زندگی مشترک)

پست‌های مرتبط با برچسب (زندگی مشترک)

در باب این دو روز ✔️

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

چرا یکی دو روز که نمینویسم یادم میره مدل و سبک نوشتن خودمو 🥲

ولی اون اتفاق خوبه تا۸۰درصدش کامل شده و همچنان نمیشه ازش حرف زد چون هنوز کامل نشده …

دیروز عمل مامان کنسل شد و برگشتن !

شرکت بن کتاب و نوشت افزار رو شارژ کرد ، از ایران کتاب برای خودم سه تا کتاب و برای برادرزاده پسرک و برادرزاده خودم یسری وسایل مدرسه خریدم ! بر اساس تجربه آزیتا امیدوارم خریدم رو کنسل نکنه ایران کتاب عزیز…

با ورودم به خونه ی خودم ورزش و سبک زندگی سالم رفت به انگشت وسط 😁 ولی امروز به پسرک گفتم فقط فقط فقط امروز شاهانه غذا پختم از فردا رژیمی و کم ! میگه یعنی تو میتونی گفتم من اره من ترسم شکم توهه میخنده میگه شکم منم یاری میکنه اینجوریا نبینش 😅

خداوکیلی ورزش بیشترین تاثیر رو روی خلق و خوی من گذاشته بود پس کنسلش نمیکنم 😊!

 

دیروز لباسایی که خریده بودم رو یکی یکی پوشیدم و اومدم بهش نشون دادم ، بهم میگه این یکی رو فقط برا خودم بپوش میگم چرا خب میگه حتی جلوی مامانم و حتی دوست و رفیق هم نپوش میگم چرا میگه خب من دوست ندارم با این لباس واقعاً به چشم میای و خیلی خوشگل تر میشی منم ی نمه اشوه اومدم و اخرشم گفتم چشم 😅!

اینقدر چشمش به این لباس بود که دیروز عصر رفته بودم سرویس دیدم هیچ صدایی نمیاد صداش زدم دیدم جواب نمیده از تو اتاق خودمون صدا میومد رفتم دیدم لباسی که خوشش میاد ازش رو پوشیده و شالم رو کرده سرش و داره خودشو دید میزنه و دامن کلوش لباسه رو میچرخونه 😆

ازش عکس گرفتم به طور نامحسوس میخنده میگه خیلی خوشم میاد ازش ولی نمیتونم بپوشمش بیرون ، میگم مرد من تورو بزرگ کنم ۲ هیچ جلو میوفتم بچه میخوام چیکار 😁 ساعتها میخندیم به کارهاش …

در حال حاضر برق رفته و ۴۰ دقیقه دیگه برق میاد 😐

این قضیه بی برقی سال ها بعد میشه ی تروما که ای کاش برگردیم به این روزها که فقط یساعت برق نداشتیم و الان فقط یساعت برق داریم 🥲😐

مکالمه های کوتاه

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

بهم میگه میشه صورتت رو ببینم میگم من که آدم جدیدی نیستیم میگه خیلی تغییر کردی میگم نمیدونم !

بهش میگم ی چیزی بگم میگه اره هربار اره برای بار هزارویکمین بارم اره ، بهش میگم مگه میدونی چی میخواستم بگم گفت خب تو بگو بعد من میگم چی میخواستم بگم ، بهش میگم من همه عالم و آدم رو زدم کنار ولی تورو گرفتم پاشدم اومدم توی ی محیط کوچیک و ی آدمای محدود به امید اینکه بریم جایی که دوتامون کنار هم باشیم گفت باز گفتی بخدا منم ناراحت اینم الان نمیتونم کاری بکنم …

گفتم باشه ، خودش بعد از چند مین سکوت گفت من فک کردم میخوای بگی بازم برگردی عقب منو انتخاب میکنی خواستم بگم اره هیچکی تو نمیشه تو تکی تو مثلت نیست تو پاداش کار خوب منی …

برگشتم گفتم نه این حرفم نبود !

 

کولر محبوبم 😎

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خوابم میاد ولی نمیبره :دی

تابستون خونه ی ما اینقدر مسخره اس که وقتی مهمون داریم کنترلش مدام دستمونه ، خاموش روشن خاموش روشن 😅! یشب مهمون راه دور داشتیم از همکارای پسرک بودن بنده خدا ها بار اولشون بود خونه ی ما میومدن ولی خب اینقدر بهشون خوش گذشت تا سه روز موندگار شدن ! جالب اینجا بود که شبا هوا خوب بود اینا یخ میکردن ولی روشون نمیشد حرف بزنن :دی 

وسط شب یهو من بیدار شدم به پسرک میگفتم چرا اینا کولر رو خاموش کردن دارم عرق میکنم گفت من روم نمیشه برم روشن کنم اینا معذب میشن ، تا نگو یخ کردن خاموش کردن حالا اونام روشون نمیشه روشن کنن 😅

وقتی روشن کردن من تو دلم میگفتم خیرش رو ببینید …

صبح بچه ها میگفتن عمو ما کولر رو دیشب خاموش کردیم روشو نداشتیم باز گرممون شد روشن کنیم خندیدم گفتم ما تو فکر بودیم روشن کنیم گفتیم شاید شما سردتون بشه :دی

خلاصه داستانی داشتیم …

الان دارم یخ میکنم برم تو اتاق عرق میکنم … پسرک خوابه خاموش کنم میگه چرا خاموشه من گرممه 🤦‍♀️!

بحث بحث تفاوته…

دیشب زیاده روی کرده بودم رو دل کردم ، طرفای سحر بود پاشدم و پناه آوردم به سرویس بهداشتی و ادامه ماجرا …

اومدم سرجام و خوابیدم تا ساعت ۶/۴۵ دقیقه ، پسرک بیدار شد منم پاشدم دیدم ماهی که برای ناهار در آوردم رو داره اوکیش میکنه ، بعدشم من موهامو شونه کردم و ی صبحانه ردیف کردم برای خودم و خوردم …(پسرک رفت صبح زود ، ولی زودی برگشت اون حس از دست دادنه میدونم توی عذاب الهی گذاشتش😎)

الانم درگیر ماهی ته انداز برای ناهار امروزم 😍! ی حشویی درست کردم فقط باید جنوبی باشی تا بدونی چه حالی میده (ایکون از اون تقه هایی که با دهان و صدای دلچسبش شنیده میشه 😁) ! خلاصه که جاتون سبز …

 

روتین زندگی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی دل من مث ی ظرف میمونه که اینا هربار با کاراشون هی پر و پرترش میکنند تا اینکه سرریز میشه یهویی …

دارم به اون درجه ای میرسم که دیگه خیلی برام مهم نیستن و هرجا نیاز باشه جوابشون میدم …

اینم شده ی موضوع مسخره برای هر روز نوشتن من چون چیز جذابی توی زندگی ندارم فعلا که درموردش حرف بزنم جز گند هایی که خانواده پسرک میزنند و تهشم میگن اینکه چیزی نیست …

امروز خوراک لوبیا با برنج ‌پختم یکم خورده کاری انجام دادم ، نرسیدم خونه رو جارو بکشم خیلی کار دارم ولی واقعیت اینکه مغزم داره فلج میشه سرعت عمل ندارم اعصابم قاطیه پر از خشمم یهو وسط کار یجوری چاقو میزنم تو تخته که پسرک وقتی میبنه میگه دستت که نبریدی میگم هنوز نه سالمه …

خدای من میدونم این روزا هم جبران میشه مثل خیلی روزایی که فک نمیکردم بشه و شد و الان صبری که دارم برای جوابایی که از  قبل گرفتم ولی هرچی که هست زودتر جواب بده  …

میدونی من به اونجام رسیدم که نمیتونم از این آدمها بگذرم دیگه و خدا میدونه که من نمیبخشمشون و دوست دارم نتیجه کارشون رو ببینند !

خانواده ایرونی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونید نوشتن اول صبحی اینجا و قهوه خوردن حسابی موتور منو شارژ میکنه ، ولی خب بعضی وقتا بعضی نظرات انرژی ادمو میگیره مخصوصاً توی گفتمان ! طرف ی راه ارتباطی میذاره نکه وارد بشی و راحت بگی پارتنر لازمم😑!

دیشب شام الویه بود برا بقیه ام ساندویچ گرفتم فرستادم با این وجود که اعصابم خورد بودحالم بد بود! 

دیشب پسرک وقتی حال بد منو دید با تمام خستگی داشت میگفت بخدا منم اگه راه فرار داشتم فرار میکردم منم خسته تر از توهم ولی چیکار کنم مجبورم اینا رو تحمل کنم ، گفتم اینا یکی از یکی بدترن من از دست کدوم بنالم گاهی خودت که اذیت میکنی من دیگه میبرم بخدا این اندازه اذیتم ادمو به فکر خودکشی میندازه …

یهو بغض کرد گفت تو خودت شاید با این حرفا اروم بشی ولی اگه تو نباشی من چیکار کنم ! یکمی ته قلبم امیدوارتر شدم …

ولی خب واقعا چرا اینقدر ی خانواده میتونند بدباشن!

از بیس این خانواده میشه فهمید چه خبره ولی پسرک ی سرو گردن از همشون بالاتره ، از قبل از ازدواج مون تا حالا همیشه از فراری بودنش از دست اینا حرف میزد ولی مگه میشه ادم خانواده اش رو بندازه دور ؟!

واقعیت ماجرا اینه همه خانواده های ایرونی مشکل دارن به خیلی از دلایل حتی خانواده خودم ! ولی من روز اولم با پسرک حرف زدم که منو تو بریم تراپی و خودمونو درست کنیم و تلاش کنیم از این محیط ها دور بشیم بعدشم به احترام کم و بیش سر میزنیم نیازشونم در حد توانت بر طرف کن ولی این اون نشد که طی کرده بودیم و هردو توی اتیش روشن شده داریم مثل اینکه میسوزیم 😢!

 

دیروز رفتم دکتر هردو بازم مثل همیشه میگفتن خانوم استرست رو بیار پایین :) منم خندم میگرفت خب زندگی من سراسر استرسه چی رو ازش دور کنم !

میدونی تراپیست هم اینو بهم میگفت که تو واقعاً خیلی موفق واقع شدی با برخورد با یسری ادم سمی و داغون ! پس یجوری همه چیز رو ببر جلو که دیگه هر اتفاقی هم افتاد تو مقصرش نباشی ! خسته هستم داغون هستم از لحاظ روحی روانی ولی میدونم که میتونم موفق واقع بشم و زندگیمونو درستش کنم فقط یکم زمان بیشتر میخواد 

من اینقدر همه چیز رو لب مرز کشیدم بالا که الان اینجام !

شاید همه از مردهاشون ناامید باشن ولی من امید دارم چون این پسرک بهتر حالا متوجه همه چیز میشه ، من کلا دوست ندارم مرد رو از خانواده اش بگیرم یا بلعکس خب منم خانواده ام رو دوست دارم ولی من تا الان اجازه ندادم خانوادم دخالت کنند …

من درستش میکنم با هیچ خوکی ام نمیجنگم ولی زمینشون میزنم 😎

پ ن : راستی امروز دال عدس داریم 😅و اخرین باری هست که توی تابستون درستش میکنیم طبع این غذا گرمه و اخرین پختش امروزه توی خونه ی ما 😁

زندگی و داستانهاش :|

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اعصابم خورده ، زورم میاد من با تمام سختی زندگیمو جمع میکنم ولی یکی هی بهش نوک میزنه و ازش میخوره بعد از اونورم هرچی کار میکنه میده طلا برا خانومش و شکم بچه اش ! 

بعد من باید از شکم و زار و زندگی بزنم تا بتونم یکم پلن زندگیمو ببرم جلو البته اگه این افراد موزی سایشون از زندگیمون کم بشه😑

خیلی قاطی ام خیلی اعصابم خورده خیلی دلم میخواد با پسرک حرف بزنم ولی اخه چند بار چند بار ؟ وقتی طرف هدفش تلخ کردنه زندگی منه چیکار کنم 

بخدا بعضی وقتا با کارا خانواده اش دلم میخواد برم درخواست جدایی بدم ولی یادم میاد که منو پسرک مثل چی برای این زندگی زجر کشیدیم چه روزایی از پول تو جیبی هام برای خرید خونمون تلاش کردم مامانم ملکش رو فروخت تمام جهاز منو خرید تا این مرد اینقدر بهش فشار نیاد ، پسرک زور زد بهترین عروسی رو برام بگیره با پولی که داشت طلا خرید هرچیزی که توانش رسید نه نگفت ولی واقعا خانواده اش اذیت میکنن ! من شب روز از خدا میخوام این مرد به عقل بیاد ببینه اینا دارن هرجور دستشون میرسه از زندگی ما سو استفاده میکنن ، بماند که واقعا زندگی من خار شده تو چشم همه ولی بخدا از درون ما داغونیم بخدا من نمیدونم ما دوتا چجوری دوام اوردیم بماند که به گوشمم میرسه چه حرفایی پشت سرم میزنن و چکارایی برای جدایی ما دو نفر نمیکنند ولی واقعا با تمام توان دوام اوردم 🥲

امید دارم زندگیمون از اینجا بره فقط امیدوارم اون اتفاقی که قراره بیوفته زودتر بیوفته من دارم کم میارم قرص لازمم 😞

ایل و تبار :|

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

پاشدم اومدم اصلاح کنم ابروهامو ، اعصابم هنوز قاطیه دلم میخواد ی چن روز خانواده اش رو نبینم تا اروم بگیرم !

حالا فک کن هر دمبه دقیقه هم میبینیشون و قراره فرداشبم باهاشون بری عروسی :|
اه فک کردن بهش هم سرمو درد میاره ، میدونی بعضی وقتا ادما باید توی موقعیتت قرار بگیرن تا متوجه بشن داری چی رو تحمل میکنی 🥲!

حالا ببینم کی بنشونمشون سر جاشون خدا داند …

 

امروزم …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز از کله سحر بیدارم ی صبحونه برداشتم رفتم تو حیاط کنار هم خوردیم 😅 خودمم بعضی وقتا میشینم میخندم بخدا،که ما دشمنیم عاشقیم چی هستیم که گاهی وقتا سرتاپای همو قهوه ای میکنیم 😂!

شبی که قهر کردم برم از خونه هرکاری میکردم کیفمو نمیداد کلیدم ازم گرفته بود گوشیمم گرفت ، توی ی حرکت هر سه تاشو قاپیدم و فرار کردم و اونم با سرعت ماشین اورد بیرون اون دنبال من منم با سرعت میرفتما 😂! پشت ی تیر برق گیرم دراورد و …

خلاصه داستان های مسخره ای بیش نیست😅

امروز میخوام یکم کارامو انجام بدم به خونمون سروسامون بدم یه دستی به سرو وضع زندگیمون بکشم و ی غذای خوشمزه ام برای پسرک بپزم ! 

خلاصه دوستای قشنگم زندگی مشترک همینه گاهی سختی گاهی خوشی گاهی بی پولی گاهی پولداری گاهی داشتن گاهی نداشتن و همیشه ی مدلی جلو نمیره :))

و اینکه ازدواج بد نیست توی مسیر زندگی اینم جزئی از مسیرت هست برای تکامل …

نفرین شده ام من …؟!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز به مامانم میگفتم تو نمیدونی ولی من وقتی با پسرک دعوام میشه یاد ناراحتی های تو میوفتم وقتی اذیت میشدی از جانب من و ته دلت انگاری نفرین میکردی میگه ن تو اشتباه فکر میکنی اتفاقاً هیچ وقت هیچ مادری بچه اش رو از ته دل نفرین نمیکنه از سر کم طاقتیه دیگه !

یکم دلم قرص شد ولی من میدونم این زن خیلی از روزهایی که خودم و خودش بودیم و بابام فوت شد سختی کشید …

از این روزها…

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

نمیتونم بگم من خوبم چون سراسر استرس هستم ولی نمیتونم بگم که بدم چون خیلی جاها مدیریت میکنم و حال خودمو خوب میکنم هرچند خیلی خسته ام از درک نشدن و هی درک کردن بقیه ، دروغ چرا گاهی وقتا هم خودخواه میشم و میگم چرا باید همه این شرایط رو من باید درک کنم چرا پسر نمیخواد درک کنه …

اینا رو بیخیال فک کنم این روزها همه دارن از وضعیت بد بودنش مینویسند پس یکم حس خوب بدیم بهم :)

امروز پاشدم ی ده دقیقه بیست دقیقه ای گریه کردم 😅بعدشم پاشدم تخت مو مرتب کردم یه قهوه و کلوچه خوردم بعدتر ماسک گذاشتم صورتم (ماسک قهوه و روغن زیتون ) یکم پوستم شاداب شد موهامو مرتب کردم یکم به خودم رسیدم به سینکمم رسیدم خونه رو توی حالت مرتب گذاشتم و همه چیز سر جای خودش …

گاهی ام پیش میاد زندگی اونجوری که تو میخوای پیش نره خب ببینم کی زورش بیشتر باشه ولی از من میشنوید بجنگید تا ی زندگی رو به بهترین حالت خودش دربیارید 🌱