اومدیم پیش مامانم ، بهش میگم مامان به چی فکر میکنی که اینقدر داری داغون میشی میگه من به فکر توهم میگم نباش لطفاً من بالغم و میدونم کار درست چیه و قطعا هیچ دستی بالاتر از دست خدا نیست …

دلم میخواد حالش رو خوب کنم این روزا که هستم پیشش ، هم حال اونو هم حال خودمو !

هرچند نمیبخشم باعث و بانی تمام این اتفاقات رو …

خلاصه اینکه پسرک و داداشم و دوستش باهم راهی محل کار شدن و من ی هفته مال خودمم !

خیلی دلم کلاس یوگا رو میخواد ، کاش برگزار بشه 🙂‍↔️

پ ن : راستش اینقدر دور خودمو خلوت کردت کردم که تا چند مدت دیگه حتی با ادم هایی که در ارتباطم سر جمع به انگشت های ی دستم هم نمیرسه ! ناراحت نیستم اتفاقا خوشحالم از این بابت تنهام ولی اذیت نیستم ، تنهام ولی حرف مفت نمیشنوم …

اینقدر رو خودم کار کردم که رفتن ادما ناراحتم نمیکنه و خوشحال ترم میکنه …