توکا🌱

در جستجوی زندگی و آرامش

شنبه ، شنبه معروف ، همون روزی که وقتی میاد ی کت و شلوار شیک پوشیده و با ی پرستیژ فوق العاده …

و هر چقدر از روزهای هفته میگذره کم کم لباساش کم کمتر میشه تا میرسیم به اخر هفته که کلا لباساشو درمیاره😁

تصورم از شنبه همینقدر شیک و باکلاسه 😅

بنظر من شنبه ی خانوم تماماً ادایی میتونه باشه 🙂‍↔️

گرمای هوا 🥵

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

تاکید فراوووون داره که شنبه رو خوب شروع کن ! میگم چشم 🙂‍↔️میگه حالا پاشو برو بیرون خونه نمون میگم چشم !

رفتم بیرون بریز بریز عرق ریختم ، دم اخری نای ادامه دادن نداشتم !

دارم خودمو راضی میکنم که این گرما هم موندنی نیست نیازی به تلخی نیست اینم جزئی از فصل هاست دیگه ! 

قشنگ بری بیرون بیای داخل بهشت و جهنم رو میفهمی😐

مرور خاطرات …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

همینطور که داشتم کمد رو ی دور دیگه میگشتم رسیدم به استند حلقه هامون 😍! 

اون روزا اینقدر شلوغ پلوغ بودم که وقتی نمیموند برای لذت بردن از وسایلام … حالا امروز سرهم کردمشون که ببرم خونه ی خودم بذارم دکوری …

میدونید چهار روز قبل از عقد یادم افتاد که خرید یسری جزئیات رو نکردم پسرک سر کار بود من رو دور تند هم کارهای اون رو انجام میدادم هم خودم ی تنه بدون هیچ استراحتی فک کن ، استند رو از تهرون معروف😁 سفارش دادیم وقتی رسیده بود استند شکسته بود نه تیپاکس زیر بار میرفت نه اون خانوم ! بلاکم کرد جواب که نداد …پسرک سرهمش کرد و درستش کرد ولی دم یکی از پرنده ها بد شکسته بود 🥲 

ولی عوضش یجای دیگه خرید کرده بودم بهم تلفنی زنگ زد و گفت نگران خریدت و هزینه هاش نباش عزیزم من هواتو دارم هرچی میخوای بخری بخر هرچقدر داشتی پرداخت کن نداشتی بعد پرداخت کن گفتم نه عزیزم تسویه میکنم ولی مثل چی به جون منو پسرک چسبید.

 

سوواچ محبوبم

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

کم مونده گریه کنم ، هرجایی که فکرم میرسید گشتم ، خونه ی خودم خونه ی مامانم ، یاد ندارم این ساعت رو جایی جا گذاشته باشم خب 🥲

به خودم قول داده بودم از برندترین ساعت فروشی استان ی ساعت خوب بخرم ، از علاقه زیادم به اون شخص وبلاگی و محبوب بودنش سوواچ انتخابم بود ولی مگه پولش رو داشتم؟! ۳ میلیون سال۹۶ زیاد بود برای منی که بی پول ترین بودم خب ، با خودم عهد بسته بودم دختر کمتر بپوش ولی یاد بگیر خوب بپوشی ، اون روزا حال خوبی نداشتم واقعاً فوت بابام حرفای اطرافیان ، تلخ ترین قسمت ماجرا اینجا بود مرگ بابا عروسی داداش و تولد من ی شب بود ! فک کنید من چه ترمای سنگینی رو به دوش میکشیدم سالها و حتی توانایی هیچی رو نداشتم جز همین اتفاقات ریز و درشتی که دلخوش بودم بهش ! ۹۷ شب تولدم رفتم اون ساعت فروشی و بین تمام ساعتها ، ساعت محبوبم رو انتخاب کردم و خریدمش وسط خیابون لیان (لیان یکی از محبوب ترین هاست مثل شهرداری رشت)نشستم کردمش دستم با خودم گفتم به امید اینکه تایم های خوب زندگیمو با این ساعت ببینم …

ولی نیست ساعتم و اینقدری که اونو دوست دارم هیچ کدومش رو نداشتم ، اب شده رفته تو زمین 🥲!

من ساعت خودمو میخوام …

این روزا سوواچ رو دست اقلیت دوستام میبینم و دلم برا ساعت محبوبم تنگ و تنگ تر میشه 😕

 

ی روز دیگه ی شروع دیگه …

بازم رفتم سراغ وبلاگش ولی از ۴۰۳ به اینور بروز نشده ! من که میدونم چرا ولی خب انتخاب ادم هاست دیگه ، شاید الان یکی دم دستش هست برای زدن این حرفای معمولی !

ی موضوع مسخره ای ذهنم رو مشغول کرده بدجور ، یعنی از قبل بابت ی موضوعی ناراحت بودم و نتونستم درمورد اتفاقات بعدش هم درست و حسابی تصمیم بگیرم !

بگذریم، هنوزم دست از خوندن پست های تکراریش برنمیدارم و هی از اول میخونم ، وبلاگش حکم فیلم شهرزاد رو داره برای بار هزار و یکم هم که بخونم خسته نمیشم !

پ ن : یجوری بنویسیم که آدمها هم از خودمون انرژی بگیرند هم از پست هامون ، سالها بعد اگه این وبلاگ ها باشن هنوز ادمی پیدا میشه که بخواد یبار دیگه نوشته هامون رو بخونه !

بی ربط نوشت : این فضا هم آدم خوبارو بهت میده هم ی مشت سم ! دوستای خوبِ کمی ام به من نداده …

میگفت گرمای انبار اصلا قابل قیاس با گرمای بیرون نیست گفتم میدونم گفت بخدا نمیدونی ، اره واقعاً نمیدونستم فقط چون نمیتونستم جور دیگه ای همدردی کنم !

 

پ ن : همیشه میگفت تو چرا اینقدر قاطی میشی با ادما بذار بقیه دنبالت باشن تو چیزی کم نداری گفتم اخه من دنبال این نیستم کسی دنبالم باشه ! می گفت ولی اون ادمایی که تو باهاشون قاطی شدی وقتی دیدن تو کاری از دستت براشون برنمیاد ادم بده رو تو میکنن گفتم بکنن ! گفت اذیت نمیشی گفتم نه چرا بشم خب من دیگه اونجایی رسیدم که برا رفتار ادما بلد نیستم گریه کنم حتی ، خندید و گفت یعنی اینقدر بزرگ شدی گفتم اره ی شب طی حادثه ای خودمم نفهمیدم چجوری بزرگ شدم ولی شدم !

پ ن : هذیون گویی های منِ او 

کار مفید 🤌🏻

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز مفید بود ؟! اره بود واقعاً…

لباس های نیمه تمامم رو تموم کردم ، لباس تعمیراتی مامانم رو دوختم ، پیاده روی رفتم تو دمای n درجه ، برای پسرک شالگردن بافتم برای سرمایی که از الان وعده اش رو دادن 😄 و برگشتم به دنیای پادکست و پادکست شروع بود “ناجـــی” خیلی تعریفش رو شنیده بودم !

 

میدونی دیگه واقعاً نمیتونم بپذیرم بی احترامی دیگران رو مخصوصاً اطرافیان ،امشب برای بار دوم و دومین نفری که  این اخیراً بهم بی احترامی کرده جوابش رو دادم خودش فهمید و سکوت کرد و حرفش رو پس گرفت ! گفت نه منظورم این نبود ولی دقیقاً همونی بود که گفت ، ناراحت شد از حرفم ولی مهم نیست حرف بدی ام نزدم ولی جوابش رو دادم گفتم چی میخوای بگی همه اش نیش و کنایه داری میزنی چه منظوری داری ازاین حرفات گفت شوخی میکنم گفتم ولی این اصلا شبیه شوخی نیست…

تا کی خب تا کی بخندم با این حرفا تا کی بریزم تو خودم تا کی هی سکوت کنم … بسه دیگه خدایی !

به کجا چنین شتابان

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

حالم نرمال نیست انگاری خواب کافی نداشتم یا ی حال بدی باشم ، اذیتم از ظهر تا الان -_-!

خستم و مدارم مدار جذب خوبی نداره فقط حس نگرانی و تشویش درونمه 🥲!

میدونی از کجا اومد این حسِ ، اتفاقی رفتم توی پیام های دایرکت اینستاگرام ی اقای مثلا متین دهن پر کنی ( مثلا در راس استان) با کلی پرستیژ پیام داد بود میتونم باهات اشنا بشم جهت درددل و مشورت فقط در همین حد چون من متاهلم حتی درخواست دیدن هم ندارم …

خیلی بهم ریختم آخه مگه من مشاورم یا منو حیوان دو گوش فرضم کرده بود ، بچه ام که نیستی بگم هنوز اونقدرا قد نمیده ، وحشتناک بهمم ریخت ! 

پیام دادم بهش گفتم هیچکی کامل نیست جناب نه من نه شما و حتی ن همسر من و نه همسر شما ، همه ی آدمها از بچگی سختی های بسیاری رو به دوش کشیدن که هیچکی نخواسته این ریشه ها رو کوتاه کنه تا اسیب ها کمتر بشه ولی دلیل نمیشه ادم بخاطر اسیب های فردی طرف مقابل خیانت کنه ، گفت نزنیمون حالا ! بعدشم گفتم من ن مشاورم ن ادم مناسب درد دل …

چندتا شروور نوشت منم با بی اعتنایی پاکش کردم ولی واقعاً ناراحتم ، دنیا داره به کجا میرسه واقعاً ما داریم مثل اینکه فیلم های جم رو زندگی میکنیم 😐

خدایا خودت ی نگاهی بنداز وسط زندگی ها چی شد به کجا ختم شدیم ، با هزار و یک زور زن میگیری صدتو میذاری یا زنه بدبخ دوشادوشت میاد جلو تلپی بعدی که بچه اورد اخ و پیف میشه چون دسترسی اقا بهش کمتر میشه چون نمیخواد مسئولیت بپذیره و نخواد همه چی به دوش ی نفر باشه 😐حالم از این جامعه ای که نه از زنش مشخصه نه از مردش بهم میخوره …

خرید هیجانی من 😐

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اه چقدر امشب هیجانم بالا بود😅مصرف قهوه امروز عصر کار دستم داده بود اونم زیادی …

عصر رفتم پیاده روی بعدشم خیاطی ، موسلین سیدی رو ی شومیز قشنگ دوختم، از خیاط کرفتم و راهی خونه ی خاله مامانم شدم …

که قریب به سه سال و اندی بود دیگه اونجا نرفته بودم و بخاطر حرفایی که به مامانم زده بودن ! رفتم و بعدشم رفتم باز خرید باز اتیش زدم به پولام باز لباس خریدم ، جهت دلبری برای پسرک 😁 اشکالی نداره که ! اخر این ماهم بی پول ترینم اشکالی نداره که 😐!😄

خلاصه منتظرم شنبه بشه نمیدونم چه خبره ولی مطمئنم خبرای خوبی در راه است 🤌🏻😅!شنبه اس دیگه شنبه معروف🙂‍↔️

سحر مامان دوقلوها !

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خانوم اگه اینجا رومیخونی میشه دلیل ننوشتنت رو بگی؟!

کسی ازش خبر نداره؟! 

 

بعداً نوشت : سحر خانوم لایک میکنی میری چرا😁مارو دور ننداز لطفاً،من دوستت داشتم و دوست دارم بنویسی خب…

 

خسته ام ولی خستگیمو با انرژیفیکس و منیزیم بعد از باشگاه رفع و رجوع کردم …

بدنم خسته اس ولی نه اونقدری که لهم کنه و از کار بندازتم !

امروز هم ۶ صبح بیدار شدم و یساعتی بیشتر رو توی تخت گذروندم و با خودم کلنجار رفتم البته ی دلیل داشت اونم این بود که پیام یکی از مربی های کلاس رو دیده بودم که نوشته بود فعلا اموزش کنسله ، با خودم با اون با همه سر جنگ داشتم خلاصه تا اینکه آخرش با خودم به صلح رسیدم که دختر اون نشد اینو که حالت باهاش خوبه چرا نشه ، وقتی رفتم باشگاه واقعاً یادم رفت موضوع کنسلی کلاس رو!

 

خلاصه امروز برنامه ام یکم سنگین بود ولی ارزشش رو داشت 😎! 

پ ن : اگه روزهای اول میرین باشگاه برای گرفتی و درد عضلاتتون حتماً منیزنیم مصرف کنید چون واقعاً دردش مزخرفه …

میدونید نامردی بود نیام بگم از اون سورپرایزی که منتظرش بودم و انرژی های مثبتی که فرستادید ، نیمیش اتفاق افتاده 🥰! و هنوز مونده تا اتفاق اصلی ولی اصل و فرعی وجود نداشتم همه اش اصل بود .

خلاصه اینکه خدایا شکرت از ته ته دلم ازت ممنونم 🫂

خدایا شکرت برای خبر خوب امروز 

خدایا شکرت برای سلامتی خودم و پسرک و مامانم ♥️و تک تک اعضای خانواده ام …

خدایا شکر برای لحظه به لحظه هایی که خواستم و کنارم بودی …

خدایا شکرت برای داشتن دوستای بلاگیکسی🥰

 

و شب بخیر✨

از اینکه امروز مفید گذشت خوشحالم واقعاً 🤩!

صبح باشگاه ، عصرم کلاس …

ظهرم ی خواب قیلوله رفتم حال خوب کن 😉اصلا بیا و ببین چه چیزی بود ! 

امروز صبح زود داشتم خواب میدیدم شمالم و از شانس من شمال هم خشک شده از گرمای زیاد …

ولی از خودم راضی ام بابت امروز هرچند با سختی بود ! فردا هم کمر همت ببندم و صبح کله سحر بزنم بیرون قطعاً فرداشب از ادمی که هستم خیلی خیلیییی بهترم !

باخت نمیدم 🤌🏻

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی کسی که ی مامان پایه یا ی خواهر نداشته باشه همیشه تنهاست ، داداش های من خیلی تلاش کردن رفیقم باشن ولی خب واقعاً اون حسی که باید و شاید ایجاد نمیکردن …

من هنوز تنهام با این تفاوت دیگه خیلی اجتماعی شدم دیگه شکست ناپذیرتر شدم و یاد گرفتم باید دست های خودمو بگیرم و بلند کنم و واقعاً مثل قبل ناراحت نمیشم واکنشی ام ندارم نسبت به کسی ! خاله عمه عمو و همه اینا رو هم راحت زدم کنار ، بی احترامی نمیکنم ولی کسی تو زندگی من جایگاهی نداره ، ریشه هام بهشون وصله ولی خب واقعاً فهمیدم نمیشه روشون حساب کرد ( واقعیت اینه اول خودت و تا قرتناق دنیا هم خودت ) …

در کنار همه ی اینا واقعاً پسرک یجاهایی هولم میده تو دل ماجرا ، ی جاهایی خودش به عمد میره کنار تا من جفت شیش بیارم ، ی چیزی مثل حمایت هایی که من بهشون نیاز دارم ! 

امروز ی رفتاری از بهترین دوستم دیدم که واقعاً هروقت دید من میتونم کمکش کنم اومد سراغم هرتایمی که دید خودش میتونه بلند بشه خیلی قشنگ رد شد …

امروز با خودم گفتم دختر ناراحتی ؟! دیدم نه واقعاً دیگه ناراحت نیستم و اونقدری پوست انداختم که برام مهم نیست یهو همین الان یکی بگه من ازت بدم میاد ، ناراحت نمیشم واقعاً میگم مشکل خودته من برام فرقی نداره خوشت بیاد یا نیاد ، تاثیری برام نداری و تاثیری ندارم مسیرت جداست بفرمایید راحت باشید …

[ولی اینو فهمیدم دختری که ورزش میکنه باخت نمیده 😉]

پ ن : امروز روز دوم ورزش بود ! بدی ماجرا اینه چهارشنبه پنجشنبه تعطیله …

پولامو دادم به باد فنا 🫠

رفتم ظروف چوب گردو خریدم ، از ی طرف خوشحالم که خریدمشون و به خواسته ام رسیدم از ی طرفم با خودم میگم خب که چی مثلا ! بعد میگم دختر خرید کردی برای خونه ات دیگه خوشحال باش ، توی این ظرفا خوردنی هاتو میچینی و کیفش رو میکنی چته دیگه 😐!

ولی لامصب خیلی پول بود 😕! 

برای خرید جهازم بخاطر خرید های هول هولکیم نتونستم برای ظرف و ظروف برند خرید کنم ، تنها برندی که گرفتم همون چینی درجه یک زرین ایرانی بود …

هیچ وقت دنبال برند نبودم ولی لامصب ایکیا با ادم حرف میزنه ، روزی که ازشون خرید کردم زن داداشم میگفت ببین من از الان ذوق اینو دارم میام خونه ات قراره غذامون توی اینا سرو بشه و غش غش میخندیدیم 😅

صبح پاشدم وسایل هامو جمع کردم با خودم گفتم دختر ی قهوه بزن شاداب شی 😅اهنگ شاهین نجفی هم پلی میشد ! پسرک بیرون بود وقتی اومد دید من بی هوا هم قهوه میخورم هم شبیه رپرا میرقصم …

گفت من اخه چجوری دلم تنگ نشه وقتی یکی تو خونه کوچک ترین کارهاشم حال ادمو خوب میکنه ! خودمو جمع کردم گفتم دلیل نمیشه کارهای من باعث بشه تو نری سرکار ، کی پول بیاره من بریز بپاش کنم ها ها جواب بده 😁! خنده اش گرفته بود خودش میدونست جنبه فان داره حرفام گفت اره به نکته کلیدی اشاره شد پس سگ تو ضرر باید رفت سرکار 😆!

هیچی از مسیر خونمون تا خونه دوستش داشتم رو مخش میرفتم ! تازشم تیشرت منو پوشید رفت سرکار 😁

بهش میگم توهم دلت تنگ میشه میگه دلم تنگ میشه خیلی وقتا اعصابم قاطیه از اینکه من نمیتونم بیام خونه و ببینمت و تو هی برام تعریف کنی و بخندی …

میگم همکارات ازت نمیپرسن چرا بعضی وقتا گند اخلاقی میگه چرا حتی سری قبل رئیس گف تو اضافه کار بمون گفتم رو من حساب نکن لطفاً ، گفت چرا میتونم مشکلت رو حل کنم گفتم نه مگه تو میتونی تو بغل من بخوابی و کل دفتر رئیس رفت رو هوا 😄! 

وای هیچ وقت اینو یادم نمیره ی روز دعوامون شد مرخصی گرفت برگشت گفت من دیگه نمیرم سرکار تو همه اش منو اذیت میکنی 😆تازشم کلید خونه ماشینم گذاشت که بره مامانم جلوشو گرفت گفت دخترت منو خیلی اذیت میکنه بخدا اینقدر گرفتم خندیدم باهاش که اخر سر گفت تو قشنگ بلدی چجوری ادمو اروم کنی بلدی ام چجوری حرص بدی ، حالا قهرم بودیما ولی همون حین پاشدم غذای مورد علاقشو درست کردم برای ناهارش چون مامانم بهم گفته بود داره میاد ! 

یعنی زندگی مشترک واقعاً ی چیز عجیبیه ، در ان واحد میتونند دشمن باشن باهم زن و شوهر ، در ان واحد هم میتونند عاشق ترین ادمهای روی زمین باشن🤪!

*یکی از نکته هایی که داداشم به پسرک با صراحت کامل گفت ، گفت سعی کن وقتی pms هست سرکار باشی وگرنه باید از خونه جلو پلاست رو جمع کنی و بری 🤦‍♀️😆! مردم داداش دارن ماهم داداش داریم 😅!

خلاصه پسرک راهی شد و رفت ، منم ی صبحانه هول هولکی خوردم و رفتم باشگاه امروز🤩آخرش رفتم ، تیک خورد …

این هفته ، هفته پر برنامه ای هست 😉! 

شکر گزاری ✨

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خدایا شکرت برای امروز برای دردی که ازم گرفتیش …

خدایا شکرت که نفس میکشم …

خدایا شکر که هنوز با ی بدن سالم راه میرم و جسم و روحم رو حمل میکنم …

خدایا شکر برای وجود مامانم و پسرک …

خدایا شکرت که به اهدافم جامعه عمل میپوشانی …

خدایا بابت همه چی شکرت …