روایت کننده ی …
· · دخترم ! اره یبار دیگه من شنیدم دخترم و یبار دیگه من شنیدم که ی نفر بین این ادما فهمید اشتباه کرده …
مهم نیست و بقول نسیم (این دلخوش کنک های کوچیک)برای من دیگه اهمیتی نداره واقعاً اینقدری پا روی دلم گذاشتم که واقعاً هیچ یک حرفای ادمهای دور و اطراف دلم رو گرم نمیکنه …
بگذریم !!!
۴/۳۰ صبح رفته بود ماهیگیری پسرک من بیدار شدم فک کردم صبح شده ساعت زنگ نخورده و جا مونده ، توی سرم داشتم میگفتم زن چرا و چرا بیدارش نکردی !؟
بعدی که صدای قفل در خونه اومد ساعت رو دیدم ، متوجه شدم رفته و تازه شده ۴/۳۰ !با خیال راحت خوابیدم و ۷بیدار شدم و رفتم دست و صورتم رو شستم:)) در کوی عشق جناب قربانی رو پخش کردم از هر طرف به کارهای خونه و اشپزی چنگ میزدم یکم که حس کردم همه چی سبک تر شده تخم مرغ شویدی درست کردم با روغن کم!!! و بربری یا همون کماچ ! یا اصلا هر اسمی که داره …
زدم بر بدن قهوه خوردم ! این بار بهتر همه چی رو سروسامون دادم ،وقتی برگشت ۱۰/۴۰ دقیقه بود ، حال ندار بودم ولی حال نداری های اونو به جون خریدم درگیر سامانه بانک کشاورزی بود ،وسط نق نق کردن هاش گفت ولی من دلم شربت خنک میخواست گفتم یادم نبود وگرنه که درست میکردم ،جنگی درست کردم و دادم دستش خودش از نق نق کردن هاش پشیمون شد …
بعدتر ناهار بردم برای مامانش ، کلی دعای خیر کرد منم توی دلم گفتم قربان حال خوب ! اومدم برای پسرک غذا رو کشیدم خوردیم ،حالا همه ی کارها رو کردم روی شکم خوابیدم و روایت میکنم ریز جزئیات دست و پاگیر زندگی متاهلی رو …
ولی کاش من ادم کتابخون تری بودم:|

