مامانم میگفت خب نرین خونتون باز میخواین برگردین ، گفتم خب وسایلم رو نیوردم با خودم نمیشه ، اومدم وسایلمو جمع کردم و دمنوش اسطوخودوسم رو گذاشتم که دم بکشه خوب و بخورم و بخوابم …
یکم کار نصف و نیمه دارم خونمون چون دو روز خونه نبودم وقت نشد که انجامشون بدم صبح زود باید بیدار بشم ، بی حوصله ، خسته ، بی رمق تر از همیشه …
این روزا دلم میخواد توی طبیعت باشم حالا اون طبیعت میخواد دریا باشه ، میخواد جنگل باشه ، هرچی که هست فقط باشه …
از ی طرف به گرمای هوا که فک میکنم واقعاً طاقت فرساس فک کن یسری از مناطق استان بارون اومده 😐 شرجی وحشتناکه 🫠
پ ن : حتی حوصله نوشتن هم ندارم ، وایب منفی اینجا یکاری باهام کرده که ، هرچی که میخوام بنویسم میگم خب که چی مثلا !
چقدر ادما میتونند وقیح باشن ؟!

