برچسب (روزمرگی)

پست‌های مرتبط با برچسب (روزمرگی)

روایت کننده ی …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دخترم ! اره یبار دیگه من شنیدم دخترم و یبار دیگه من شنیدم که ی نفر بین این ادما فهمید اشتباه کرده …

مهم نیست و بقول نسیم (این دلخوش کنک های کوچیک)برای من دیگه اهمیتی نداره واقعاً اینقدری پا روی دلم گذاشتم که واقعاً هیچ یک حرفای ادمهای دور و اطراف دلم رو گرم نمیکنه …

بگذریم !!!

۴/۳۰ صبح رفته بود ماهیگیری پسرک من بیدار شدم فک کردم صبح شده ساعت زنگ نخورده و جا مونده ، توی سرم داشتم میگفتم زن چرا و چرا بیدارش نکردی !؟

بعدی که صدای قفل در خونه اومد ساعت رو دیدم ، متوجه شدم رفته و تازه شده ۴/۳۰ !با خیال راحت خوابیدم و ۷بیدار شدم و رفتم دست و صورتم رو شستم:)) در کوی عشق جناب قربانی رو پخش کردم از هر طرف به کارهای خونه و اشپزی چنگ میزدم یکم که حس کردم همه چی سبک تر شده تخم مرغ شویدی درست کردم با روغن کم!!! و بربری یا همون کماچ ! یا اصلا هر اسمی که داره …

زدم بر بدن قهوه خوردم ! این بار بهتر همه چی رو سروسامون دادم ،وقتی برگشت ۱۰/۴۰ دقیقه بود ، حال ندار بودم ولی حال نداری های اونو به جون خریدم درگیر سامانه بانک کشاورزی بود ،وسط نق نق کردن هاش گفت ولی من دلم شربت خنک میخواست گفتم یادم نبود وگرنه که درست میکردم ،جنگی درست کردم و دادم دستش خودش از نق نق کردن هاش پشیمون شد …

بعدتر ناهار بردم برای مامانش ، کلی دعای خیر کرد منم توی دلم گفتم قربان حال خوب ! اومدم برای پسرک غذا رو کشیدم خوردیم ،حالا همه ی کارها رو کردم روی شکم خوابیدم و روایت میکنم ریز جزئیات دست و پاگیر زندگی متاهلی رو …

 

ولی کاش من ادم کتابخون تری بودم:|

عصر ی دوش گرفتم ،خونمون قشنگ شده بود خونه ی جاجول ! 

پسرک گفت سینکمون قشنگ شبیه سطل اشغال شده ولی ولش کن بیا بریم بیرون ! گفتم تو برو منم میام ی سری به مامانت بزنم …

اون رفت ، منم خودمو جیک ثانیه برق زدم و ظرفا رو شستم ، کوسن ها رو مرتب کردم ! باقی بهم ریختگی رو سروسامون دادم 😌!!

لباسامو پوشیدم ی ادکلن زدم به خودم ی ارایش ملیح کردم رفتم با بقیه ( مامان پسرک مهمون داشت) ! بعدشم یکم توی شهر دور دور زدیم و برا شام اش و نون سنگک گرفتیم و اومدیم خوردیم …

الانم ی دمنوش اسطوخودوس درست کردم دارم نوش جان میکنم و یکم کتاب بخونم و بخوابم ! به خودم قول دادم ورژن فردام ی چیزی بهتر از امروزم باشه 😉

 

امروز با تمام خستگی به پسرک قول داده بودم کیک شکلاتی درست کنم ، سیتریزین نامحبوب تماماً مغز و بدنم رو به نام خودش کرده بود 😑!

 

ولی خب من دست از هیچی نکشیدم پاشدم تلو تلو کنان همه ی کارهامو کردم ، همین کارهای کوچیک کوچیک باعث میشه دست از کمالگرایی برداشته بشه …

 

واقعاً مغزم اختیارم نیست :/

و این شما و خانم شکلاتی !!!!

خسته ام ولی خستگیمو با انرژیفیکس و منیزیم بعد از باشگاه رفع و رجوع کردم …

بدنم خسته اس ولی نه اونقدری که لهم کنه و از کار بندازتم !

امروز هم ۶ صبح بیدار شدم و یساعتی بیشتر رو توی تخت گذروندم و با خودم کلنجار رفتم البته ی دلیل داشت اونم این بود که پیام یکی از مربی های کلاس رو دیده بودم که نوشته بود فعلا اموزش کنسله ، با خودم با اون با همه سر جنگ داشتم خلاصه تا اینکه آخرش با خودم به صلح رسیدم که دختر اون نشد اینو که حالت باهاش خوبه چرا نشه ، وقتی رفتم باشگاه واقعاً یادم رفت موضوع کنسلی کلاس رو!

 

خلاصه امروز برنامه ام یکم سنگین بود ولی ارزشش رو داشت 😎! 

پ ن : اگه روزهای اول میرین باشگاه برای گرفتی و درد عضلاتتون حتماً منیزنیم مصرف کنید چون واقعاً دردش مزخرفه …

از اینکه امروز مفید گذشت خوشحالم واقعاً 🤩!

صبح باشگاه ، عصرم کلاس …

ظهرم ی خواب قیلوله رفتم حال خوب کن 😉اصلا بیا و ببین چه چیزی بود ! 

امروز صبح زود داشتم خواب میدیدم شمالم و از شانس من شمال هم خشک شده از گرمای زیاد …

ولی از خودم راضی ام بابت امروز هرچند با سختی بود ! فردا هم کمر همت ببندم و صبح کله سحر بزنم بیرون قطعاً فرداشب از ادمی که هستم خیلی خیلیییی بهترم !

مامانم میگفت خب نرین خونتون باز میخواین برگردین ، گفتم خب وسایلم رو نیوردم با خودم نمیشه ، اومدم وسایلمو جمع کردم و دمنوش اسطوخودوسم رو گذاشتم که دم بکشه خوب و بخورم و بخوابم …

یکم کار نصف و نیمه دارم خونمون چون دو روز خونه نبودم وقت نشد که انجامشون بدم صبح زود باید بیدار بشم ، بی حوصله ، خسته ، بی رمق تر از همیشه …

این روزا دلم میخواد توی طبیعت باشم حالا اون طبیعت میخواد دریا باشه ، میخواد جنگل باشه ، هرچی که هست فقط باشه …

از ی طرف به گرمای هوا که فک میکنم واقعاً طاقت فرساس فک کن یسری از مناطق استان بارون اومده 😐 شرجی وحشتناکه 🫠

 

پ ن : حتی حوصله نوشتن هم ندارم ، وایب منفی اینجا یکاری باهام کرده که ، هرچی که میخوام بنویسم میگم خب که چی مثلا ! 

چقدر ادما میتونند وقیح باشن ؟!

ماه مانم 🌙

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

صبح شد باز ، پس تماماً خیر است 😉

پاشدم از خواب نشستم تا رفرش بشم و استارت بزنم کارهامو :) ی اهنگ ملیح ی لیوان (تو بگو دیگ) کاپوچینو دارم میخورم 😄 بعد از چند روز ؟! نمیدونم

ی نگرانی بزرگ دارم اونم مامانم 😔کسی که این چند مدت اینقدر از طرف من اسیب دیده که خودم با دیدنش شرمندم ، چشماش داره خونریزی میکنه و دکتر الارم خطر رو داده و گفته یکم خودتو سفت بگیر تا درمان رو شروع کنیم !

خدایا منو با مامانم امتحان نکن کس و کارم همین زنه😔!

این شبا اگه نگات به اسمون خدا گره خورد ی دستی بالا ببر و برای مامان منم دعا کن ♥️

 

از دیشب کلا نرمال نیستم ، صبح هم کله سحر باز بیدار شدم و تمام دیشب هم تیکه تیکه از خواب بیدار میشدم !

ی حس کوفتگی و حال بد دارم ولی یه قهوه درست کردم که پاشم ناهار رو اماده کنم برای پسرک ، باقی کارهام رو انجام بدم ، واقعاً مامانم راست میگفت کار خونه هیچ وقت تمومی نداره همه اش هم تکراری :)

شرکت برای پسرک اشتراک طاقچه و نوار گذاشته منم فرصت رو غنمیت شمردم و وارد شدم و میخوام کتاب صوتی و الکترونیکی بخونم ! 

کتاب خوب معرفی کنید …

خلاصه امروزم :)

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

ناهارمو پختم ، برنامه ام رو نوشتم ، پاشدم افتادم به جون یخچال تمیزش کردم برق افتاد ، بعدشم اشپزخونه رو جارو کشیدم لباسا رو شستم انداختم بند ، بعدشم پسرک از کار اومد و ناهارمونو خوردیم اون دراز کشید منم یکم دراز کشیدم دیدم خوابم نمیبره اومدم سراغ باقی کارهام ، الانم ی دمنوش ارامش بخش درست کردم و ماسک قهوه گذاشتم رو صورتم منتظرم تایمم تموم شه و برم حموم و بعدشم باز کزت بشم و باقی مونده کارهام رو انجام بدم :))