برچسب (زندگی)

پست‌های مرتبط با برچسب (زندگی)

از وقتی مجرد بودم این فصل که میرسید کمپوت گیلاس و کیک زرد الو خونه ی ما به راه بود …

امسال سومین تابستونی هستیم که خونه ی خودمونیم (خونه مشترک من و پسرک) سال اول هم کمپوت درست کردم هم البالو فریز کردم هم گیلاس ، تا زمستون شبای بلندی که مینشستیم شب نشینی تماشای تلویزیون ازشون میخوردیم کیفور میشدیم ! پارسال محدود خریده عمده میوه رفتم چون داشتیم برای خرید ماشین اماده میشدیم و نمیشد کاری کرد ، امسال ازش نگذشتیم باز خریدیم برای کمپوت و فریز کردن 😉!

خیلی دلم میخواد البالو پلو درست کنم و همینطور غذاهای جدید امتحان کنم …

 

پ ن : خدایا اون اتفاق قشنگی که هی منو باهاش قلقلک میدی رو بنداز وسط زندگیمون دیگه 😊(درخواست انرژی مثبت دارم برای اتفاق افتادنش ♥️)

هر دلی …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اومدیم پیش مامانم ، بهش میگم مامان به چی فکر میکنی که اینقدر داری داغون میشی میگه من به فکر توهم میگم نباش لطفاً من بالغم و میدونم کار درست چیه و قطعا هیچ دستی بالاتر از دست خدا نیست …

دلم میخواد حالش رو خوب کنم این روزا که هستم پیشش ، هم حال اونو هم حال خودمو !

هرچند نمیبخشم باعث و بانی تمام این اتفاقات رو …

خلاصه اینکه پسرک و داداشم و دوستش باهم راهی محل کار شدن و من ی هفته مال خودمم !

خیلی دلم کلاس یوگا رو میخواد ، کاش برگزار بشه 🙂‍↔️

پ ن : راستش اینقدر دور خودمو خلوت کردت کردم که تا چند مدت دیگه حتی با ادم هایی که در ارتباطم سر جمع به انگشت های ی دستم هم نمیرسه ! ناراحت نیستم اتفاقا خوشحالم از این بابت تنهام ولی اذیت نیستم ، تنهام ولی حرف مفت نمیشنوم …

اینقدر رو خودم کار کردم که رفتن ادما ناراحتم نمیکنه و خوشحال ترم میکنه …

گاهی باید رفت …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

انگاری باید میرفتم از این خونه تا یاد بگیرن یکم خودشونو جمع و جور کنن ، انگاری باید میرفتم تا همه به خودشون میومدن که اقا این ادم ممکنه بزنه سیم اخر …

شایدم چون من بی حس شدم همه چی تغییر کرده از نگاهم ، همه چیز ممکنه ولی مهم نیست مهم اینه که موقعیت و ادما اینقدر آزارمون ندن …

میدونی خودمون کاری میکنیم که ادما هوا ورشون میداره خودمون باید حواسمون به همه چی باشه …

 

در جریان زندگی …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

صبحانه رو خوردم ، قرصها رو خوردم ناهارمم در حال جا افتادنه ، برنجم داره دم میکشه ، زندگی در حال جریانه…

میدونید از اینکه اینجا و شما رو دارم چقدر خوشبختم♥️

مثل قبل باید به زندگی ادامه بدم حتی زمانی که حالی دیگه برام نمونده ، وصلم به سرم هایی مثل ناهار پختن ،کتاب خوندن ،دوره دیدن و تلاش برای بهتر شدن …

زندگی تا زنده ای همینه دیگه باید ی جوری وصل کنی خودت رو به جریانش …

میدونید چرا میگم خوشبختم با وجود شماها ؟! 

کامنت هاتون رو که میبینم قند تو دلم اب میشه که چقدر منتظرید من زودتر خوب بشم …

خوب میشم ،قول میدم خوب میشم ، حتی قول میدم قوی تر از قبل هم بشم و شدم اینقدر قوی که یاد گرفتم کنار همه بی مهری ها بی تفاوت رد بشم و به خودم نگیرم …

 

شب نشینی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

بیدارم ، قورمه سبزی پختم امشب برای ناهار فردا ، مامان پسرک میگفت بذار خودم درست کنم گفتم نه ممنون دیگه خودم کم کم بلند میشم کارهامو میکنم چیزایی که در توانمه !امشب خونه ی خاله پسرک بودیم پسرخاله اش ی دستی زد بهش پسرک سرخ شد ، گفت بد زدیش ازت ناراحتم این دختر غریبه و مهمون ماست اینو من به عنوان دختر خونمون میبینمش پسرک گفت بخدا نه من که دلم نمیخواد همچین اتفاقی برا خانمم بیوفته ، یهو وسط حرفاش میگفت نه همه اش تقصیر خاله اس این خاله رو فقط من میشناسم چه جونوریه ، منم که فقط به سختی میخندیدم بهش گفتم تورو خدا اینقدر منو نخندون گفت خب تو نمیفهمی این مظلوم نشستن تو ما رو معذب میکنه بذار ی دور همه رو اذیت کنم 😁! گفتم هرجور دوست داری گفت حالا پسر خاله جیبت رو شل کن بریم شیراز ی مماخ جدید برا عروسمون بخریم بیایم منم که واقعا سخت نفسم میاد خندیدن که بماند ، پسرک میگفت بخدا ندارم اگه داشتم همین فردا راهی میشدم ، میگفت خجالت بکش ما ی عروس خوب داریم که اونم زن توهه :دی

رو کرده میگه این خاله و پسر و عروس دیگه اش رو ول کن مهم نیستن ولی ما تورو خیلی دوست داریم کاریم به اینا نداریم میگم بهش شما به من لطف دارید واقعا ! میخنده میگه حالا جدی نگیر ما همه رو دوست داریم 🤦‍♀️😁

ولی خدایی خاله پسرک روزی که فهمید زنگ زد به پسرک گفت بیا ی روغن مخصوص دارم ببر کمر خانمت رو چرب کن دم به دقیقه زنگم میزد میگفت خاله این بلاها چیه سرت میاد گفتم خاله ‌واقعا نمیدونم ! ولی هنوز کسی اصل قضیه رو نمیدونه …

پ ن : صبر من داره جواب میده ، اونی که اتیش برای من روشن کرده خودش داره میسوزه …

خوشحال نیستم ولی من با خدا عهد بستم اومدم اینجایی که هستم …

پ ن : شنبه رو خوب شروع کنیم که گند زده نشه به کل هفته 😊اینو پسرک باز گوشزد کرده …

هعی روزگار

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

من پوکیدم تا امشب تونستم به خانوادم بفهمونم من دوسال دارم جنگ اعصاب رو تحمل میکنم …

چقدر گریه کردم برای اینکه اینقدر که بدی دیدم ولی نتونستم بد باشم …

 

من از اولشم ناخواسته امدم وسط زندگی پدر و مادرم ، بابا همیشه میگفت تو قشنگ ترین اشتباه زندگی ما بودی ! 

اشتباه قشنگ زندگیشون دیگه داره تموم میشه …

منِ دیگری

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

فک کنم بازم نیازه ملاتونین بخورم و بخوابم ! 

بازم نیازه خودمو بغل کنم و بلند بشم ، افسردگی مال من نیست برای دشمن منه :)) 

باشگاه امروز رو کنسل کردم ، خوابم میومد !

ولی باید هدف هامو دنبال کنم فایده نداره من یبار نه و چندین بار چوب دلسوزی های الکی رو خوردم و پاسوز بقیه شدم بسته دیگه :|
 

خواب عزیز من تورو …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خیلی خستم ، خوردم از کم خوابی :)

این وسط هم مهمون اومده هم پاشدم رفتم مهمونی ، دلم لک زده برای ساعتها خواب ولی بخدا وقت نمیکنم بخوابم 😅!

دلم میخواد اونی که قهوه رو ساخت بغل کنم و بگم اگه تو نبودی من اصلا وقتی خوابم میاد ادم خوش اخلاقی نبودم :دی 

برم ناهار بپزم که قراره مرغ عروسی بپزم :دی

 

دستور پخت دال عدس :)

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

وسایل مورد نیاز :

پیاز ۱ عدد متوسط 

سیر ۷ حبه 

سیب زمینی ۲ عدد متوسط 

عدس قرمز یک و نیم پیمانه (پیمانه لیوان فرانسوی )

پیاز رو خورد میکنید خوب سرخ بشه و تفت میدید و سیر رو هم میتونید له کنید هم میتونید کامل بندازید تو پیاز سرخش کنید ! 

جدا عدس ها و سیب زمینی های نگینی رو با اب تصفیه میجوشونید [شب قبل هم میتونید توی اب تصفیه بذارید تا صبح ، سرعت پخت سریع تر انجام میشه] وقتی پخت ابش رو میریزید ، میریزید توی پیاز ها و اب بهش اضافه کنید و شروع میکنیم به مواد افزودنی :) مثل ادویه ها [زردچوبه یا ادویه کاری و ی خورده لیمو عمانی و رب گوجه و فلفل قرمز بسیار اگه تندی میخورید دارچین و روغن پخت و پز ی خورده ] بعدش با شعله ملایم میذارید که بپزه ، سعی کنید قاشق نزنید و هی قاطی نکنید چون ته میگیره و بعد از تقریبا یک و نیم ساعت اماده اس …

این تعداد برای ۲ الا ۳ نفر بزرگسال خوبه :)  

خلاصه ببخشید دیر گذاشتم دستورش رو :))

روزی روزگاری

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

تمام دیشب خواب میدم ی مرد بهم نظر داره 🥲! طبق معمول منم فراری از مرد …

دلم برای پسرک کبابه ، دلم میخواد دستش رو بگیرم ببرم یجایی که دوتامون آروم بشیم جایی که کسی نخواد بهش بی احترامی کنه یا بهم بی احترامی کنن! 

میدونم اخلاقش مشکل داره ولی اون طفلی یجوری بزرگ شده که اخلاقش چیزی که هستم خیلی خوبه ، من تا جایی که بتونم کمکش میکنم خدایی ولی خب فشار کار و زندگی داره تلخش میکنه …

بگذریم از همه اینا خدا بزرگه مثل همیشه اینجوری نمیمونه و نخواهد موند …

ناهار امروز ما دال عدسه :) تو گرمای جنوب و دال عدس 😅! منو امروز محدود بود خب …

یعنی میشه؟

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

عملا مغزم ی خواب بدون استرس و اضطراب رو دلش میخواد واقعاً ولی ی بغض عجیبی تو گلومه نمیتونم قورتش بدم و حس خفگی میده بهم …

دلم ی روتین قشنگ میخواد ، ی روتین که ته شب از خودم راضی باشم و بگم دست مریزاد دختر خوب پیش رفتی :))

میدونم که میشه و این ماه ها هم ماهای سخت من هم روزای سخت این مدلی هست …

من ی قرص دائمی دارم به اسم “ورزش و یوگا” کلا رها کنم تموم میشم کم کم ، الانم در تکاپوی اینم خودمو برسونم به ورزش …

یکم دارم از اون دختر نازنازوی ناراحت به ی دختر پخته قوی تبدیل میشم که خیلی دزدکی دست خودمو گرفتم و فراری دادم …