آرشیو مهر 1405

پست‌های منتشر شده در مهر 1405

I CAN DO IT...💌

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

لپ تاپ رو روشن کردم ! چقدر بلاگیکس کوچولو موچولو میزنه اینجوری و ترکیبش بیشتر رو موبایل ها قشنگ تره بنظرم:دی

 

 

سیستم رو روشن کردم برای شروع اتفاقات خوب:)) امید که بیوفته ...

خیلی دلم میخواد فردا بشینم قشنگ پلنم رو بنویسم و برای عملی کردنش هر روز ی تایم کوچیک بذارم تا وقت هست ...

تایمم محدوده و منم ادم کارهای اهسته اهسته ، باید عملیش کنم دیگه ی دستاوردی داشته باشه برام این رشته ،هرچند میدونم مسیرم بشدت مسیر سختی میتونه باشه ...

 

 

به این فک میکنم بیام اینجا بنویسم ی روزی من موفق شدم و موفق عمل کردم ! امید دارم به این اتفاق خب:دی

 

حکایت این روزها

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

بیخیالم چون ن ادم تهدیدم و ن دیگه ادم حرفهای اتیش روشن کن،فقط زمان میدم چون هرچیزی زمان خودش رو داره... 

میدونی اینم درس های اخلاق و رفتار منه شاید یا شاید تاوان دلهایی که هنوز پیش من گیره ولی من بی خبرم! ولی شاید... 

کتابم رو اوردم به نیمه تموم بودنش نگاه کردم! و هی تو دلم به خود فحش دادم برای تمام وقت هایی که میتونستم بجای اون فکرهای بیهوده بشینم و کتاب بخونم من حتی و حتی آدم معاشرت با ادمای چیپ هم نیستم دیگه... 

 

پ ن : امروز فقط از اون روزهایی بود که میتونم بگم خداییش خوشحال شدم دیدم مامانم خونه ها رو مثل دسته گل کرده! کلی ذوقی شدمو به مامانم گفتم واقعا شرمنده اصلا خوب نبودم گفت متوجه شدم میدونم همیشه خودت این کارها رو میکنی

ساعتها توی باشگاه بودم امروز اینقدر کار کردم که نیمی از انرژی منفی در بدنم رو خارج کردم، آخر باشگاه با ادمها مکالمه داشتیم هرکی از هر دری حرف میزد... 

زندگی واقعاً عجیبه! ولی خدا که هست... 

مثل همیشه ی دست بالاتر از همه ی دستها هست!!! 

از 7بیدارم و هی توی تخت غلت میخورم، به حرفاش وحرفام فکر میکنم!! 

به همه ی روزهایی که عقب کشیدم، مثل همیشه نای ندارم برای هیچ کاری و به خودم گفتم باید بری باشگاه و فرمون این ذهن دستت باشه... 

میدونی که چوب خدا صدا نداره! 

قشنگ خونه ی مامان هرچی بذاری گم میشه، اینجا کلی لباس اتو نزده کلی لباس که نیازه جا داده بشه کلی کار که نیاز انجام بدم و کلی اتفاق ریز و درشتی که نیازه انجام بشه... 

کلی پلن نیمه تمومی که نیازه ادامه داده بشه، کلی کاری که نمیدونم چرا ترس دارم برم تو دل ماجرا!دلم میخواد مثل قدیم کیک و شیرینی بپزم و هی حال و هوای بقیه رو خوب کنم!

 

یاهم جزوه های دوره ها رو دوره کنم، بعدتر دوره ی جدید شروع کنم... 

باید پاشم اینجوری نمیشه!و نخواهد شد... 

1مهر

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز ساعت5/30پاشدم مامان رو بردم برا ازمایش، بین دوتا ازمایش ها رفته بودم براش صبحانه بخرم بخوره! کلی بچه مدرسه ای تو رده های مختلف دیدم و هی کیفشون رو کردم و به عشق خونمون به جناب بادوم فکر کردم! 

 

جناب بادوم اولین نوه بود و چون اسم بابا رو گذاشتیم روش دیگه برای ما ی چیزدیگه اس خب اینو قبلا هم گفتم! 

من عشق میکنم ببرمش کلاس عشق میکنم تماشاگر فوتبال بازی کردن هاش باشم، این پسر قند روزای تلخ ما بود ولی حالا شده پر توقع مثل عمه اش دل نازک مثل عمه اش! فیس صورتشم مثل خودمه 😅! 

فقط من دنیاش نیاوردم😁 

شاید...

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دلم اینقدری گرفته که فقط پست موجا رو خوندم زدم زیر گریه انگاری دلیل غمم رو پیدا کرده باشم! 

اون روزا اینقدر خوشحال بودم که خودمو رسما نمیشناختم! امتحانات مستمر بود من تا دیر وقت درگیر خونه ی داداشم بودم، به معلم ها گفته بودم اگه میشه من ی هفته بعدتر امتحانات رو بدم همه ام اوکی دادن چون درس خون بودم! وقتی بعد از دو هفته برگشتم مدرسه یکی از معلم ها همون روزایی که نبودم نبود وقتی منو دید دارم گریه میکنم گفت ای دختر خوشرو بعد از دوهفته گریه زاری میکنی، عروسی تموم شد بهونه جدید میخوای بیاری حرفش هنوز تموم نشده بود من از عمق وجودم گریه کردم و گفتم خانم بابام تموم شد بابام رفت... 

ی کلاس باهام گریه کردن ی کلاس برام دعا کردن! مدیرمون میگفت توکا تا وقتی بهتر نشدی نیا مدرسه هیچکی سرکلاستون حالش خوب نیست بچه ها یسال دیگه کنکوری ان خانواده ها شاکی ان یکم!

 پاک خومو باخته بودم اعلامیه بابامو که میدیدم باز مینشستم گریه میکردم میگفتم این بابای منه این چرا عکس شده چرا نیست... 

همه چی کابوس بود! روزی که رفتم تراپی لباسام مشکی بود دختر افتاب و مهتاب ندیده ی اقای فلانی با ترس و لرز اومده بود مرکز استان به بهانه درس وکتاب مشاوره، دستام میلرزید اصلا نفهمیدم از کجا شروع کردم اصلا نفهمیدم چی شد فقط میدونم خیلی روزا رفتم مرکز مشاوره خیلی روزا دنبال بابام توی مردها میگشتم دلم ی شونه ی امن میخواست دلم ی بغل یکی که هروقت ببینتم بغلم کنه! بابام توی مدرسه جلوی بقیه بغلم میکرد میگفتم بابا منو جلوبقیه بغل نکن من یکم خجالت میکشم میگفت خب دوستت دارم بابا! میدونم بابا من خیلی احمق بودم من هیچ وقت قدرت رو ندونستم من فک میکردم جای ادما پر میشه نشد نشد نشد... 

موجا واقعاً زندگی منو تو خیلی شبیه همه، پدر من هشت سال جنگ بود و ترکش توی نخاش داشت!

 

 شاید باور نکنید، ولی بقران بابای من ی ذره جانبازی رو نگرفت که اینده ما باهاش ساخته بشه همه ی چهارنفرمون دانشجوی دانشگاه آزاد بودیم! 

ولی همیشه با خودم میگم اگه من رفته بودم این خانواده اونقدرها بهم نمیخورد... نمیدونم ولی میدونم دلم خیلی برای اون بغلا تنگه این روزا بیشتر دلم میخواد شکابت ادم ها رو به بابام کنم...