میدونی دل من مث ی ظرف میمونه که اینا هربار با کاراشون هی پر و پرترش میکنند تا اینکه سرریز میشه یهویی …

دارم به اون درجه ای میرسم که دیگه خیلی برام مهم نیستن و هرجا نیاز باشه جوابشون میدم …

اینم شده ی موضوع مسخره برای هر روز نوشتن من چون چیز جذابی توی زندگی ندارم فعلا که درموردش حرف بزنم جز گند هایی که خانواده پسرک میزنند و تهشم میگن اینکه چیزی نیست …

امروز خوراک لوبیا با برنج ‌پختم یکم خورده کاری انجام دادم ، نرسیدم خونه رو جارو بکشم خیلی کار دارم ولی واقعیت اینکه مغزم داره فلج میشه سرعت عمل ندارم اعصابم قاطیه پر از خشمم یهو وسط کار یجوری چاقو میزنم تو تخته که پسرک وقتی میبنه میگه دستت که نبریدی میگم هنوز نه سالمه …

خدای من میدونم این روزا هم جبران میشه مثل خیلی روزایی که فک نمیکردم بشه و شد و الان صبری که دارم برای جوابایی که از  قبل گرفتم ولی هرچی که هست زودتر جواب بده  …

میدونی من به اونجام رسیدم که نمیتونم از این آدمها بگذرم دیگه و خدا میدونه که من نمیبخشمشون و دوست دارم نتیجه کارشون رو ببینند !