توکا🌱

در جستجوی زندگی و آرامش

مامانم میگفت خب نرین خونتون باز میخواین برگردین ، گفتم خب وسایلم رو نیوردم با خودم نمیشه ، اومدم وسایلمو جمع کردم و دمنوش اسطوخودوسم رو گذاشتم که دم بکشه خوب و بخورم و بخوابم …

یکم کار نصف و نیمه دارم خونمون چون دو روز خونه نبودم وقت نشد که انجامشون بدم صبح زود باید بیدار بشم ، بی حوصله ، خسته ، بی رمق تر از همیشه …

این روزا دلم میخواد توی طبیعت باشم حالا اون طبیعت میخواد دریا باشه ، میخواد جنگل باشه ، هرچی که هست فقط باشه …

از ی طرف به گرمای هوا که فک میکنم واقعاً طاقت فرساس فک کن یسری از مناطق استان بارون اومده 😐 شرجی وحشتناکه 🫠

 

پ ن : حتی حوصله نوشتن هم ندارم ، وایب منفی اینجا یکاری باهام کرده که ، هرچی که میخوام بنویسم میگم خب که چی مثلا ! 

چقدر ادما میتونند وقیح باشن ؟!

قضیه اسپرت بودنه!!!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

پسرک دیشب رفته بود برای ماهی و میگو با بابای دوستم ،صبح کله سحر برگشت ، اومد تو تا خرید ها رو دید گفت من این تیشرت رو میخوام گفتم خب دوش بگیر بیا بپوش ببینم بهت میاد …

پوشید و بهش میومد 😅…

هیچی از صبح تنشه بهش میگم درش بیار میگه نه من اینو خیلی دوست دارم و جنسش لطیفه  …

عصری از خواب بیدار شدم دیدم هد توری زده به سرش گفت اینم بهم میاد ؟!😁گفتم اره ست قشنگی شد !

میدونم میخواد حرصم بده ولی میگم بذار خوش باشه بعداً یجوری این پوله برمیگرده ، خودشم میگه میدونم این تیشرت گرون برام تموم میشه ولی اشکالی نداره 😄

رفتم بیرون چندتا مرکز خرید ، ولی انگار خدایی جنگ فقط واسه ما بوده😐

تازه اینقدر نوع پوشش ها توی جنوب تغییر کرده بعید میدونم توی تهران یا کلان شهر ها این مدلی باشن ، حس عقب موندگی بهم دست داد خدایش …

رفتم ی خرید کوچولو کردم که اون دخترک سرکش درونم اروم بشه ، از این تل توری ها ترند این روزها هم جز خریدم بود 😅خدایی من چیزی که همه میپوشن رو اصلا دوست ندارم داشته باشم نمیدونم چرا :؟

 

با دوستم رفتیم شام بیرون ، بهم میگه میشه از این روزامون بیشتر عکس بگیرم اولش گفتم نه حس میکنم از سر من گذشته این مسخره بازیا ، بعدش دیدم چرا ذوقش رو کور کنم گفتم چرا نگیری اتفاقا بگیر شاید ی روز که خوب نبودیم این روزا حالمونو بهتر کنه …

بهش میگم من از روزای پیش رو نمیتونم حرف بزنم باهات چون تو دوست نداری من ازت دل بکنم ، میگه خب حرف بزن میگم نه من حتی با مامانمم هنوز چیزی در میون نذاشتم ، گفت نکنه درمورد اون چیزی که پسر فامیل تون توی مرکز خرید پرسید ؟! 

گفتم تقریباً اره گفت منم دلم نمیخواد درموردش حرف بزنم چون واقعا دلم نمیخواد دل بکنم 🥲!

 

از خدا چی میخواستم ، خدا چی بهم داد 😅!

من دلم سورپرایز میخواست(اون چیزی که میخواستم) خدا گفت ببین اون رو باید صبر کنی ، صبر به نفعت هست ولی حالا بیا این دریا رو برو اونم به موقع اش چشم 😁! 

هیچی دیگه پسرک برگشت گفت بپوش بریم ماهیگیری البته اگه تمایل داری گفتم اره مشکلی ندارم منم میام پیاده روی ساحل …

رفتم خوب بود ، دو سه ساعتی رو ساحل بودم ۴۵ دقیقه پیاده روی بعدشم نشستم کنار ساحل …

و 

الان نرفته باز اومدم خونه ی مامانم 🙂‍↔️! 

 

سورپرایز

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

نمیدونم چرا ولی این روزا به این مسئله مدام دارم فک میکنم 😅اینکه پسرک از در بیاد بگه سورپرایز اماده شو بریم فلان جا …

قشنگ میدونم اتفاق میوفته ولی نمیدونم کی ؟!😐

منم رابطه ام با صبر یکم به کنتاکت خورده و کاملا ادم بیصبری هستم !🤪

حتی تا ساعتهای پیش رو هم انتظار میکشم یکم انرژی مثبت روانه کنید خب ، همینجوری از کنار پستم رد نشید 😌😁

چندین و چند حرف

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

از صبح چندین بار بیدار شدم و خوابیدم ، نکه خوابم بیاد بیحال بودم ! ولی اخر سر پاشدم برای ناهارم …

تا این تایم صبحونه ام رو هنوز نخوردم ! پسرک رفت دنبال کارهای بیرونش …

دلم ی دریا میخواد که برم برای این تابستون حداقل یبار شنا …

این روزها از یچیزی خیلی دلم گرفته اونم چی میتونه باشه جز اینکه تایم کتاب خوندنم به تاخیر افتاده و هی وقفه میوفته وسطش …

امید که امروز روز بهتری باشه برای هممون 🙂‍↔️🌸

 

شُوت خَش✨

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خدایا شکرت برای تمام روزهایی که گذشت و از من ی من بهتر بیرون اومد …

خدایا شکرت برای حال خوب اطرافیانم …

خدایا شکرت برای تمام برکت هایی میذاری وسط زندگی هامون حتی وقتی که حالمون خوب نیست ♥️

شب بخیر ، عاقبتمون نیز بخیر ✨

دیشب مدیتیشن کردم و سبک خوابیدم ، صبح در عمیق ترین خواب دنیا بودم که ساعت تایم کرده بودم زنگ خورد ولی خوابیدم و خودمو به ۴۵دقیقه خواب دعوت کردم باز 🙂‍↔️!

.

.

صبحانه خوردم و رفتم خونه ی مامان پسرک برای اموزش بلغور گندم یا همون (للک بوشهری ها) ، میدونید از کجا بهم اموزش داد 😁 از اونجایی که کبریت رو روشن میکنن 😆! خندم گرفته بود بهش گفتم مادر من اینو بلدما خودش خنده اش گرفت گفت خب باشه بریم برای ادامه اش هیچی دیگه هر کاری که نیاز بود تا اینجاش بلد بودم از اینجا به بعدش هم وقفه انداخت گفت دوساعت دیگه میپزیمش 😐هیچی دیگه من اومدم خونمون و با سرعت نور دارم کارام رو میکنم برم برای باقی پخت 😅

شب بخیر ✨

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

شب از نیمه گذشت،شب بخیر عاقبت مون نیز بخیر✨

فردا ی روز دیگه اس شروعی دوباره و ی شروع تازه…

خدایا شکرت برای امروزمون 

خدایا شکرت برای وجود ادم خوبای زندگیمون

خدایا شکرت برای نفس هامون 

و شب بخیر …

عکس خارَک و دُمباز

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اینم برای فوریه ولی عکس از گل دمباز هم گذاشتم🙂‍↔️

اونی که توی دستمه نصفش رطب نصف دیگه اش خارک که بهش میگن دُمباز 😉

اونی که توی ظرف روی هست هم خارک حاج باقری محبوبم🙂‍↔️

پ ن : مو براش دُمباز بیدم ولی او جنوبی نبی نمیفهمی دُمباز چنه ول کِرد رفت🥲

مثبت تر فکر کن

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

موهام خیسه دوس ندارم سشوار بکشم چراش رو نمیدونم؟!

حمله ی همه ی فکر ها باهم بهم عصبانیم میکنه ، یهو به خودم میام میبینم اخم هام و سگرمه هام درهمه یهو ی گارد بدی میگیرم ! اون لحظه هاست که مدیریت میکنم و با خودم میگم ذهن ادمی خیلی قوی تر از این حرفاست که من بخوام به خودم ثابت کنم بعضی اتفاقات فرایندشون چی میخواد باشه شاید اصلا اونی نباشه که من فکر کنم …

خودمو اروم میکنم ولی واقعیت اینه انرژی که اون حس درونی (منفی) از ادم میگیره انگاری تورو تحلیل میبره ، همون باعث پرخاشگری و ناراحتی با بقیه میشه !

با خودم میگم نهیب بزن به فکرهای منفی که قرار نیست شاخ و برگ بده به چیزهایی که اصلا در حد ی حرف مونده و درگیری تو فقط این انرژی رو بیشتر به اطرافت ساطع میکنی و احتمال حتمی شدنش بیشتر میشه 😉

پس به چیزای خوب فکر کن ! پس به چیزای خوب فکر کنید …

میوه جنوب

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی جنوب الان فصل خارکــه 🙂‍↔️ ! ی میوه فوق العاده که از بین تمام خارکها میتونم بگم اگه گذرتون خورد به جنوب یا تو بازار تهران دیدین فقط دو مدل رو بگیرید تا پشیمون نشید از خوردنش😅! یکی حاج باقری دیگری بِرهی …

شاید بدترها عکسشون رو بارگذاری کردم تا بهتر بشناسیدش و ادم های سودجو نندازن بهتون …

خلاصه داشتم میگفتم هر تایم از روز توی این فصل از این میوه توی خونه ی ما(همه ی جنوبی ها تو بخون)یافت میشه که هعی هرکدوممون چندتاش دستمونه و بهم تعارف میکنیم 😅 !

پ ن : جنوب شناسی 🌴

ی بدن ماژیکی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

ی بدن ماژیکی 😅اره ی بدن ماژیکی قرمز شمایل به پیژامه بابابزرگم شدم …

امروز نوبت لیزر داشتم مجبور شدم دستگاه رو تغییر بدم چون توی شارژ بودم ! وقتی برگشتم حتی صورتمم مثل پیژامه بابا بزرگم بود با زحمت پاکش کردم فلذا الان از سرو گردن و از پا پیژامه هستم 🤦‍♀️ رسیدم خونه نایی برای حمام نبود و درد پاهام بیچاره ام کرده بود ..

امروز یکم ورزش کردم انرژی منفی مو از خودم دور کردم ولی بجاش واقعا امشب عضلاتم گرفته بود و دست به دامن رزماری و منیزیم شدم ! 🫠

پ ن : قابل توجه جناب جامونده ما فردا نذری داریم 😁

مادر من اینقدر اصالت داره که دختر صبوری مثل منو تربیت کرده که تونسته بپذیره ادمها اشتباه میکنند و یا اسیب دیده هستن …

بعدشم کسی نامه نفرستاده بیای کامنت بذارس وبلاگ من و نوشته های من نه برای تو و نه امثال تو ساخته شده برای دل خودم ساختمش …

نه تو و نه هیچ یک ادمهای اطراف حق اینو ندارن درمورد من قضاوت کنند ، ما تا جایی درمورد ادمها میفهمیم که خودشون اجازه بدن شمام جای چرت و پرت نوشتن و با اسم مسخره کامنت میذاری راست میگی اون کله شیریت رو نشون بده و با اسم واقعی کامنت بذار برو به مامانتم بگو مامان خاک بر سرت که منو درست تربیتم نکردی و از شخصیتم فقط عقده مونده سر دلم که خودمو با ی شخصیت ناشناس خالی میکنم سر بقیه …

اگه رگ حلال داشته باشی به امام حسین سپردمت ، بقول مامانم حالا برو دست خدا 😄

صبح بیدار شدم دیدم خونه گرمه پسرک اومد گفت ببخشید کولر خاموش کردم شستم ، دیدم حالت خوب نیست برات جلو خونه و سرویس رو هم شستم تشکر کردم و پاشدم به جبران کارش غذای مورد علاقه اش رو پختم 🙂‍↔️!

وقتی این کارهاش رو میبینم دلم میخواد بشینم ی دل سیر برای او و خودم گریه کنم بیشتر برای او اخه مرد تو اینقدر قلبت مهربونه که خانواده ات ازت سواستفاده میکنند و نمیتونی بگی تو زندگی من دخالت نکنید 😞

خنده دارترین و دارک ترین قسمت زندگی من اینه مادر پسرک توی خونه ی زبونی داره شش متر بزرگتر از خودش ولی وقتی میبریمش بیرون توی ی محیط احتمال گم شدنش زیاده 😐 یکی از نقشه هام براش میتونه این باشه که ی روز که خیلی اذیتم کرد ی پلن بریزم و ببرمش ی مسافرت توپ بعد توی اتوبوس بین راه که پیاده میشیم برای سرویس به راننده بگم برو فقط برووو 😆!

 

#این_حرفای_منو_جدی_نگیرید_من_در_دوران_pms_هستم🫠

این روزا اینقدر همه چیز مثل توپ فوتبال توی مغز من میپره اینور اونور که کلا تو کار سوتی دادنم ، سرم از حجم درد میخواد بترکه …

وبلاگ واتوره ، فوریه و ازیتا رو خوندک و یسری از باقی بچه ها اینقدر خندیدم که با خودم گفتم دختر انگاری واقعاً کسخول شدی 😐

عصر با پسرک رفتیم بیرون توی مسیر نتم تموم شد ، داشت قبل ترش درمورد زن داداشش حرف میزد که میگفت ی نفرت عجیبی از این زن دارم گفتم منم حسم همینه ، همین نبود طبق رفتارها همین شد …

یکم کل کل کردیم گفت چی شد سکوت کردی گفتم حرفی ندارم حرف بزنم دعوامون میشه پس الان بهترین راهکار سکوته ، گفت خب بحث عوض کن درمورد ی چیز دیگه صحبت کن گفتم من الان pms کثافتم خون از مغزم میچکه ، گفت بخدا این pms چیه که فقط ی هفته حال تو خوبه از کنار چشم نگاش کردم گفت من نوکر خانومم گفتم ی بسته فعال کن و ی چای کرک بگیر برام ! با ی چشم یکمی اروم شدم 😁

حس ی حشره ای رو دارم که توی شیشه مربایی سرش رو بستن اینقدر که تقلا کرده مخش درد میکنه …🤦‍♀️

زنیکه …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

زن تو که امروز سر جمع کارهات به یساعتم نمیرسید چرا بیشتر نخوابیدی 🤦‍♀️؟! واقعاً در عین اینکه خوابم میاد ولی خوابم نبرد…

نمیدونم کی این ادم میخواد بشینه سرجاش خدا میدونه ، اونیکه باید ادم میشد نشده هنوز مثل اینکه ولی بذار اینم عاقل میکنم با ی حرکت انتهاری 😅!

صبح زنگ زدم پسرک که ببینم کارهاش تا کی طول میکشه ، واقعا قلبم درد میکرد …

دلم میخواد خیلی از سیاست های زنانه ام استفاده کنم ولی خوابم میاد نمیتونم ادا بیام !

اه از ذوق پرواز …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

پسرک بد قیمه ها رو ریخت توی ماست ها ، مجبور شدم برم وسط و ی حرفایی رو بزنم که مامانش متوجه بشه ، شد ولی پسرک خودش برای اولین بار فهمید چه کار اشتباهی کرد بچگانه و با سادگی تمام حرفی رو زد که نباید میزد …

بعدش میگه تو چرا به من از قبل گوشزد نکردی ، مرد من نمیتونم دم به دقیقه بهت گوشزد کنم تو باید یاد بگیری که خودت مدیریت کنی همه چی رو 🤦‍♀️!

مغزم هنوز هضم نمیکنه 😐خودش به سختی خوابید !

اه از دست تو پسرک …

ولی حداقل فردا ناهار برامون بلغور گندم(للک جنوبی ها) با مرغ درست میکنه 😅با این یکم رو اتیشی که پسرش روشن کرده اب میریزم …