بیدارم ، قورمه سبزی پختم امشب برای ناهار فردا ، مامان پسرک میگفت بذار خودم درست کنم گفتم نه ممنون دیگه خودم کم کم بلند میشم کارهامو میکنم چیزایی که در توانمه !امشب خونه ی خاله پسرک بودیم پسرخاله اش ی دستی زد بهش پسرک سرخ شد ، گفت بد زدیش ازت ناراحتم این دختر غریبه و مهمون ماست اینو من به عنوان دختر خونمون میبینمش پسرک گفت بخدا نه من که دلم نمیخواد همچین اتفاقی برا خانمم بیوفته ، یهو وسط حرفاش میگفت نه همه اش تقصیر خاله اس این خاله رو فقط من میشناسم چه جونوریه ، منم که فقط به سختی میخندیدم بهش گفتم تورو خدا اینقدر منو نخندون گفت خب تو نمیفهمی این مظلوم نشستن تو ما رو معذب میکنه بذار ی دور همه رو اذیت کنم 😁! گفتم هرجور دوست داری گفت حالا پسر خاله جیبت رو شل کن بریم شیراز ی مماخ جدید برا عروسمون بخریم بیایم منم که واقعا سخت نفسم میاد خندیدن که بماند ، پسرک میگفت بخدا ندارم اگه داشتم همین فردا راهی میشدم ، میگفت خجالت بکش ما ی عروس خوب داریم که اونم زن توهه :دی
رو کرده میگه این خاله و پسر و عروس دیگه اش رو ول کن مهم نیستن ولی ما تورو خیلی دوست داریم کاریم به اینا نداریم میگم بهش شما به من لطف دارید واقعا ! میخنده میگه حالا جدی نگیر ما همه رو دوست داریم 🤦♀️😁
ولی خدایی خاله پسرک روزی که فهمید زنگ زد به پسرک گفت بیا ی روغن مخصوص دارم ببر کمر خانمت رو چرب کن دم به دقیقه زنگم میزد میگفت خاله این بلاها چیه سرت میاد گفتم خاله واقعا نمیدونم ! ولی هنوز کسی اصل قضیه رو نمیدونه …
پ ن : صبر من داره جواب میده ، اونی که اتیش برای من روشن کرده خودش داره میسوزه …
خوشحال نیستم ولی من با خدا عهد بستم اومدم اینجایی که هستم …
پ ن : شنبه رو خوب شروع کنیم که گند زده نشه به کل هفته 😊اینو پسرک باز گوشزد کرده …