میدونم بده میدونم که خیلی خیلی بده ولی خب واقعاً تحمل حرفای خاله زنکی ندارم! و نمیتونم دیگه خاله زنک باشم یعنی برهه ای از زمان بودم و به حرفای خاله زنکی دامن میزدم😶 ولی حالا نه!
وبلاگ نویسی رو نکنیم خاله زنکی:/ همینجا فقط مونده خاله زنکی بشه...
میدونم بده میدونم که خیلی خیلی بده ولی خب واقعاً تحمل حرفای خاله زنکی ندارم! و نمیتونم دیگه خاله زنک باشم یعنی برهه ای از زمان بودم و به حرفای خاله زنکی دامن میزدم😶 ولی حالا نه!
وبلاگ نویسی رو نکنیم خاله زنکی:/ همینجا فقط مونده خاله زنکی بشه...
بهش میگم تو این هفته درجه A+! گرفتی از من ولی اگه هفته بعد خوب و خوبتر باشی A++ میگیری از من!
چجوری بقیه تو رابطه لانگ دیستنس میمونند خدایی?!
کمبود ادمه! دسترسی یکی از بهترین اتفاقات دنیاس خدایی، هرکی اینو مدش کرده باید یکی کوبید تو دهنش!
روزای اول رابطه، چون هنوز کسی اونقدر ها خبر نداشت ما هفته ای یبار همو میدیدیم! بعدها تاب اوری اومد پایین و هفته ای دو بار! دیگه مهندس تاب اوری رو زیر و رو کرد یهو به سرش میزد ساعتها میزد بین شیفت میومد فقط دوساعت باهم باشیم و برگرده! 😁
اره ما همون شیرین و فرهادی هستیم که پاش برسه همو ناکار میکنیم 😂
تا رسیدم خونه ی مامانم گفت چای بذار!
تا میرسم خونه ی مامان پسرک بهمون از اتفاقات شهر تا روستا رو شرح میده، خستگی تو تن ادم میمونه!
تمام این سالها ( حالا هنوز سه سالم نشده ها) یا گ*ه زدن به خودمون یا تا رسیدیم هرجا باید گ*ه های بقیه رو جمع میکردیم!
الفاظ رکیک:/
ننه ی من چرا نمیفهمه من یساعت راه کوبیدم اومدم پیشش:)) کشتن گاوه و گوسفند پیش کش حداقل نخواه من چای رو بذارم یا حداقل ترش اینکه نفس بده بشینم نفسی تازه کنم بعدش!
میدونید دوستی های وبلاگی من هم مثل واقعیت ی چیز پر دوام نیست یعنی خوبی هام (نکه خوبی هام چیز خیلی تاپی باشه همین خودم بودن و راحت بودنم با آدمهاست البته توی این محیط) زیر دل ادما رو میزنه ولی این بار اون شاید خوبتر از من بود نمیدونم واقعاً!!
یکی ازهمون روزهای کذایی ی صبح داغون از خواب پاشدم، مغزم نمیکشید با کی حرف بزنم تنها مخاطبی که میتونستم در اون حال زار بزنم و گریه کنم پشت تلفن اون بود! با گریه حرفامو زدم، اونم وقتی صدای گریه ها رو شنید تن صداش اومد پایین، ولی از تمام حرفاش ی کمک بزرگ اومد برای من بیرون و بهم ی حرفی رو زد که اون لحظه انگاری ی گلی روکاشت تو مغز من و من هربار که به مشکلی بر میخورم برمیگردم و به اون گل آب میدم!
شاید باور نکنید ولی اون گل بی گل الان ی گل داره شبیه گل شازده کوچولو همونقدر قرمز همونقدر خوب...
ولی اونی که اینو کاشت دیگه هیچ لایه ای از این دوستی پیدا نیست و من واقعاً خوشحالم حداقل یبارفقط یبار از یکی ی چیز خوب یاد گرفتم! آخر بین هزارتا حرف هزار و یکمی جوابه...
رسالتش رو به پایان رسوند اون دوست، بقول خودش رفیق! ولی همیشه کاش پایان دوستی ها پای رسیدن آدمها به رسالتشون باشه...
هورمونهای ناشریف وقتی قروقاطی میشن و همگی باهم بندری میرقصند! منم که تلف میشم😪
یعنی هفته فرسوده ای دارم؟! خودم که بعید میدونم چون باشگاه میرم ولی خب شنبه اول صبح آخه ادم بهم بریزه خوبه؟! ن والا...
بهش میگم یعنی میشه ی روز بی دغدغه خرج کنیم؟! یادآور این میشه که الانم بی دغدغه خرج میکنیم...
(نه اینی نیست که میگه وااااقعاً)!!!
بعدتر میبینم اینجا ادمها از این قبیل حرف ها زدن...
من در هر حالت شکرگزارم ولییی!!!
پسرک خوابه! صدای منم که شده درون لفافه های بینی قشنگ و نچندان بزرگم:))
کلی ام کار دارم، کلی ظرف دارم! بعضیا هم دیشب مارو قهوهای کردن، امروز در قالب ی ناهار برای رفع کدورت ما رو دعوت کردن...
شاید حال مریض و کش دارم نبود این دعوت رو نمیپذیرفتم ولی حالا چرا! اتفاقا خوشحالم شدم:/
امروز حال و هوای خونه ی ما دقیقا شبیه جمعه پاییزی دلگیری میمونه که همه ی غمی درونشون هست ولی کسی حس بروز دادنش رو نداره 😅!
*پ ن : فعلا که مینویسم! ولی با گوشی زاپاس جناب پسرک،چقدر دلتنگ گوشی خوش دست خودمم!!
سلام:)) شاید برای اولین باره با سلام پست میذارم!
تب دار و مریضم! ولی اومدم بنویسم، ننوشتن از من ی مریض کش دار تر میسازه:))
سه شنبه طرفای3/30صبح رفتیم شیراز ، حالت تهوع و بی خوابی هر آن حالم رو از ی حالت بد به بدتر بدل میکرد! تا ویزیت شدم و معاینه اولیه و قطره ریخته شد از 7/30تا10/30 درگیرش بودم! دکتر فوری ارجاع داد دکتر مغز و اعصاب برای نوار عصب...
هر آن به پسرک میگفتم خوب شد با اسنپ اومدیم وگرنه تایم بیشتری توی ترافیک میموندیم گفت اره! ی بغضی تو صداش بود میگفتم چته میگفت کاش هیچی نباشه گفتم ولی من حس میکنم میخوام مردال(بمیرم😁) بشم! و هی و هی حرصی میشد...
تو شیراز هنوز دوساعت دوساعت برق میره!
دکتر مغز و اعصاب همه چی رو اوکی داد گفت نگران نباشید این داروها روتین زندگیت رو تغییر میده ولی ورزش رو رها نکن:)) و این قرص ها تورو ممکنه لاغر کنه ولی سردردهات رو بهتر میکنه ولی حتما ام ار ای بده مطمئن بشیم که سرت اسیب جدی نداشته باشه!
برگشتم چشم پزشک دستور عکس داد! گفت همه چی مشکوکه باز معاینه رو تکرار کنید...
باز باز معاینه تکرار شد و تشخیص داده شماره چشم رو اشتباه گرفتن و شماره چشم اصلی با شماره عینک و حتی شماره که تازه گرفته یکی نیست...
و همه منشی ها و دم دست اندر کاران دکتر خداروشکرمیکردن که شبکیه مشکلی نداشت! خدایی همشون گل بودن گل!
دکتر چشم پزشکم دکتر توللی بود از بهترین های شیراز و فوق تخصص سرطان شناسی چشم حتی!
دکتر مغز و اعصابم دکتر زهرا نیکنام! اونم تایید شده بود و واقعا خوب بود...
از فرت خستگی بعد اتمام دکتر، حرکت کردیم که زودتر به تخت خونه محبوبمون برسیم! چندباری هم هر دو تو مسیر پشت فرمون خوابمون برد و نزدیک بود دعوت حق را لبیک بگیم دوتایی😁!
خلاصه تا اینجا خوبم! از اینجا به بعدش هم دست خداست...
بااین گوشی پست گذاشتن خیلی وقت گیر و بده😪
تا پست نامعلوم بعدی خدانگهدار...
· · بدترین کار دنیا درحال حاضر پست گذاشتن با گوشی دیگری میتونه باشه!
گوشی نازنینم دو شب پیش ی لحظه دل و روده اش ریخت بیرون و دلش خواست وسط دکتر رفتن های من مارو قهوهای کن:دی
دیدم روا نیست یهو برم:))
اگه برنگشتم که هیچی! اگه برگشتم که مینویسم
کاش چشای عسلیم تا ابد خوب بمونند، برام دعا کنید!
گریه هام اخر یجایی منو لو داد...
من دل نازک زیاد از این چشما کار کشیدم روا نبود...
· · پست آزیتا رو خوندم اشکم بی اختیار ریخت ، من ادم تجربه های سختم …
من ادم درد های ناگفته ام ! من هربار ریختم و باز تیکه هامو جمع کردم و از نو ساختم ولی ولی ولی اون ادم باعث شکل گرفتن بهتر ادم الانه همینش خوبه !
فک نکنم،فک نکنم ادمی توی اون سن و سال من تنهایی مراجعه کنه به مطب روانپزشک توی اون سیستم و تربیت متفاوت سخت بود درمیون گذاشتن !
سه سال تمام پول ی خونه ی لوکس ( چیزی که خودم سراغ داشتم ) خرج تراپی و نوروفیدبک کردم ولی دیدم کسی موشک خورده رو چسب زخم خوب نمیکنه ! رفتم پیش روانپزشک و دوسال و نیم هم دارو خوردم و حتی خودکشی رو هم تجربه کردم !
من الان هرچی که هست قابل ستایشه ! منه الان فهمیده و یادگرفته اول تا اخرش فقط خودش و تا دنیا دنیاس و وقت دارم سختی ها رو دقیقاً هرجا رها کنم مشکلات خودش حل میشه، نقطه سرخط .
منِ الان ی ادم فوق العاده اس …
از اینی که هست خیلی بالاتر میبینمش😊
از اون روزهاییه که هیچی طبق پلنم جلو نمیره ، ولی در عوض جناب بادوم پیشمه 😌(نوه ارشد) !
هورمونام هم هنوز سر دلمن ! خیلی بخاطر جناب بادوم جلو خودمو میگیرم !
فردا هم تولد پسرک ( سرتق و لج درار ترین پسر شهریوری)هست، هیچ پلنی ندارم ! دیگه توی فاز پست و استوری هم نیستم …
نمیدونم واقعاً چیکار کنم براش 🥲!
اومدم زمین چمن مصنوعی دنبال مهمون vip ! براش شام ماکارونی درست کردم …
مربیش میگفت خیلی وقته تموم شده ولی نمیاد بیرون از زمین اصرار داره به بازی 😁!
مربی میگه والا عمه ها خوب شدن 😁، میان سر زمین دنبال نوه هاشون رو میبرن ،ما چهارتا عمه داشتیم هنوز سلام نکرده فحشو میکشیدن بهمون😂! گفتم نه ایشون نوه محبوب و ارشد خانواده اس گفت شما خواهر فلانی هستی دیگه گفتم بله بله میخنده میگه اینجاست گفتم شیفته !
گفت اونم وقتی اینجاست میاد بازی برادرزاده محبوبتون رو تماشا میکنه ، دلم میخواست بگم من دوست نداشتم پسر محبوبمون فوتبالی شه !!🥲
یامی شیراز رو دنبال کردیم دوتایی ، میگه عمه بعدی که خرید خونه اوکی بشه باهم دوتایی بریم اینا رو امتحان کنیم 😁! منم ی چشم کت و کلفت تحویلش دادم انگار مثلا خرید خونه اوکی شده و مونده منو اون بریم !😅
بهم میگه عمه میشه ۱۳ قلو دنیا بیاری بعد روی همه ی ما تقسیمش کنی 😂؟!
گفتم عمه مگه بچه اوردن شیرینی دانمارکیه که بین بقیه تقسیمش کنم 😁! این حرفاش از روی بچگی و نادونیه ولی اینقدر شیرینه که من فقط ساعتها میخندم بهش …

· · امروز هورمونای ناشریفم منو هدایت میکنند !
در عین حالی که دوست شون دارم ی نفرت عجیبی ازشون دارم ، خلاصه امروز در اختیار هورمونام 🥲
هشتگ نت ضعیف 🐴 نر می باشد ! کلی نوشتم همه اش پرید منم رشته کلام از دستم رفت 😐!
· · با این چیزی که از خودم سراغ دارم من ادم تعامل های اجتماعی هستم ، میرم بیرون، تعامل با ادمهای شریف حالم رو خوب میکنه …
من ادم اجتماع ام ، البته بیرون ی شخصیت سو سو دارم ! نیم برون گرا نیم درون گرا! برای من همین راضی کننده اس ولی خب جایی که ازم انرژی خواری بشه هرجا باشه گرونه موندنم اونجا 😉
ساعتها اومدم بنویسم ولی حرفم نمیاد ! در عین حال پر از حرفم …
ذوق اولیه ام از بین رفته واقعاً ! برای نوشتن جزئیات که مثلا چی ، حس و حالی نیست …
دلم میخواد برم پیش دوستم ولی واقعاً انرژیم پایینه !
من از همه چی فاصله گرفتم ، حتی دوستام ، رقبتی به دیدن ادمهایی که تا بهت میرسن شروع میکنند از ریز جزئیات زندگیت میپرسند اخرشم هی و هی تحلیلت میکنند اونجوری که میخوان !
· · مثل گاهی وقتا دیر رفتم ولی رفتم ، با خودم گفتم بشینی توی خونه غصه ی چیزای الکی و بی ارزش رو بخوری اخه ؟! نه نخور توکا نخور …
به این نتیجه رسیدم پاشم لباس بپوشم و برم ورزشم رو بکنم ! امروز از باقی روزها بهتر تر بودم …
انرژی امروزم خوب بود ، مرسی از دخترک درونم !
خواب پاییزی از واجباته ولی خب واقعاً مغز من واکنش بدی بعد از بیدار شدن نشون میده !
ژلوفن خوردم ! میدونم بی تاثیره ولی دیگه خوردم من 😅
ی کرختگی عجیبی دارم (pms نامحترم)بی تاثیر نیست واقعاً ولی چیکار کنم ، تنها راه نجات من حال حاضر خرید برای خونه مامان بود که دارم میرم انجامش بدم …
پ ن : عجیب از لباس بی اتو بدم میاد ولی خب چند روزی هست که حالم نرمال نیست و بیخیال اتو زدن شدم !
پ ن: من خوب میشم تو جدی نگیر باش 😉خلاصه از اون روزایی که صد سالم بگذره تازه اس …
· · ورزش ! هربار دست از هیچ برنداشتم ولی دوست دارم این روزها جدی جدی دست بردارم😉
سمج تر و لجباز تر باشم نسبت به اهدافم !
خیلی نسبت به قبلم بهترم خب ولی هنوزم یکم خودم از خودم ناراضی ام ، دست خودم نیست …
· · خواب عمیق ،حس و حال خوبش رو رها کردم باشگاه ! بشدت خوابم میاد …
همه هم اینجا خوابشون میاد 🥲! من قهوه لازمم انرژیفیکس هم جواب نبود !
از ی روز معمولی من…