توکا🌱

در جستجوی زندگی و آرامش

ریتم کار های امروزم یکم و بیشتر از یکم درهم برهمه ولی باید یعنی باید که میگم یعنی تحت هر شرایطی باید اینا رو به انتها برسونم …

لباسا رو بشورم و بندازم بند، گاز و سنگ هاش رو تمیز کنم ، روی کابینت رو دستمال بکشم ، شیشه ها رو تمیز کنم ، لباس ها رو تا بزنم و جا بدم ، میز ارایشی و بقیه رو تمیز و مرتب کنم ، خونه رو جاروبرقی و بعدتر طی (تی)بکشم ، همون حین سرویس ها رو جرمگیر بزنم ، بعدشم ی دوش و ی ارایش ملیح و برم ناهارمو میل کنم:)))

همینقدر کار دارم که به ظاهر کمه ولی خیلی وقت گیره وقت گیر …🙄

ظهر و عصر مال خودمم که ببینم عصر چیکار میکنم !

کوتاه و مختصر

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

باید برای ازمایش از چیزامون تو ظرف میکردم میفرستادم !پسرک داد و قال که توی پلاستیک مشکی بذار ،مرد حسابی به تو که نزدم 😁

 

ناهار امروز دعوتیم !صد البته خودم خودمو دعوت کردم !ولی کلی کار دارم توی این خونه که من دارم خیلی خیلی زیرشون شونه خالی میکنم 😊😅

 

از ی جایی شروع میکنم دیگه:دی

چقدر روزا تند تند دارن میرن ،چتونه خب کجا ! هیچکی هیچ کجای دنیا منتظر نیست بخدا 🥲

خواب بودم و توی خواب ی تصادف رخ داد من دیدم ی پسر بچه مرد ! از همون هایی بود که بی حاشیه و ارومه چون قبل از تصادف دیدمش نمیدونم چرا داشتم براش گریه میکردم …

صبح کادوی تولد پسرک رو بهش دادم ! از من اصرار از اون انکار وقتی رفت پنل کولر رو بشوره پول رو ریختم کارتش وقتی اومد دید گفت ولی من دلم نمیاد پول هایی که مال خودتن رو بدی من گفتم اتفاقا من حس میکنم این کار کرد خودمه و بهتر میتونم کادو بدم تا پول هایی که خودت میدی !

رسماً پاییز اومده تا خرخره منو گرفته !تو بیداری هم غصه دار اون پسره هستم!

دلم میخواست یکی منو از خونه ببره بیرون ! کلی ظرف دارم خونه یکم بهم ریخته اس ولی من بهم ریخته ترم ! پاشم ی کافی بزنم و ادامه بدم و بقول اون دوستم مثل تاراختور کار کنم 😁🥲

ماه کامل و پاییز ،میتونه ی ترکیب مزخرفی باشه 🥲!

کتاب صوتی از نوار گوش میدم ، ماهیم میرنیت شده با اب لیمو و داره نمک خورده میشه …

و اما من ، من چنگ میزنم فقط بی رمق و حال ندارم این تایم از روز !!!

دوست دارم بهش بگم خانم منیزیم ، اصلا باید شرکت های مختلف ازیتا رو برای فروش منیزیم کنار بذارند …😁

 

خداوکیلی بلاگیکس با تمام حاشیه هاش ولی ادم حسابی زیاد داره 😍

به لطف منیزیم من دیروز برگشتم به اغوش ورزش و هوازی کار کردم (🏋🏼‍♀️)

صبح بخیر:دی

از طرف ی خانم خوش انرژی که قهوه رفته پشت گلوش و هی اهم اهم میکنه 😁!

من اگه بچه مدرسه ای داشتم قطعاً ی صبح فوق العاده رو رقم میزدم بی شک چون واقعاً من از اون دسته مامان ها هستم که دوست دارم صبح انرژی خونه بالا باشه !

 حالا در اینده دور بیشتر میبینید دیگه 😁

 دیشب پسرک هوس سالاد کرده بود منم که عاشق هوس های گاه و بیگاه این مدلی ام😁!

وقتی میفرستمش خرید از این دسته مردهایی هست وقتی میبینه توی بازار چیزی هست که من دوست دارم دریغ نمیکنه میخره ! خلاصه ما دیشب سالادمون رو در سلیقه ی پسرک سرو کردیم:دی

 

Tooka!!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

از ادمای مختلفی توی تایم های متفاوتی شنیدم همیشه تاثیر گذار باش تا که از یاد نروی …

امروز خوشحالم تو اون و انها همگی با دیدن یک چیزی مرا یادم میکنید ، راستش ته دلم ی چراغ روشن میشه از همون هایی که نورش قرمزه …

همیشه دوست داشتم ی کافه ی کتابفروشی یاهم یک گلفروشی به اسم توکا بزنم ! ولی میبینم بی دلیل نبود اصلا توی دنیای موازی یکی در رشت کتابفروشی توکا رو زد ، دیگری در تهران کافه توکا رو زد و ان دیگری نمیدانم کجای دنیا گلفروشی توکا رو بزنه …. 

روایت کننده ی …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دخترم ! اره یبار دیگه من شنیدم دخترم و یبار دیگه من شنیدم که ی نفر بین این ادما فهمید اشتباه کرده …

مهم نیست و بقول نسیم (این دلخوش کنک های کوچیک)برای من دیگه اهمیتی نداره واقعاً اینقدری پا روی دلم گذاشتم که واقعاً هیچ یک حرفای ادمهای دور و اطراف دلم رو گرم نمیکنه …

بگذریم !!!

۴/۳۰ صبح رفته بود ماهیگیری پسرک من بیدار شدم فک کردم صبح شده ساعت زنگ نخورده و جا مونده ، توی سرم داشتم میگفتم زن چرا و چرا بیدارش نکردی !؟

بعدی که صدای قفل در خونه اومد ساعت رو دیدم ، متوجه شدم رفته و تازه شده ۴/۳۰ !با خیال راحت خوابیدم و ۷بیدار شدم و رفتم دست و صورتم رو شستم:)) در کوی عشق جناب قربانی رو پخش کردم از هر طرف به کارهای خونه و اشپزی چنگ میزدم یکم که حس کردم همه چی سبک تر شده تخم مرغ شویدی درست کردم با روغن کم!!! و بربری یا همون کماچ ! یا اصلا هر اسمی که داره …

زدم بر بدن قهوه خوردم ! این بار بهتر همه چی رو سروسامون دادم ،وقتی برگشت ۱۰/۴۰ دقیقه بود ، حال ندار بودم ولی حال نداری های اونو به جون خریدم درگیر سامانه بانک کشاورزی بود ،وسط نق نق کردن هاش گفت ولی من دلم شربت خنک میخواست گفتم یادم نبود وگرنه که درست میکردم ،جنگی درست کردم و دادم دستش خودش از نق نق کردن هاش پشیمون شد …

بعدتر ناهار بردم برای مامانش ، کلی دعای خیر کرد منم توی دلم گفتم قربان حال خوب ! اومدم برای پسرک غذا رو کشیدم خوردیم ،حالا همه ی کارها رو کردم روی شکم خوابیدم و روایت میکنم ریز جزئیات دست و پاگیر زندگی متاهلی رو …

 

ولی کاش من ادم کتابخون تری بودم:|

دو روزه که عمیقاً خستم ! چرا ؟! چون شبا تایم خوابم ۱به بعد بود و بیداری۶صبح …

امروز نوبت ام ار ای و ازمایش چکاب کامل داشتم ! رفتم ازمایش و بعدتر رفتم ام ار ای ! بقول اون دوستمون که میگفت وقتی ورزش پا میزنی بقیه چه فکرایی که نمیکنند:))

خلاصه اینکه بقیه با اون حالت راه رفتنم فک میکردن برا پاهامه ولی برای سرم بود ! وضعیت بینی قشنگم اصلا جالب نیست که نیست 🥲

از اولین دفعه هایی بود که از اون دستگاهه غول پیکر ننرسیدم ! برای سومین دفعه دارم میرم زیر این دستگاه ها :/

 

بعدش رفتم گوشیمو تحویل دادم به تعمیرکار و رفتیم خرید ماهانه برای خونه ! اومدم گوشی نازنینم رو تحویل گرفتم و برگشتیم و من خوابیدم و خوابیدم ولی انگاری این خستگی از تنم بیرون نمیره که نمیره …

الانم تو حالت خواب و بیداری ام…

قبل تر ها زیاد پا میزدم ولی یسال بود فقط و فقط هوازی کار کردم! 

دیروز بعد از صد و اندی روز ورزش پا داشتم، ی دردی دارم حس میکنم دارم از کت و کول میوفتم! 

ای و ای برای این گرفتگی هایی که به ظاهر باید بگم بده و در بطن ماجرا اتفاقات قشنگ قشنگ در انتظارمه:دی

امشب مثل پلیس های محل دم حیاط مون روی صندلی هایی که مخصوص فضولی در و همسایه گذاشتن نشستم... 😁 

قشنگ یجوری هوا گرمه که گورخر نر میزاید در این هوای ناجوانمردانه 🙄😪! 

 

اره اینقدر گرمه، منم جوگیرانه رفتم پیاده‌روی و بعد برا مامان نون گرفتم و اومدم قشنگ داشتم نفله میشدم😢 

از همه ی جیغ و داد های مادر و دختری بگذریم از اینکه به پسرک احترام میذاره خوشحال و خوشحال ترم:دی

مثلا قورمه سبزی رو با مرغ درست کرد چون جناب پسرک گوشت قرمز نمیخوره و جدیداً من هم خیلی تمایلی به گوشت قرمز ندارم! از وقتی متوجه شدم چقدر لبنیات و گوشت اسید اوریک داره بیشتر از خوردنش صرف نظر کردم:))! ولی همین احترام به علایق ادمها حال منو خوب میکنه، شاید به چشم بقیه نیاد ولی به چشم من میاد خیلی خیلی زیاد!

مثلا مامان پسرک وقتی من ی چیزی رو نمیخوردم اصلا از سبد غذایی که ما میخوردیم حذفش میکرد و تایمی که اونجا بودیم درست نمیکرد ولی در عوض هرچی که دوست داشتم رو هر روزی که مهمونش بودیم درست میکرد برامون! همین هم باعث میشد من به این فکر بیوفتم وقتی میریم برای دو روزش غذا بپزم و بدم بهش چون پاهاش مشکل داره! حالا بماند حرفای نیش عقربی زیاد میزنه ولی اونم مادره، من بد نمیکنم خدا هم هیچ وقت نه کار اونا رو بی جواب گذاشت ن دل منو شکست... 

اموزشی:دی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

ی اصطلاحی خواستم مِن باب اینکه یکی دیگه اذیتت کرده دق و دلیت رو سر یکی دیگه خالی میکنی:)) 

 

"تو آش دهنت رو سوزونده چرا داری ماست رو فوت میکنی" 

😎 

 

تا آموزشی دیگر بدرود... 😁 

دیشب ما ی شکری خوردیم به مامان گفتیم مامان صبح توی اولین فرصتی که بيدار شدی منو بیدار کن برای باشگاه! هیییچی دیگه مامانم 5 بیدارم کرده به روش هیولایی😪!اتاق تاریک سرش رو اورده داخل با ی داد هولناک مگه تو بیدار نمیشی 7 شده هااا🙄! 

 

خانواده من از خیلی وقت پیشا عادت به این دارن بگن مثلا دیرت شده مغزت وارد شوک بشه... 

هیچی پاشدم بهم میگه تو کارت ملی و کارت بانکیم رو گم کردی 🙄 مامان جان همه کس و کارت خوب تحویلت دادم! هیچ تو کتش نمیرفت... 

ی جیغ بنفش کشیدم رفتم اول سراغ وسایل خودم بعد وسایل خودش تو کیفش پیداش شد با حالت قهر از خونه زدم بیرون:)) زن من گناه نکردم بیشتر کارهات رو من انجام میدم 😪! 

پالت...

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

می رقصد زندگی در جام چشم تو... 

 

*از وبلاگ تو تا وبلاگ من! میم عزیزم، میم قشنگم! 

م.ر! جان شاید ادرس اینجا رو ی روزی بهت دادم، شایدم ی روزی که از نزدیک همو دیدیم بهت دقیق تر بگم من چقدر تورو بیشتر از خودت میشناسم! چقدر از علایق و صلایقت خبر دارم حتی و حتی اهنگ های مورد علاقه ات یا شاید بهتره بگم اهنگ هایی که از وبلاگ تو دانلود کردم! 

ناشناس!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خیلی وقتا با خودم میگم کاش ناشناس بودم و راحت میتونستم حرفامو توی وبلاگم منتشر کنم! 

 

خیلی حرفای بی ادبانه دارم که سردلم مونده:)) ادم حرفای چرتی پرتی نیستم ولی جدیداً فحش های رکیک بسیاری یاد گرفتم 🙄 

 

اه دست خودم نیست... 

شنگول منگول

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

شنگول و منگول ی چیزی اورده بودن، باباش میگه چی خب میگه لواشک و پفک و چیپس و ماست:)) 

این فسقلی کی بزرگ شد که قصه ی شنگول و منگولش رو برا من بفرستن خب 😅! 

خیلی دوست داشتم ویسش رو بذارم اینجا ولی قابل دانلود نبود:/

بعضی وقتا با خودم میشینم فکرای الکی میکنم! میدونم که الکیه ولی باز هی و هی فکر میکنم، این اواخر چون همه ی پلن های زندگیمون زیر و روشده خیلی ناراحتم ولی بازم همه چی رو حکمت میدونم... 

 

دیروز داشتم به چندتا از خواستگارهام فکر میکردم! اینکه چندنفرشون تاجر بودن و توی جنوب اونم منطقه‌ای که من توش زندگی میکردم چیز عجیبی نبود، ما وضع بدی نداشتیم هیچ وقت و همه ی اینا صدقه سر مامان و بابام بود و بیشتر کمک های مامانم خودش له شد ولی ما رو همیشه بالا نگه داشت (میدونم این کارش اشتباهه محض بود ولی مادر بودن همینه) به این فک میکردم با اینکه هیچ یک کدومش رو دوست نداشتم و حسی نبود و حتی حاضر نبودم رسماً کسی بیاد خواستگاری رسمی دلم میخواست تا خودم اعلام نکردم که دلم پیش کسی گیره چیزی از کسی نشنوم! 

یکیشون برای رابط گفته بود برو بهش بگو من جهاز کامل با پول خودم و هر برندی که تو بخوای میخرم طلا و عروسی مجلل با هر تعداد مهمونی که تو بگی! ته دلم میگفتم ن من ادمایی که با وعده پول بخرنم رو دوست ندارم نمیدونم شایدم احمق بودم ولی انتخاب من بین اون همه پول دار شد ی پسر صنعت کار از ی خانواده‌ کم دست در ی ولایت خیلی دور از ما! همه از انتخاب من شاخ دراوردن، حتی خودمم مونده بودم چی ‌شد من عجین شدم با همچین ادمی! پسرک خودش ی ادم موفقی بود و پرکار ولی سختی بسیاری کشیده بود... 

راضی ام ناشکر نیستم و میدونم این ادم هرجایی تونست صدشو گذاشت ، ی جاهایی عجول و بی صبر بود و بماند یسری اختلال رفتاری که با کارهای مامانش درون این پسر ریشه دونده بود! 

 

از همه اینا گذشته به این فک میکنم که من اگه ی زن تاجر بودم، درحال حاضر ی دختر پسر 5 ساله داشتم حداقل، اون طلاهایی که کت و کول ادمو میزنه زمین هم داشتم بسیار بسیار 😆! ولی ترجیحم چیز دیگه ای بود و من مطمئنم خدا کم نمیذاره برام چون برای پول ازدواج نکردم... 

اولین خواستگارم اول راهنمایی اومد خواستگاری من 13 سالم بود، ی جنسیس داشت بهترین خونه توی بوشهر! همه ارزوی این پسر رو داشتن ولی بابام رک وایساد جلو بقیه گفت دختر من برای پسر عموشه! چقدر من گریه میکردم قایمکی اینقدر از همون بچگی ازش نفرت پیدا کردم که هنوز توی بلاکی های گوشیمه! شبی که بابام تو ای سی یو بود دستمو گرفت توی بیمارستان اون هوای سرد من با اون حال بد بهم گفت عموم برمیگرده گریه نکن اشکای قشنگت بریزه قلب هممون درد میاد تو که دیگه میدونی در دونه ی باباتی و امانت من! قلبم به حدی تند میزد که دهنم خشک شد و میلرزیدم بهش گفتم میشه دعا کنی برگرده بابام گفت الان بابام میاد میریم خونه ی ما تو تنها نمیمونی اینجا حداقلش پیش مایی بعدم خودم ظهر میارمت بیمارستان ،وقتی رسیدم خونه ی عموم دختر عموم و زن عموم هیلون ویلون دم در حیاط 5‌/30صبح ایستاده بودن وقتی دیدمشون دست خودم نبود گریه میکردم زن عموم بغلم کرد و بعدش بهم گفت بیا بهت استون بدم لاکتو پاک کن برای بابات نماز بخون چیزی نیست دخترم گریه نکن! 

ظهر خالم و پسرش اومدن دنبالم، پسر عموم به زن عموم گفته بود بیدارش نکن، پاشدم رفتم دیدم اینقدر پشت در ای سی یو پدرم ملاقاتی داره که جا نیست همه ام دارن زجه میزنن دقیقا کسایی که دیشبش تو عروسی میرقصیدن! بعد از ملاقاتی اومدم خونمون ی خونه ی معلق در هوا بود! چهار روز بعدش دکتر مغز و اعصاب که از فامیلای درجه یک مامان بود گفت اگه مراسمی برای عروستون قراره گرفته بشه یا میخواد پاگشا بره زودتر بره، مامان همون صبح همه چی رو سر داد و داداشم و زنش و به اصرار بقیه منو فرستادن باهاشون! برگشتیم منو داداشم رفتیم بیمارستان دیدم از هر طرف صدای جیغ و داد اشنا میاد به داداشم گفتم عمه ام صدای عمه هامه! رفتم برم ده نفر ادم منو برگردوندن گفتم بابام گفت برو دیگه بابات خودش برمیگرده خونه ابدی! نفهمیدم چی شد چجوری برگشتیم وقتی برگشتم فروپاشی روانی کردم دیدم در حیاط باز همه ی مردم خونمون از غریب و اشنا داد و شیون میکنن! 

شب هفتم عموم اعلام کرد این دختر نشون شده ی پسر منه، از همون شب تا امروز ما ی نفرت عجیبی از هم داریم، حتی شب عروسی من بلیط گرفت و رفت مسافرت که نباشه که بگه پایان نامه ام مشکل داشت باید میرفتم تهران ولی من میدونستم این اتفاقات عجیب و غریب از کجا بود به کجا رسید... 

 

چقدر نوشتم! سر دلم بود سبکم یکم الان... 

ادینه

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز اینقدر زود بیدار شدم که خودمو مجبور کردم بخوابم باز:دی

مغز نانجیب من شرطی شده کله خروس خون بیدار میشه حتی بی دلیل...