بعضی وقتا با خودم میشینم فکرای الکی میکنم! میدونم که الکیه ولی باز هی و هی فکر میکنم، این اواخر چون همه ی پلن های زندگیمون زیر و روشده خیلی ناراحتم ولی بازم همه چی رو حکمت میدونم...
دیروز داشتم به چندتا از خواستگارهام فکر میکردم! اینکه چندنفرشون تاجر بودن و توی جنوب اونم منطقهای که من توش زندگی میکردم چیز عجیبی نبود، ما وضع بدی نداشتیم هیچ وقت و همه ی اینا صدقه سر مامان و بابام بود و بیشتر کمک های مامانم خودش له شد ولی ما رو همیشه بالا نگه داشت (میدونم این کارش اشتباهه محض بود ولی مادر بودن همینه) به این فک میکردم با اینکه هیچ یک کدومش رو دوست نداشتم و حسی نبود و حتی حاضر نبودم رسماً کسی بیاد خواستگاری رسمی دلم میخواست تا خودم اعلام نکردم که دلم پیش کسی گیره چیزی از کسی نشنوم!
یکیشون برای رابط گفته بود برو بهش بگو من جهاز کامل با پول خودم و هر برندی که تو بخوای میخرم طلا و عروسی مجلل با هر تعداد مهمونی که تو بگی! ته دلم میگفتم ن من ادمایی که با وعده پول بخرنم رو دوست ندارم نمیدونم شایدم احمق بودم ولی انتخاب من بین اون همه پول دار شد ی پسر صنعت کار از ی خانواده کم دست در ی ولایت خیلی دور از ما! همه از انتخاب من شاخ دراوردن، حتی خودمم مونده بودم چی شد من عجین شدم با همچین ادمی! پسرک خودش ی ادم موفقی بود و پرکار ولی سختی بسیاری کشیده بود...
راضی ام ناشکر نیستم و میدونم این ادم هرجایی تونست صدشو گذاشت ، ی جاهایی عجول و بی صبر بود و بماند یسری اختلال رفتاری که با کارهای مامانش درون این پسر ریشه دونده بود!
از همه اینا گذشته به این فک میکنم که من اگه ی زن تاجر بودم، درحال حاضر ی دختر پسر 5 ساله داشتم حداقل، اون طلاهایی که کت و کول ادمو میزنه زمین هم داشتم بسیار بسیار 😆! ولی ترجیحم چیز دیگه ای بود و من مطمئنم خدا کم نمیذاره برام چون برای پول ازدواج نکردم...
اولین خواستگارم اول راهنمایی اومد خواستگاری من 13 سالم بود، ی جنسیس داشت بهترین خونه توی بوشهر! همه ارزوی این پسر رو داشتن ولی بابام رک وایساد جلو بقیه گفت دختر من برای پسر عموشه! چقدر من گریه میکردم قایمکی اینقدر از همون بچگی ازش نفرت پیدا کردم که هنوز توی بلاکی های گوشیمه! شبی که بابام تو ای سی یو بود دستمو گرفت توی بیمارستان اون هوای سرد من با اون حال بد بهم گفت عموم برمیگرده گریه نکن اشکای قشنگت بریزه قلب هممون درد میاد تو که دیگه میدونی در دونه ی باباتی و امانت من! قلبم به حدی تند میزد که دهنم خشک شد و میلرزیدم بهش گفتم میشه دعا کنی برگرده بابام گفت الان بابام میاد میریم خونه ی ما تو تنها نمیمونی اینجا حداقلش پیش مایی بعدم خودم ظهر میارمت بیمارستان ،وقتی رسیدم خونه ی عموم دختر عموم و زن عموم هیلون ویلون دم در حیاط 5/30صبح ایستاده بودن وقتی دیدمشون دست خودم نبود گریه میکردم زن عموم بغلم کرد و بعدش بهم گفت بیا بهت استون بدم لاکتو پاک کن برای بابات نماز بخون چیزی نیست دخترم گریه نکن!
ظهر خالم و پسرش اومدن دنبالم، پسر عموم به زن عموم گفته بود بیدارش نکن، پاشدم رفتم دیدم اینقدر پشت در ای سی یو پدرم ملاقاتی داره که جا نیست همه ام دارن زجه میزنن دقیقا کسایی که دیشبش تو عروسی میرقصیدن! بعد از ملاقاتی اومدم خونمون ی خونه ی معلق در هوا بود! چهار روز بعدش دکتر مغز و اعصاب که از فامیلای درجه یک مامان بود گفت اگه مراسمی برای عروستون قراره گرفته بشه یا میخواد پاگشا بره زودتر بره، مامان همون صبح همه چی رو سر داد و داداشم و زنش و به اصرار بقیه منو فرستادن باهاشون! برگشتیم منو داداشم رفتیم بیمارستان دیدم از هر طرف صدای جیغ و داد اشنا میاد به داداشم گفتم عمه ام صدای عمه هامه! رفتم برم ده نفر ادم منو برگردوندن گفتم بابام گفت برو دیگه بابات خودش برمیگرده خونه ابدی! نفهمیدم چی شد چجوری برگشتیم وقتی برگشتم فروپاشی روانی کردم دیدم در حیاط باز همه ی مردم خونمون از غریب و اشنا داد و شیون میکنن!
شب هفتم عموم اعلام کرد این دختر نشون شده ی پسر منه، از همون شب تا امروز ما ی نفرت عجیبی از هم داریم، حتی شب عروسی من بلیط گرفت و رفت مسافرت که نباشه که بگه پایان نامه ام مشکل داشت باید میرفتم تهران ولی من میدونستم این اتفاقات عجیب و غریب از کجا بود به کجا رسید...
چقدر نوشتم! سر دلم بود سبکم یکم الان...