توکا🌱

در جستجوی زندگی و آرامش

I CAN DO IT...💌

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

لپ تاپ رو روشن کردم ! چقدر بلاگیکس کوچولو موچولو میزنه اینجوری و ترکیبش بیشتر رو موبایل ها قشنگ تره بنظرم:دی

 

 

سیستم رو روشن کردم برای شروع اتفاقات خوب:)) امید که بیوفته ...

خیلی دلم میخواد فردا بشینم قشنگ پلنم رو بنویسم و برای عملی کردنش هر روز ی تایم کوچیک بذارم تا وقت هست ...

تایمم محدوده و منم ادم کارهای اهسته اهسته ، باید عملیش کنم دیگه ی دستاوردی داشته باشه برام این رشته ،هرچند میدونم مسیرم بشدت مسیر سختی میتونه باشه ...

 

 

به این فک میکنم بیام اینجا بنویسم ی روزی من موفق شدم و موفق عمل کردم ! امید دارم به این اتفاق خب:دی

 

حکایت این روزها

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

بیخیالم چون ن ادم تهدیدم و ن دیگه ادم حرفهای اتیش روشن کن،فقط زمان میدم چون هرچیزی زمان خودش رو داره... 

میدونی اینم درس های اخلاق و رفتار منه شاید یا شاید تاوان دلهایی که هنوز پیش من گیره ولی من بی خبرم! ولی شاید... 

کتابم رو اوردم به نیمه تموم بودنش نگاه کردم! و هی تو دلم به خود فحش دادم برای تمام وقت هایی که میتونستم بجای اون فکرهای بیهوده بشینم و کتاب بخونم من حتی و حتی آدم معاشرت با ادمای چیپ هم نیستم دیگه... 

 

پ ن : امروز فقط از اون روزهایی بود که میتونم بگم خداییش خوشحال شدم دیدم مامانم خونه ها رو مثل دسته گل کرده! کلی ذوقی شدمو به مامانم گفتم واقعا شرمنده اصلا خوب نبودم گفت متوجه شدم میدونم همیشه خودت این کارها رو میکنی

ساعتها توی باشگاه بودم امروز اینقدر کار کردم که نیمی از انرژی منفی در بدنم رو خارج کردم، آخر باشگاه با ادمها مکالمه داشتیم هرکی از هر دری حرف میزد... 

زندگی واقعاً عجیبه! ولی خدا که هست... 

مثل همیشه ی دست بالاتر از همه ی دستها هست!!! 

از 7بیدارم و هی توی تخت غلت میخورم، به حرفاش وحرفام فکر میکنم!! 

به همه ی روزهایی که عقب کشیدم، مثل همیشه نای ندارم برای هیچ کاری و به خودم گفتم باید بری باشگاه و فرمون این ذهن دستت باشه... 

میدونی که چوب خدا صدا نداره! 

قشنگ خونه ی مامان هرچی بذاری گم میشه، اینجا کلی لباس اتو نزده کلی لباس که نیازه جا داده بشه کلی کار که نیاز انجام بدم و کلی اتفاق ریز و درشتی که نیازه انجام بشه... 

کلی پلن نیمه تمومی که نیازه ادامه داده بشه، کلی کاری که نمیدونم چرا ترس دارم برم تو دل ماجرا!دلم میخواد مثل قدیم کیک و شیرینی بپزم و هی حال و هوای بقیه رو خوب کنم!

 

یاهم جزوه های دوره ها رو دوره کنم، بعدتر دوره ی جدید شروع کنم... 

باید پاشم اینجوری نمیشه!و نخواهد شد... 

1مهر

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز ساعت5/30پاشدم مامان رو بردم برا ازمایش، بین دوتا ازمایش ها رفته بودم براش صبحانه بخرم بخوره! کلی بچه مدرسه ای تو رده های مختلف دیدم و هی کیفشون رو کردم و به عشق خونمون به جناب بادوم فکر کردم! 

 

جناب بادوم اولین نوه بود و چون اسم بابا رو گذاشتیم روش دیگه برای ما ی چیزدیگه اس خب اینو قبلا هم گفتم! 

من عشق میکنم ببرمش کلاس عشق میکنم تماشاگر فوتبال بازی کردن هاش باشم، این پسر قند روزای تلخ ما بود ولی حالا شده پر توقع مثل عمه اش دل نازک مثل عمه اش! فیس صورتشم مثل خودمه 😅! 

فقط من دنیاش نیاوردم😁 

شاید...

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دلم اینقدری گرفته که فقط پست موجا رو خوندم زدم زیر گریه انگاری دلیل غمم رو پیدا کرده باشم! 

اون روزا اینقدر خوشحال بودم که خودمو رسما نمیشناختم! امتحانات مستمر بود من تا دیر وقت درگیر خونه ی داداشم بودم، به معلم ها گفته بودم اگه میشه من ی هفته بعدتر امتحانات رو بدم همه ام اوکی دادن چون درس خون بودم! وقتی بعد از دو هفته برگشتم مدرسه یکی از معلم ها همون روزایی که نبودم نبود وقتی منو دید دارم گریه میکنم گفت ای دختر خوشرو بعد از دوهفته گریه زاری میکنی، عروسی تموم شد بهونه جدید میخوای بیاری حرفش هنوز تموم نشده بود من از عمق وجودم گریه کردم و گفتم خانم بابام تموم شد بابام رفت... 

ی کلاس باهام گریه کردن ی کلاس برام دعا کردن! مدیرمون میگفت توکا تا وقتی بهتر نشدی نیا مدرسه هیچکی سرکلاستون حالش خوب نیست بچه ها یسال دیگه کنکوری ان خانواده ها شاکی ان یکم!

 پاک خومو باخته بودم اعلامیه بابامو که میدیدم باز مینشستم گریه میکردم میگفتم این بابای منه این چرا عکس شده چرا نیست... 

همه چی کابوس بود! روزی که رفتم تراپی لباسام مشکی بود دختر افتاب و مهتاب ندیده ی اقای فلانی با ترس و لرز اومده بود مرکز استان به بهانه درس وکتاب مشاوره، دستام میلرزید اصلا نفهمیدم از کجا شروع کردم اصلا نفهمیدم چی شد فقط میدونم خیلی روزا رفتم مرکز مشاوره خیلی روزا دنبال بابام توی مردها میگشتم دلم ی شونه ی امن میخواست دلم ی بغل یکی که هروقت ببینتم بغلم کنه! بابام توی مدرسه جلوی بقیه بغلم میکرد میگفتم بابا منو جلوبقیه بغل نکن من یکم خجالت میکشم میگفت خب دوستت دارم بابا! میدونم بابا من خیلی احمق بودم من هیچ وقت قدرت رو ندونستم من فک میکردم جای ادما پر میشه نشد نشد نشد... 

موجا واقعاً زندگی منو تو خیلی شبیه همه، پدر من هشت سال جنگ بود و ترکش توی نخاش داشت!

 

 شاید باور نکنید، ولی بقران بابای من ی ذره جانبازی رو نگرفت که اینده ما باهاش ساخته بشه همه ی چهارنفرمون دانشجوی دانشگاه آزاد بودیم! 

ولی همیشه با خودم میگم اگه من رفته بودم این خانواده اونقدرها بهم نمیخورد... نمیدونم ولی میدونم دلم خیلی برای اون بغلا تنگه این روزا بیشتر دلم میخواد شکابت ادم ها رو به بابام کنم... 

ادم چنگ میزنه بعضی روزا که خوب باشه! بین بعضی ستا اینقدر فکر میکردم یادم میرفت چی داشتم میزدم! ولی خب هر بار خودمو سفت نگه داشتم و گریه نکردم ولی دلم بد شکست... 

 

امروز ی گوشه خیره بودم مربی داد میزد پاشو وگرنه با دسته طی میام! سحر هم باشگاهی که تازه جدا شده، اومد گفت من کم میام یا تو کم میای! گفتم تو گفت توکا بعضی وقتا اینقدری کم میارم فک میکنم اومدنم باشگاه سرکوب کردنه بدنمه ،گفتم هیچ وقت خودتو فراموش نکن روی هیچکی جز خودتم حساب باز نکن! گفت حرفا زندگی منه من خیلی زمین خوردم تا فهمیدم دارم مسیر اشتباه میرم! 

وسط حرفا‌ش میگف دخترم بزرگ شده اومده پیش خودم، دوس دختر سابق پدرش رو میشناسه و رفته با پیج خودش کلی بدوبیراه گفته زنه هم رفته شکایت کرده از من... 

پسرم رو پدرش منع دیدار کرده، گفتم سحر قوی باش کم نیار گفت میدونی فقط تویی که من راحتم باهاش خودمم باهاش هیچ وقت تخریبم نکردی... گفتم چرا تخریب کنم اخه هرکی سختی زندگی خودش رو داره عزیزم ادما گاهی فقط ی گوش میخوان حتی زبون هم نمیخوان... 

خدایا خودت هوای دل ادمای دلشکسته رو داشته باش... 

عنوان?! حسادت?! ترحم?!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

پسرک میگفت به چشم یک تجربه نگاه کن! گفتم هیچ وقت دوست نداشتم برای بار هزارم تجربه کنم، میگه طرف خودش هم خیلی زندگیش چیزی نیست گفتم من کاری به زندگی اون ندارم من مشکلم اینه چرا میخواد یاد اوری کنه چرا نمیگه خوشحالم رو به جلویی گفت چون زندگی خودش توی اون نقطه مونده... 

 

کاش ادم قوی تری توی زندگی بودم! کاش زودتر از این دوران بزرگ شده بودم... 

ادما هیچ وقت هیچ وقت مرهم نمیشند برات! ادما بعضی وقتا برای اینکه بعضی چیزا رو برات ثابت کنند زندگی خودت رو شخم میزنند... 

اه از چک سفید امضا دادن هایی که فک میکردیم فلانی بهترین ادم دنیاست فلانی خوب ترین ادم دنیاست واقعاً نیست واقعاً نیست!!!

 

یادم باشه دهن پر خونم رو پیش کسی باز نکنم حتی! 

اندر خم یک کوچه ایم

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

من ی خوابالوی خوابالو زاده ام! از بس که خوابم میاد و توی خواب هم مرور میکنم کارهامو...

بچه های فامیل کتاب هاشون رو آوردن جلد بگیرم:)) 

 

میگم خوابم میاد، میگه هنوز مونده که خسته شی خاله وقتی بخوای بچه هات رو بفرستی مدرسه خستگی داره، بخدا منو میبردن خونه‌ی خاله ی مامانم من جرات نداشتم بگم نمیرم! حتی اونجا جرات نداشتم بگم گشنمه تشنمه! یبار شوهر خاله مامان به مامان میگفت اینقدر دخترت حرف نمی‌زنه میترسم سکته کنه 😁! بجاش الان حرف میزنم دیگه:))) 

روزمرگی و اینا

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز هم مثل همه ی روزها پاشدم و رفتم باشگاه:)) ورزش و ورزش! امروز دوست دوران مهدکودکم رو دیدم و بعدتر تا دبستان و راهنمایی هم باهامون بود... 

چه خوب وچه خوبتر اینکه دیدمش حس خوبی بود و انرژیش مثبت بود! 

امروز حس مفیدتری دارم:)) و کلی کار ریخته سرم 🙄 

با تمام احترامی که برای ماهی قرمز عزیز قائلم نظرم مخالف این حرفاست! طبیعی ام میتونه باشه حرف ماهی هم از نگاه خودش ذهن و بدن و موقعیت خودشه و کاملا درسته ولی و ولی دارم ازنگاه خودم و اصول خیلی اتفاقاتی که برام توی زندگی اتفاق افتاده میگم... 

میدونی نود و نه درصد ادمها از روی کنجکاوی درونشون سوال میپرسن که شروع کنند به مقایسه! هر چیزی از سن، درآمد، زندگی شخصی، بچه اوردن، مقطع تحصیلی و و و... 

میدونی چرا تو(من، شما، ما) از نگاه خودت و خودمون میگیم اخه سوال ما که چیز بدی نبود ولی اون بنده خدا برای بار هزار و یکم داره جواب میده اینقدر که ی نقطه شده براش ی چاه بزرگ... 

میدونی اصول روابط توی جامعه مشخصه مادر شوهر دوستداره بدونه پسرش درآمدش چقدره که ببینم عروسش چجوری این چیزایی که داره رو خرید میکنه، جاری میخواد بدونه درامد برادرشوهرش چقدره که قشنگ حساب کنه... 

دوتا دوست صمیمی رقابت هاشون مشخصه، عروس از زندگی و درآمد خواهرشوهرش بدونه میخواد دم به دقیقه تو چش و چاره شوهره کنه! 

 

فک کن ما هم از بیرون سوال بپرسیم همین که طرف محترمانه یا سر بالا جواب میده لطف میکنه... 

میدونی من توی برهه ای از زمانم که همه اطرافیان تا میرسن بهم بچه نداری، نمیخوای بیاری؟! 

بندگان خدا نگران روابط (جنسی) منو همسرم هستن! دقیقاً امروز مستقیم تو چشم یکیشون گفتم تو میدونی داری از اتاق خواب ما سوال میپرسی! عرق کرد وحشتناک گفت هیچ وقت به این مسئله اینجوری نگاه نکرده بودم ببخشید دیگه نمیپرسم! قشنگ هرکی زنگ مامانم میزنه بعد از سلام خوبی میپرسه فلانی بچه نداره هنوز مامانم میگه نه واقعاً شرایطشون جور نیست... 

اینقدر که بندگان خدا نگرانن بعد ازاقدام دوست دارم پول بدم مخابرات به تمامی مخاطبان نگران پیام بفرسته و بگه بی بی چک ما مثبت شد... 😁 

 

تا مدتها پیش وقتی ماشین خریده بودیم دختر دوستم توی ماشین خودشون به باباش گفت بابا تو که خیلی کار میکنی خیلی ام پولدار تر از شوهرخاله هستی پس چرا تو بهتر از ماشین فلانی نمیخری ، قشنگ پدرش گفت حقوق شوهرت چقدره گفتم n تومن گفت با این وضع قسط تو باید خودتم بری سرکار که راس میگه چجوری ماشین خریدین گفتم من پول داشتم از قبل و چندتا وام گرفتم ماشین خودش هم اقساط داره گفت اها! بعد اروم شد ولی من تا ابد حالم از اینها بد شد هروقت شمارشون رو گوشیم افتاد با جیغ با پسرک حرف زدم گفتم یکاری کن پای این ادمهای بی بوته به خونمون باز نشه که شد هم ولی از اتفاق حقیقت یا دروغ راس راس از شاهکارهاش به پسرک گفته بود! تو جمع هم زیاد میگفت جیگرمه این خانمت بحساب خودش خواهرش! ولی بعد از شاهکارهاش پسرک بهم گفت دیگه این رابطه رو تمومش کن تو هیچ وقت حسات بهت دروغ نمیگن درست فهمیده بودی ولی من گفتمتو سخت میگیری تو بهتر از من این مرد رو شناختی... 

 

 

اگه یکی گارد گرفت اگه یکی سوالت روجواب نداد فک نکن همه مثل تو معمولی از قضیه رد میشن، اینقدر ادم فضول از قبل به پستشون خورده که خسته ان ار جواب دادن... 

 

ببخشید اگه بی پرده صحبت کردم! 

بابام ده سال میشه که نیست! کم نیستااا، اوه ده سال و من هنوز فکر میکنم همین آذر پارسال کذایی بود... 

اه یادم رفت بگم چرا اینو گفتم! ها ما باید عینک رو عوض میکردیم، گذاشتیم به ادرس خونه ی مامان ارسال بشه ته ادرس اصلی طبق عادت نوشتم منزل شخصی فلانی (اسم و فامیلی بابا)! 

امروز پستچی زنگ پسرک میزنه میگه اقای فلانی ؟؟ پسرک میگه پدر خانومم هستن... 

ما یادمون نبود خودمون ادرس دادیم ولی اسم و فامیل ندادیم و فقط و فقط ادرس و منزل شخصی فلانی رو نوشتین! 

بابا من امروز یبار دیگه فک کردم تو هستی یعنی خودم باعث شدم بقیه ام حس کنند هستی!!! 

من همیشه خدا دوست داشتم هدیه هام! کادوهایی که دریافت میکنم مارک باشه... 

یا حداقلش ادمها در توانشون نیست که کادوهای خوب خوب بهم هدیه بدن حداقل بهم کتاب هدیه بدن کتابهایی که به سن و سال م بخوره... 

همیشه دلم میخواست کادوهام ی چیز خاصی باشه!:)) 

کاش میتونستم به آدمها بگم! 

پسرک هرچقدر طلاهای گنده تری بخره قطعاً مطمئن میشم که این درصد دوست داشتنته بیشتر شده 🙄😁! دست خودم نیست،چه کاریه شوهر ادم بهش کتاب هدیه بده من که دارم با پول های خودش کتاب میخرم... 

همیشه دوست داشتم شوهرم طلا فروش باشه و من اینقدر طلا داشته باشم که زیر دلم بزنه:)) 

ولی همیشه یادش دادم برام کادو طلا بخره 😜! میخره نمه نمه ولی من دوست دارم عزیز مصر باشم و هرچقدر قلمبه تر بهتر تر 😆 

حس میکنم هیچ کدومتون این خصلت خصمانه جنوبی ها رو ندونید جز جناب کوهنورد:))) 

از این حال تا اون حال

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

صبح ی سر گریه کردم بی دلیل نبود ولی تا چش باز کردم زار و زار گریه کردم! بازم اون روی خوبم دستمو گرفت بلندم کرد و بردم برا صبحانه و باقی کارها... 

الان باشگاهم ولی خسته ولی خورد و خاکشیرم! 

 

خودت نمیدونی ولی من برای هزار دفعه وبلاگت و نوشته هات رو خوندم... 

و بازم باهات قاطی شدم مگ...