عملا مغزم ی خواب بدون استرس و اضطراب رو دلش میخواد واقعاً ولی ی بغض عجیبی تو گلومه نمیتونم قورتش بدم و حس خفگی میده بهم …

دلم ی روتین قشنگ میخواد ، ی روتین که ته شب از خودم راضی باشم و بگم دست مریزاد دختر خوب پیش رفتی :))

میدونم که میشه و این ماه ها هم ماهای سخت من هم روزای سخت این مدلی هست …

من ی قرص دائمی دارم به اسم “ورزش و یوگا” کلا رها کنم تموم میشم کم کم ، الانم در تکاپوی اینم خودمو برسونم به ورزش …

یکم دارم از اون دختر نازنازوی ناراحت به ی دختر پخته قوی تبدیل میشم که خیلی دزدکی دست خودمو گرفتم و فراری دادم …